سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

مقاله دکتر سروش بر «ضد آزادی بیان»، یادآور نقش ایشان در بستن دانشگاه است!/ شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد!

دکتر سروش، در انتقاد از فتوای قتل شاهین نجفی و همینطور توهین به مقدستات اسلامی، نوشته ای را منتشر کرده اند.

در عجبم که آقای دکتر سروش، به قربانیان اقدامات شوم مراجع تقلید، اینچنین حمله می کند و آنها را همرده مراجع تقلید و دیگر تروریست های اسلامی می داند. این رفتار، یادآور وقتی است که پلیس ایران، تجاوز دسته جعی به زن شوهردار (آنهم در مقابل چشم شوهرش)، ناشی از بدحجابی آن زن می دانست...! (منبع)

در این نوشته، آقای دکتر سروش به شکل عجیبی تلاش دارند حرمت آزادی بیان را بشکنند و آنرا محدود کنند. شگفتا، هنوز حافظه نسل جوان از خیانت امثال ایشان در بستن دانشگاه پاک نشده است که ایشان از مقام آکادمیک خود، برای ضربه زدن به آینده ایران، سو استفاده  می کنند.این رفتار دکتر سروش، یادآور نقش ایشان در ماجرای انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه های ایران در ابتدای انقلاب است...! 


در این نوشته کوتاه، نکات مهم آن مقاله (در رنگ خاکستری) نقل گردیده و به آنها پاسخ درخور ارایه گردیده است. 

"از یک سؤ فقیهان رسمی جمهوری" کافر" پرور ایران در صدور حکم ارتداد با یکدیکر مسابقه گذاشته اندواز سو‌ی دیگر منکران در خوار داشت نام پاکان و پیامبران و ناسزا گفتن به آنان ، گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند. صف آرایئ حیرت انگیزی است."

آقای دکتر سروش،
شروع بدبختی جامعه ما، همین دروغ شما است!!
محمد و علی و نقی و تقی کشورم را به خرابه تبدیل کرده اند، بر اساس آموزه های آنها، جوانان را به بالای دار می برند یا در وسط خیابان هدف گلوله قرار می گیرند، کشورم خرابه شده است، چطور توقع دارید ما آنها را «پاکان» بدانیم؟!

شاید برای شما، اشخاص یاد شده، «پاک» محسوب شوند، اما برای ما چنین نیست. ما سر خود را در برف فرو نمی بریم و می بینیم که دستور کتک زدن زنان (سوره 34 نسا) از یک انسان پاک صادر نمی شود!

افکار «پیامبر و پاکان» شما، آنقدر احمقانه است که وقتی من آنها را نقد می کنم، نقد من خود به خود تبدیل به ناسزا می شود! 

وقتی بگویم پیامبر اسلام با عایشه نه ساله رابطه جنسی برقرار کرده و این کار بچه بازی است، تنها یک واقعیت را گفته ام. حال شما آنرا ناسزا بخوان، اما این یک واقعیت است.

"فقیهان به عمد و اصرار میکوشند تا نشان دهند که اگر بیش از این قدرت یابند ، سری را بر گردن مرتدی و جانی را در کالبد کافری به جا نخواهند نهاد."

آقای دکتر سروش،
مغلطه نفرمایید. این رفتار شما اخلاقی و صحیح نیست. وقتی من روشنفکران دینی را ماله کش می خوانم، به دلیل همین رفتارهای غیر اخلاقی است.

فقیهان به عمد چنین نمی کنند، آنها بر اساس فقه اسلامی، قران و سنت پیامبر این فتواها و قوانین را استخراج می کنند. چند صد سال است که فقیهان بر اساس دستورات محمد چنین کرده اند، باز نیز چنین خواهند کرد.


اگر شما به پیامبر اسلام اعتقاد داری و آنها را «پاک» می دانی، باید دستورات آنها را نیز بپذیری و چشم بسته بپذیری که آنها حرف و سخن صحیح را گفته اند.


اگر فلان فقیه و مرجع تقلید، دستور غلطی را بر اساس آموزه های اسلام می دهد، شما نمی توانی یقه آن فقیه را بگیری و او را متهم کنی. شما اگر انتقادی به چنین رفتار غلطی داری، باید یقه محمد را بگیری که چنین روش غلط و زشتی را بنا نهاده است. 

" کافر کیشان نیز به صد زبان با هم میهنان خود می‌گویند که اگر از چنبر استبداد بجهند، بی‌ تردید و بی‌ دریغ ،آزادی بدست آمده را صرف تمسخر و تخفیف آموزگاران دین و آموزه‌های آنان خواهند کرد و پیش از آن که به صنعت و اقتصاد و سیاست برسند ، به حساب دینداران خواهند رسید و با آنان و عقاید‌شان تصفیه حساب خواهند کرد و ناظران به درستی‌ در یافته اند که آینده را نه به دست فقیهان کافرخوار میتوانند بسپارند و نه به دست کافران مسلمان خوار که رویه های زشت یک سکه منحوس اند: اسلام کشی یا کفر کشی."

آقای دکتر سروش، انگ چسباندن کار زشتی است...!
چرا نوشته اید «کافران به حساب دینداران خواهند رسید»؟! این یک دروغ است. به حساب کسی رسیدن معنای مشخصی دارد، یعنی آزار و کشتن او.

به عنوان یک کافر، کسی که در نقد دین و خرافه های دینی از فعالیترین بوده ام، صحبت های شما را تنها یک تهمت دروغ و اتهام بی پایه می دانم.

هیچ فرد خردگرا و روشنفکری را نخواهید یافت که بگوید اگر قدرت را به دست بگیرم، به حساب دینداران خواهم رسید و مثلا آنها را خواهم کشت.

همیشه خردگرایان، بر حقوق بشر تکیه کرده اند و اصل آزادی عقیده دینداران را به رسمیت شناخته ایم. یکجا به ما نشان دهید که یک فرد خردگرا گفته باشد اگر قدرت را بدست گیرم، مثلا مسلمانان را می کشیم؟!

آقای دکتر سروش، نقد یک عقیده با توهین به شخص تفاوت دارد! شما هنوز این نکته را در نیافته اید؟! شگفتا!

خرافه  یک ویروس است، یک بیماری است. ما با ویروس مقابله می کنیم، از هر سلاحی (طنز و شعر و موسیقی و ...) نیز بهره خواهین گرفت. اما ما با فرد قربانی که  تحت تاثیر این خرافه ها است، مشکلی نداریم. از او متنفر نیستیم، در صدد آزار شخص او نیز بر نمی آییم.

"رفتار پاره یی از منکران غربت گزیده ایرانی‌، اما، نشان میدهد که نه تنها دماغ دیالوگ ندارند و شیوه نقد راستین را نیاموخته اند ، بلکه در بی‌ خبری و عقب ماندگی از قافله تاریخ وعقلانیت ، فقط زبان طعن و تمسخر‌شان با ز و دراز است و به جای آنکه از در دوستی وآشتی درآیندو دل اهل ایمان را به دست آورند و همدلانه ، کجی‌های اندیشه آنان را به غربال نقد و منطق بپالایند وبه دیالوگی متقارن روی خوش نشان دهند و خودرا آماده شنیدن نقد و نظر کنند ، به شنعت زدن و خبث گفتن رو می‌‌آورند و از لذت موهوم آن بشاشت می‌‌اندوزند."

آقای دکتر سروش،
اگر شما غرب را مثال می زنید، باید بدانید که در همان غرب که شما می گویید، بیشمار فیلم و سریال و کارتون ساخته شده و در جامعه تکثیر گردیده است.


هیچگاه نیز هیچ روشنفکران و فیلسوفان غربی، یقه خود را چون شما پاره نکرده اند که مثلا کلیسا را نباید نقد کرد! 

صد البته که روشنفکران ایرانی، کم کاری کرده اند و باید بیشتر به نقد علمی  اسلام بپردازند. اما این نکته، به شما این حق را نمی دهد که بگویید چرا برخی به سلاح طنز متوسل شده اند.

یکی از نکات مثبت فرهنگ ایرانی این است که  جامعه با هر اتنفاق میمون و نامیمونی، بساط خنده و جوک برپا می سازد. خواه فرستادن ماهواره به فضا باشد و خواه مراسم ارتحال خمینی! جامعه ایرانی تنها جامعه دنیا است که برای مصیتبی چون دار زدن جوانان هم جوک می سازد.

با توجه به نکته فوق، مشخص و واضح است که خرافه ای چون اسلام و نقی (که شما آنها را پاکان می خوانید!)، بهترین وسیله برای تفریح جوانان شوند و ذوق طنز ایرانی وارد عمل شود.

هیچ شکی نیست که چنین عملی، خجسته است ونتیجه مثبتی معادل نقد علمی دین در پی دارد. به عنوان مثال جوک های همین کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان، در بسیاری از مجالس نقل محفل است وسیله شادی مردم! 

"نقد علمی‌ البته صورت و سیرت دیگر دارد. و کورچشمی بسیار می‌خواهد که آدمی‌ تفاوت میان نقد موقر و طعن موذی را در نیابد ."

آقای دکتر سروش،

شما که مبتلا به کور چشمی نیستی، به من بفرمایید که ایا این جمله زیر، «نقد موقر» است یا «طعن موذی»؟!

این جمله: «پیامبر اسلام با عایشه نه ساله رابطه جنسی برقرار کرده است، این کار مصداق بارز بچه بازی و پدوفیل است و یکی از کثیف ترین کارهای ممکن است.» (منبع)

دعوا و استدلال شما، مصداق بارز این شعر است که:
آینه چون نقش تو بنمود راست /  خود شکن، آیینه شکستن خطاست!

ایراد از منتقدین دین اسلام نیست، ایراد از اصل اسلام و وحشی گری موجود در این دین است.   

"شریعتی هم چندان از نفاق دینی و تزویر روحانی سخن گفت که دین فروشان برآشوفتند و برای فروکوفتنش با شکنجه گران سلطنتی هم داستان شدند."

آقای دکتر، شریعتی خود اصل تزویر و دروغ بود. در اینجا به صورت مستند نشان داده ام که چگونه شریعتی، بنیانگذار رژیم ولایت فقیه شده است: 


اینکه شریعتی یا شما با بخشی از آخوندها مشکل داشته، از او قهرمان نمی سازد، باعث نمی شود که ما به صورت پیش فرض، حرف های شما را صحیح بدانیم، چه آنکه تروریست های مجاهدین خلق نیز با بسیاری از آخوندها مشکل داشته و دارند و آزار دیده اند.

آقای دکتر سروش، لطفا نام فیلسوفان غربی را مسلسل وار بر زبان نیاورید، تصور نفرمایید که وجود اسم چند فیلسوف غربی در نوشته شما، شما را محق خواهد کرد، چه آنکه آوردن اسم آنها در این مقاله «ضد آزادی»، مصداق بارز سو استفاده است!


 کدام یک از فیلسوفان یاد شده، داشتن زبان طنز درباره خرافات دینی را محکوم کرده اند که شما در این مقاله «ضد آزادی»، تلاش دارید از اعتبار آنها بهره گیرید. 

"روی سخن با کسانیست که جرعه صحبت را به حرمت نمی نوشند و شرط ادب را در محضر خرد نگه نمی دارند و دین ورزان را به تازیانه تحقیر می رانند و دامن بزرگان دین را به لکه اهانت می آلایند."

آقای دکتر سروش،شرط ادب چیست؟! آیا نقد بچه بازی و برده داری، بی ادبی محسوب می شود!؟

شما دچار تناقض هستید، شما از طرفی یک بچه باز و برده دار (پیامبر اسلام) را بزرگان دین و پاکان می خوانید، از طرف دیگر دم از آزادی بیان می زنید!

"مغالطه مهلکی که ذهن و ضمیر این طاعنان را تسخیر کرده این است که هرچه "آزاد است رواست." به قوت باید گفت که این سخن سخت نارواست."

آقای دکتر سروش، آزادی بیان شرط و بند بر نمی تابد. دقیقا درست متوجه شده اید، گفتن همه حرفی آزاد است، مگر اینکه حقوق انسانی را ضایع کند و یا حریم خصوصی کسی را آشکار سازد.

دیدگاه شما از آزادی بیان، دیدگاه سطحی است، افسوس که درک شما از آزادی بیان، در حد درک خمینی از آزادی است...!

چند روز پیش نوشته بودم: 

آقای دکتر سروش ادامه داده اند:
" تمسخر کردن و نام بزرگان را بزشتی بردن ، رذیلت است ولو آزادانه انجام شود. "

آقای دکتر سروش، شما پیامبر و ائمه را بزرگ می دانید و نقد (بخوانش تمسخر) آنها را رذیلانه می دانید.

چه کسی به شما حق داده که ائمه را «بزرگ» بدانید؟! این صفت بزرگی از کجا آمده است؟! چون شما به آنها اعتقاد دارید، آنها بزرگ محسوب می شوند!؟ لابد چون شما خیلی منحصر به فرد و خاص هستید، افراد مورد احترام شما نیز «بزرگ» محسوب می شوند.


تنها یک سوال دارم، چرا طرفداران حزب نازی حق نداشته باشند هیتلر را بزرگ بدانند و بعد بگویند مسخره کردن او، عملی رذیلانه است؟!

دلیل آن مشخص است، شما دینداران، توان پاسخگویی به نقد را ندارید، لذا در صدد آن بر می آیید که هر نقدی را توهین به بزرگان بدانید و از زیر بار مسولیت پاسخ گویی، شانه خالی کنید. 

"من نمی‌دانم اگر فردا و پس فردا رعدی بخروشد و برقی بدرخشد و راه بازگشت آوارگان به وطن هموار شود ، این ناسزا گویان چگونه میتوانند بی‌ خفّت و بی‌ خجلت ، چشم در چشم مردان و زنان و دختران و پسران بی‌ شماری بدوزند که عقدشان را در محضر قرآن بسته اند و به آیین محمدی بر یکدگر حلال شده اند وباذن خدا ازیکدیگرکام گرفته اند ، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده اند و الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده اند ؟ نام محمد را بی‌ صلوات بر زبان نمی‌‌آورند و قرآن را بی‌ بوسیدن به دست نمیگیرند و آب خنک را بی‌ یاد تشنگی حسین نمی‌‌نوشند و غبار تربتش را بر دیدگان میسایند ."

آقای دکتر سروش، هستند کسانی که هنوز، به هیتلر و چنگیز احترام بسیار می گذارند. آیا من باید بابت نقد عقاید هیتلر، از آنها خجالت بکشم؟!

آیا این گفته معروف را نشنیده اید که اعتقاد تعداد زیادی انسان به یک عقیده احمقانه، آن عقیده را با اعتبار و عاقلانه نمی سازد؟!

ضمنا، از جهت اطلاع آقای دکتر سروش بگویم که به مدد سی سال جنایت رژیم اسلامی، مردم خوب اسلام را شناخته اند و در همین خفقان کنونی، تعداد انسان های خردگرا در داخل ایران، بسیار زیاد است. اگر فردا در داخل ایران محیط آزادی شکل بگیرد، مطمین باشید با واگو کردن جنایات رژیم اسلامی و واقعیت های اسلام، تعداد آنها بسیار بیشتر از دینداران خواهد شد.

در پایان اینکه اگر کسی قرار باشد خجالت بکشد، باید معتقدین به اجرای قوانین اسلام خجالت بکشند که حاصل این دین، چنین فاجعه ای شده است، زندگی جوانان ایران به نابودی رفته و کشور خرابه شده است...!!

"با طاعنان دین گریزمی‌گویم : اگر در پی‌ برکندن بیخ اسلامید ، آب در هاون می‌کوبید و جهد بی‌ توفیق می‌کنید. هم خدای مسلمانان ( به شهادت قرآن ) وعده تثبیت این دین را در زمین داده است،،لیظهره علی الدین کله، و هم ( به شهادت تاریخ ) این شجره طیبه محمدی در فزونی و تناوری بوده است و از آمد و رفت کلاغان ، شاخ و برگش نفرسوده است .به قول جلال الدین بلخی : "مصطفا را وعده کرد الطاف حق.........او بخفت و بخت و اقبالش نخفت “. در افتادن با تمدنی چنین ستبر و سترگ نه کاری است خرد. ."

آقای دکتر سروش، ما را به وعده خدای شما کاری نیست! آن خدایی که در ازا کشتن دیگر انسان ها، وعده هفتاد و دو دختر باکره به پیروانش می دهد، هم خودش و هم وعده اش، بی ارزش است.
اما آقای دکتر سروش باید بداند که بیخ اسلام را اجرای قوانین اسلامی و در ویترین قرار دادن آن، از بین برد.

زمانی که در سال 2012، هنوز دینداران در پی اجرای قوانین سنگسار و برده داری و بچه بازی هستند، طبیعی است که بیخ آن کنده می شود...! 

"اگر استبداد دینی ایران را نشانه رفته اید ، نشانه گیری تان خطاست . دل مردم را به دست آورید تا در مبارزه با استبداد همدست شما شوند.زخم زبان زدن و دل مؤمنان را آزردن از خرد سیاسی به دور است و راهی‌ بدهی نمی‌برد."

ما برای مبارزه با استبداد دینی، اولین کاری که می کنیم، ریشه آن دین را می زنیم، چون اگر این رژیم نیز سرنگون شود، اما دین نقد نشده باشد، باز استبداد دینی به شکل دیگری خود را نشان خواهد داد!!

این رژیم سرنگون می شود و در صورت نقد نشدن دین، گروه دیگری از ملاها، قدرت را به دست خواهند گرفت!

مگر دیوانه هستیم که خامنه ای را سرنگون کنیم و کدیور را به جای او بنشانیم؟!


/--------/چرا بر عکس مسیحیت؛ امکان (اصلاحات پروتستانی) و رفرم در اسلام وجود ندارد؟!


دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۱

حضور امام خمینی در مسند رهبری، مانند حضور یک گاو نر وحشی در مغازه کریستال فروشی بود...!

تصور کنید....!

تصور کنید شما صاحب یک مغازه بزرگ کریستال فروشی هستید. می گویم کریستال فروشی، چون کریستال با ظروف شیشه ای که ساخت چین است، تفاوت بسیاری دارد!

تصور کنید هر تکه ظرفی که می فروشید، معادل حقوق یک سال یک کارمند معمولی قیمت دارد و ارزش کالای  موجود در مغازه شما، سر به فلک می زند. تمام مردم شهر، آن مغازه را می شناسند، و آرزو می کنند که چنین مغازه ای داشته باشند. به ناگاه، یک گاو نر وحشی که بسیار عصبانی است، از استادیوم گاو بازی فرار می کند و به داخل مغازه شما می آید...!

این لحظه، همان لحظه ای است که امام امت از هواپیمای ایرفرانس، پیاده شد!!

خمینی اثر بسیار عمیقی بر جامعه ایران داشت، همانند گاو در مغازه کریستال فروشی، چون هر تکانی که می خورد، ضرری هنگفت به جا می گذارد.

برای او کریستال ها (بخوانش جان مردم ایران) ارزشی نداشت. می گفت اگر جنگ بیست سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم. یادمان بیایید که هر دقیقه یک نفر در آن جنگ لعنتی کشته می شد.

امام خمینی یک گاو بود، بر گاو حرجی نیست، او نمی داند که چه می کند، خصوصا وقتی که پارچه ای قرمز را جلوی چشمش تکان دهی، هیچان زده می شود. مشکل از مردمی است که این گاو را به رهبری بر می گزینند...!

شاید زیباترین تشبیه، تشبیه رییس جمهور وقت فرانسه باشد که گفته بود:

"مردم ایران به صورت دسته جمعی، در حال خودکشی هستند...!"
او درست می گفت، انتخاب خمینی به رهبری جامعه، دیدن عکس او در ماه، دادن قدرت بی چون و چرا به اشخاصی چون رفسنجانی و خامنه ای و کروبی و منتظری، با خودکشی دسته جمعی فرقی نداشت.

حال تصور کنید آن گاو بعد از سالها حضور در مغازه کریستال فروشی و نابودی اکثر چیزها،به دلیل مسن بودن می میرد! این همان لحظه ای است که امام خمینی، درجه ارتحال دونیش (!) پر شد و ما از شرش راحت شدیم، اما جای سالم در آن مغازه نگذاشته است.

حال باز تصور کنید! بعد از مرگ آن گاو، بین گوساله های جانشین، سر اینکه کدام گوساله ای وارد آن مغازه شود و غارت همه چیز را به عهده بگیرد، دعوا است...! در این میان، تنها نکته بامزه این است که صاحب مغازه گاهی اوقات، به برخی از آن گوساله ها اعتماد می کند و مثلا به در انتخابات به آن گوساله ها رای می دهد.

مثلا در انتخابات فرمایشی که کدام گوساله باید وظیفه نابود کردن باقیمانده مغازه کریستال فروشی را بدست گیرد، شرکت می کند...!

پی نوشت یک:
لااقل گاو، فقط کریستال های مغازه را نابود می کند، دیگر قراردادهای ترکمان چای با چین و روسیه امضا نمی کند، لااقل آبروی کشور را در دنیا نمی برد، لااقل ترور نمی کند و الی آخر...!!

پی نوشت دو:  
هنوز صاحب آن مغازه، برای نوه آن گاو نر وحشی، احترام قایل است...!

پی نوشت سه:
پیشاپیش از تشبیه خمینی و دیگر یارانش با گاو، از تمامی گاو ها عذرخواهی می کنم. در مثل مناقشه نیست. رونوشت به انجمن حمایت از حیوانان، جهت جلوگیری از اقدام حقوقی!!






یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۱

زمانی خمینی به اسم «وحدت کلمه» آزادی را به محاق برد، اما این تجربه تلخ، نباید مانع از اتحاد ما به هدف سرنگونی رژیم بشود.

دوستان عزیزم در وبلاگ سه راه جمهوری، مقاله ایی نوشته بود به نام افتراق و اتحاد،  در اینجا به نقد نکاتی از آن نوشته می پردازم. (نکات قرمز رنگ، از وبلاگ فوق نقل قول گردیده است)
"اگرچه موسوی به عنوان رهبر یا سخن‌گوی جنبش، با اصرار بر هدایت آن به سمت شبکه‌‌های اجتماعی و سازمان‌دهی مسطح، خود را در کنار آن قرار داد تا سمت و سوی آن متناسب با قوای اجتماعی موجود شکل بگیرد،"
مگر کسی که نامزد ریاست جمهوری است، اخلاقا و عرفا می تواند خود را در کنار و مسطح با شبکه های اجتماعی قرار دهد؟! 

وقتی کسی نامزد ریاست جمهوری می گردد، نامزد سمتی شده که اولین خصوصیت آن رهبری جامعه است! وقتی اعتراض و تظاهراتی در اعتراض به تقلب انتخباتی که برنده اش اوست، شکل می گیرد، آیا او می توان خود را کناری بکشد؟! 

هیچ شکی نیست که رهبری ناقص و عدم اعتقاد او به سرنگونی رژیم، باعث شد که جنبش سبز به محاق برود و نابود گردد. در این نوشته، به این موضوع پرداخته ام و گفته ام که اصلاح طلبان، در صدد سرنگونی و تغییر رژیم نبوده و نیستند. 
"بستر این افتراق، خواسته‌های گوناگونی بود که در مواردی حتا، در تضاد با هم قرار داشتند؛ و بهانه‌ی آن، نگرانی از تکرار نتیجه‌ی حمایت عمومی مردم از آقای خمینی در سال ۵۷ بود. اگرچه موقعیت جنبش سبز قابل انطباق با روی‌دادهای منتهی به انقلاب ۵۷ نبود و بخش قابل توجهی از جمعیت معترضان را کسانی تشکیل می‌دادند که با حاکمیت تنها خُرده‌حسابی داشتند، نه حیال تسویه حساب."
یا باید قبول کنیم که جنبش سبز، جنبشی همه گیر و عظیم بوده و یا بگوییم این جنبش با حضور درصد ناچیزی از مردم تشکیل شده است.


 اگر بر این باور هستیم که این جنبش با حضور گسترده مردم شکل گرفت ( و تظاهرات سه و نیم میلیون نفری مردم تهران، تاییدی بر این مدعا است)، خیلی راحت می توان نتیجه گرفت که بخش عمده این جمعیت معترض، تنها خرده حساب با حاکمیت نداشته اند. شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه در خیابان های تهران، مثال خوبی است!

اکثریت مردم ایران، این نظام را غیر مشروع می دانند، حتی سران اصلاح طلب نیز در انتخاباتش شرکت نمی کنند، آنگاه چطور می خواهید مدعی شوید که بخش کوچکی از جمعیت، تنها خرده حسابی با این رژیم دارند؟! 
"اما به نظر می‌رسد که کوشندگان سیاسی در تبعید، هنوز هم به راه‌های میان‌بُر دست‌یابی به قدرت می‌اندیشند. شاید اگر منابع عظیم نفت و گاز و فرصت‌های اقتصادی پیرامون آن در کار نبود، این گروه از مخالفان به جای تکرار بی‌نتیجه‌ی تجربه‌‌‌های شکست خورده‌‌ای هم چون انقلاب ۵۷، از تبعیدی‌های دوران مشروطیت می آموختند که در استانبول، قفقاز و برخی نقاط دیگر، گروه‌‌به‌گروه، با شناخت دقیقی که از اوضاع اجتماعی و اقتصادی مردم داشتند، دست به کار بنیادگذاری نخستین حزب‌های تاریخ جدید ایران شدند، و با انتشار مرام‌نامه‌ها و جزوه‌های سیاسی‌حزبی، به تشریح و تبلیغ اهداف و برنامه‌های خود پرداخته و قلمرو اجتماعی خود را معین می‌کردند. سیاسیون یک قرن پیش ایران می‌دانستند که در غیاب احزاب به عنوان نهادهای واسطه، حکمیت صندوق‌های انتخابات، یک تعارف ریاکارانه بیش نیست. از این رو حتا شاه‌زادگان واشراف‌زادگان قاجاری نیز که سهم ویژه‌ در مجلس داشتند، به عضویت بزرگترین حزب محافظه‌کار آن دوران در آمدند."
بدون هیچ شکی یکی از مشکلات جامعه سیاسی  و اپوزسیون ایرانی، عدم فعالیت سازمان یافته سیاسی است.  چه در بیست سال آخر حکومت محمد رضا شاه پهلوی و نه در این سی و چهار سال،  ما هیچ حزبی نداشته ایم. 

ایرانیان در کانادا، آمریکا و آلمان و بریتانیا، حضور بسیار گسترده ای دارند، بسیاری از آنها به شهروندی کشورهای یاد شده رسیده اند، اما شاید ما در پارلمان کشورهای یادشده، به تعداد انگشت های دست هم نماینده مجلس نداشته باشیم! این تنها نشان از این می دهد که جامعه ایرانی تا جه حد از فعالیت سیاسی سازمان یافته به دور است. 

"«اتحاد»ی که این‌روزها به عنوان یگانه راه نجات، از سوی بخشی از اپوزیسیون مطرح می‌شود و رضاپهلوی اهتمام به آن‌را همچون رسالتی ناگزیر بر دوش خود عنوان می‌کند، تنها در چهارچوب موارد مشابه در افغانستان، عراق و لیبی قابل تعریف است. و از آن‌جا که موجودیت این سنخ از اتحاد‌ها، قائم به مواضع کشورهایی‌ست که در خط مقدم پروژه‌ی «مداخلات بشردوستانه» قرار دارند، و این مداخلات نیز تابعی‌ست از هزار و یک عامل پیدا و پنهان، گفت‌وگو بر سر رابطه‌ی اندا‌م‌وار این اتحاد احتمالی و عناصر تشکیل‌ دهنده‌اش با جغرافیای سیاسی ایران، بی‌هوده به نظر می‌رسد.
به عبارت دیگر نمی‌توان شخصیت‌ها و یا احزاب احتمالی شرکت‌ کننده در این اتئلاف را، مخاطب قرار داد و پرسید که: «به عنوان یک حزب سیاسی نظرتان درباره‌ی حکمیت صندوق‌های رای در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ چیست؟» نمی‌توان به آن‌ها گفت: «به هرحال درست یا غلط، ولو با درصد قابل توجهی از تقلب، اکثریت مردم ایران به حذف نظام پادشاهی رای داده‌اند، و شما به عنوان یک شخصیت حقوقی و نماینده یک حزب سیاسی، در صورت ائتلاف با مدعی بازگشت به نظام پیشین، به دلیل نادیده‌انگاری حکمیت صندوق‌های رای، (در عین پذیرش رسمیت آن از سوی سازمان ملل)، فاقد اهلیت لازم برای سپردن تعهد ِ تمکین به رای مردم در آینده هستید.»"
چند نکته وجود دارد که توجه به آن، اصولا بنیان جملات یادشده فوق را به  هم می ریزد، مانند: 

یک- این اتحاد یاد شده، مخالفت با حمله نظامی کشورهای خارجی را یکی از اصول خود می داند، لذا تشبیه این اتحاد به عراق و لیبی و افغانستان (که شاهد حمله خارجی بودند) ، تشبیهی بیجا و بی اساس است.

دو- همانطوری که نویسنده گرامی ، در جریان هستند، این اتحاد متشکل از احزاب  و گروه های مختلف است، بسیاری از این احزاب با یکدیگر اختلافات عمیقی دارند، تنها چیزی که آنها بر آن تکیه دارند، برگزاری یک رفراندم در ایران است که مردم خود پای صندوق های رای، آینده خود را رقم بزنند

از چنین تشکلی نمی توان پرسید که نظرت درباره مثلا فلان اتفاق تاریخی چیست، چون هر کدام از اعضا، نظری خاص خود را دارند. 

سه- رضا پهلوی مدعی بازگشت به نظام پیشین نیست، او نیز مانند دیگران می گوید باید مردم انتخاب کنند که چه نظامی را می خواهند.  او می گوید اگر مردم خواستار جمهوری باشند، او گردن می نهد. اصولا این اتحاد قرار نیست برای بازگردادن کشور به نظام سابق، تلاشی صورت دهد

سوال فوق مانند این است که کسی از من سازمان نظام پزشکی بپرسد نظر آنها در رابطه با استاندارد های زلزله چیست؟! صد البته که هر کدام از پزشکان فوق می توانند نظر خود را داشته باشند، اما سازمان فوق برای اظهار نظر  و تصمیم گیری درباره زلزله تشکیل نشده است
"احزاب فاقد دنباله‌ی اجتماعی و شخصیت‌های سیاسی منفرد گمنام و کم‌نام، طمعه‌‌های خوبی برای امکانات نامتعارف رضاپهلوی هستند، این گروه در هر صورت خود به تنهایی راه به جایی نداشته و ندارند. اما احزاب سیاسی دارای پشتوانه‌ی اجتماعی، اگر به جای گسترش فعالیت‌های حزبی و تقویت بدنه‌ی اجتماعی خود، بخواهند با تکیه بر این امکانات نامتعارف، دست به قمار دیگری زده و به امید حکمیت صندوق‌های رای، چشم بر تجربه‌های پیشین ببندند، در واقع از یک سوراخ دوبار گزیده شده‌اند. "
هنوز این اتحاد، رسما اعلام موجودیت نکرده است، لذا نمی توان اعلام کرد چه گروهی مشارکت می کنند و چه گروهی مشارکت نخواهند کرد، اما نکته مهم اینجاست: 

تنها پاشنه آشیل مخالفین رژیم و اپوزسیون، نداشتن اتحادی موثر است. سی سال حکومت بی چون و چرای رژیم، نشان داده که تا چه حد احزاب سیاسی خارج از کشور، در مقابل رژیم ناتوان هستند و اگر دست به دست هم ندهند، هیچ کاری صورت نخواهد یافت. 

بسیار عجیب است که نویسنده گرامی وبلاگ معتبر سه راه جمهوری، حکمیت صندوق رای را اینچنین بی ارزش جلوه می دهد، و صندوق رای و نظر مردم را صرفا یک امید می داند! مگر چه تجربه پیشینی وجود دارد؟ قبلا کدام اتحاد بین گروه های سیاسی صورت گرفته که اکنون نویسنده عزیز، ما را به تجربه پیشین ارجاع می دهند؟ 

اگر منظور از تجربه پیشین، دیکتاتوری محمد رضا پهلوی است، باید به اطلاع ایشان رسانید که محمد رضا شاه، مدت زیادی است که در قید حیات نیست و  به خاک سپرده شده است، خصلت دیکتاتوری نیز، توسط ژن ها به کسی منتقل نمی شود که اکنون از رضا پهلوی وحشت داشته باشید! بماند که رضا پهلوی شخصیت بسیار دمکراتی دارد

از آن گذشته، مگر این اتحاد برای بازگردادن رژیم سابق است؟ این اتحاد برای برگزاری انتخاباتی آزاد در ایران است، کجای این ایراد دارد؟
"شک نیست که توازن قوای اجتماعی در ایران، هرگز به رضاپهلوی فرصت اعاده‌ی قدرت را نخواهد داد، بنابراین او اگر بیاید، سوار بر بال‌های عقاب خواهد آمد. و به اتکای همان امکانات نامتعارف، صندوق‌های رای را به میان توده‌های بی‌شکل مردم خواهد برد."
این کلام نویسنده محترم، مرا بشدت به تعجب واداشته است، مخالفت با مداخله نظامی، یکی از اصول این اتحاد است، اینکه نویسنده محترم، می فرمایند رضا پهلوی سوار بر بال های عقاب خواهد آمد، کلامی نادرست و مغایر با حقیقت است.

اصرار می کنم که نویسنده فوق و دیگر خوانندگان گرامی، حتما به این نوشته دکتر نوری زاده مراجعه کنند و ملاحظه بفرمایند که یکی از اصلی ترین مطالب مطروحه در این اتحاد، تمامیت ارضی و مخالفت با حمله خارجی است. 

قبلا نیز نگاشته بودم که: 

باز تاکید می کنم که اتحادی که در شرف شکل گیری است، تفاوت بسیاری دارد با وحدت کلمه خمینی، چه آنکه این وحدت کلمه خمینی (بخوانش دیکتاتوری)، تفاوت بسیار دارد با اتحاد اپوزسیون که تنها بر اصول ساده و اساسی مانند دمکراسی و حقوق بشر و آزادی بیان پیمان اتحاد می بندند.

نوشته قبلی: 



شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

مراسم جشن جوبیلی در بریتانیا، از آن طرف ارتحال هالیدی در ایران /حسن استفاده از هر مراسمی برای شادی ، و سو استفاده از هر مراسمی برای گریه و زاری در ایران

بامزه این است که فردا مراسم جوبیلی در لندن آغاز می شود، چهار روز بزن و بکوب است ، سالگرد تاج گذاری ملکه است؛ از آن طرف در ایران، مراسم ارتحال و سقط شدن خمینی است که چهار روز مراسم گریه و زاری است

نکته اینجاست، در کشورهای پیشرفته از هر مراسمی برای شادی و جشن استفاده می کنند ولی رژیم ایران از هر مراسمی برای ترویج گریه و زاری استفاده می کند



جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۱

اگر در یک کشور آزاد، یک کاندیدا از دوران خمینی به نام دوران طلایی یاد کند، لنگه کفش حواله کله اش می کنند...!

در وبلاگ یکی از دوستان، مطلبی نوشته بود به این عنوان که مرا ناچار به پاسخ گویی کرد. او نوشته است:

" اسم خمینی نه تنها باعث دل سرد شدن مردم نشد، بلکه باعث شد که معترضین با دل و جرات بیشتری از موسوی حمایت و تظاهرات کنند، چرا که اسم خمینی یک حد اقل امنیتی برای معترضین ایجاد میکرد. دلیل اصلی‌ پایان اعتراضات که آقای پهلوی به آن اشاره‌ای نکرد، چیزی نیست جز وحشیگری و شقاوت بی‌ حد و مرز ماموران " ولی‌ فقیه " در برخورد با زنان و مردان و پیران و جوانان مسالمت جو و بی‌ دفاع"

یک- آنچنان می گویید انتخابات که انگار انتخابات آزاد بوده است، مردم بین بد و بدتر انتخاب کرده اند. مگر کاندیدای مستقلی هم بوده است؟! مردم بین موسوی که می گفت خمینی و احمدی نژادی انتخاب کرده بودند!! این اسمش انتخاب نیست، بلکه فقط مردم در آن شرکت کردند تا به خامنه ای و نظام نه بگویند.

دو-اگر در یک انتخابات آزاد، و در یک کشور آزاد کاندیدایی اسم خمینی را بیاورد، مردم آن کشور، چاه فاضلاب منزلشان را حواله کله طرف می کنند. از جهت اطلاع بگویم که فقط با یک دستور خمینی، پنج هزار انسان بی گناه، در زندان ها سلاخی شدند و یا ادامه جنگ ایران و عراق، یک میلیون کشته و زخمی بر جای گذاشت. 



سه- معترضین برای مخالفت با رژیم رفتند، شعار نه غزه و نه لبنان سر دادند، لطفا تاریخ را تحریف نکنید، مانند کدیور عمل نکنید که در دوربین نگاه می کرد و می گفت مردم شعار نه غزه و نه لبنان سر نداده بودند.

چهار- مردمی که شعر مرگ بر اصل ولایت فقیه سر داده اند، کجا از اسم خمینی برای مخافظت از خود استفاده کرده اند؟!

پنج- دلیل اصلی پایان تظاهرات، وحشی گری رژیم نبود، (که صد البته آن دلیل نیز وجود داشت) اما تنها دلیل اصلی  این بود که موسوی به مردم خیانت کرد و مانند خاتمی، در پی براندازی رژیم نبود. 

طبق گزارش شهردار تهران، سه و نیم میلیون نفر در خیابان های تهران حضور داشتند، کافی بود موسوی بگوید در میدان آزادی اعتصاب کنید تا رژیم هم عوض نشده، اینجا را ترک نمی کنیم. اما موسوی در عوض دنبال آرمان خمینی و حفظ ولایت فقیه بود. 

جنبش سبز به این دلیل موفق به عوض کردن حکومت نشد که موسوی به مردم ایران خیانت کرد. 

قبلا در اینباره نوشته بودم: 





آخرین اختراع سپاه، خودکفایی در تولید نفربر زرهی! شایان ذکر است که تفنگ آن نیز از چین وارد شده است


باز هم آمار دروغ رژیم! وقتی تنها هفت میلیون دانش آموز ترک تحصیل می کنند، چطور ما فقط دو میلیون بی سواد داریم!؟

بی سوادی قشر عمده ای از جامعه، فاجعه ای است که تنها می توان در رژیم اسلامی شاهد آن بود...!

طبق آمار منتشر شده، بیش از سی و هفت درصد از دانش آموزان ایرانی، ترک تحصیل کرده اند، در سایت کلمه می خوانیم:

"بالاخره فصل مدارس رسید و با شروع سال جدید تحصیلی بیش از ۱۲ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش‌آموز ایرانی سال تحصیلی ۱۳۹۰- ۱۳۹۱ را آغاز کردند؛ در حالی که با توجه به گزارش‌های مرکز آمار ایران و جمعیت ۱۹ میلیون و ۴۳۵ هزار نفری در سنین ۷ تا ۱۹ سال که باید آموزش خود را در مدارس ادامه دهند، بیش از ۷ میلیون و ۱۳۵ هزار نفر به دلایل مختلف قادر به ادامه تحصیل نیستند و در حقیقت بیش از ۳۷ درصد دانش‌آموزان ایرانی مجبور به ترک تحصیل شد‌ه‌اند."

نکات ذیل قابل توجه است:

-         در کشورهای متمدن دنیا، مثلا بریتانیا، عدم حضور و یا ترک تحصیل یک کودک در مدرسه، مجازات زندان را برای والدین آن کودک به همراه دارد!
دلیل آن مشخص است، چون آموزش حق هر انسانی است و حتی پدر و مادر کودک نیز مجاز نیستند این حق را از آن کودک دریغ کنند.
-         یک حساب سر انگشتی به ما نشان می دهد که حضور افراد بی سواد و آموزش ندیده، هزینه های خیلی زیادی را برای جامعه به همراه خواهد داشت.
-         سواد خواندن و نوشتن به تنهایی، به معنای با سواد بودن نیست. یک کودک کلاس اول ابتدایی نیز می تواند اسم خود را بنویسد و بخواند. این حد از توانایی، به معنای باسوادی نیست.
سازمان جهانی یونسکو ، باسوادی را به شکل زیر تعریف می کند:

"ability to identify, understand, interpret, create, communicate and compute, using printed and written materials associated with varying contexts. Literacy involves a continuum of learning in enabling individuals to achieve their goals, to develop their knowledge and potential, and to participate fully in their community and wider society."

بنا به تعریف سازمان یونسکو، باسوادی اینچنین تعریف می گردد.  توانایی خواندن و نوشتن به حدی که به گسترش آگاهی ها  و توانایی های شخص بیانجامد. 
بدون هیچ شکی در دنیای مدرن، کسی بدون استفاده از کامپیوتر نمی تواند اگاهی خود را گسترش دهد و از توانایی های خود بهره بجوید.
-         رییس سازمان نهضت سواد آموزی، آمار بی سوادان کشور را به دروغ، عدد دو میلیون نفر می داند،(منبع):
 "رئيس سازمان نهضت سوادآموزي تعداد دقيق بي سوادان كشور را بالغ بر 2ميليون و697 هزار و113 نفر ذكر كرد." 
نکته دیگر این است که رژیم با دروغگویی تمام، آمار با سوادان کشور را نود و یک درصد اعلام می کند. 
-         با یک جمع بندی ساده، می توان به این نتیجه رسید که تعداد بی سوادان، تنها در قشر دانش آموز، رقم عجیب هفت میلیون نفر است!
سوال اینجاست، وقتی در قشر جوان چنین آمار عجیبی برای بی سوادی داریم (سی و هفت درصد!)، در افراد مسن جامعه، چه آماری را شاهد خواهی بود؟! 
اهمیت آموزش در هر کشوری! 
-         گفته معروفی است که می گویند در کشور ژاپن، هر گاه تولید ناخالص ملی کاهش می یابد، سیاستمداران به سراغ بخش آموزش می روند و در آن بخش سرمایه گذاری بیشتری می کنند، چون می دانند سرمایه گذاری در بخش آموزش، بیش از سرمایه گذاری در بخش صنعت یا کشاورزی به رشد اقتصادی جامعه کمک می کند. 
-         در تمام کشورهای پیشرفته مانند بریتانیا، فرانسه یا آلمان وقتی به قانون رجوع می کنید، می بینید که امکانات بسیاری برای دانش آموزان و دانشجویان در نظر گرفته شده است. چرا که به دلیل وجود انسان های خردمند در مدیریت جامعه، به خوبی می دانند هر چه بیشتر به مقوله آموزش بپردازند، جامعه در نهایت سود بیشتری خواهد کرد.