‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی بیان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آزادی بیان. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

حکومت دینی، مساوی است با نبود عدالت، حقوق بشر، آزادی بیان و اندیشه، امنیت و رفاه اجتماعی...!

در حقیقت، حکومت دینی به معنای دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است، چه آنکه طرفداران حکومت دینی، خود می دانند که در اقلیت هستند، لذا با خود می اندیشند که اگر جامعه طبق نظر اکثریت اداره شود، دیگر نظر آنها اجرا نخواهد شد...!

به دیگر عبارت، حکومت دینی، به معنای این است که گروهی از افراد جامعه، خود را برتر از دیگران بدانند، و در نتیجه استدلال می کنند که نظر آنها با ارزش تر از نظر اکثریت جامعه است، و عقیده آنها بدون چون و چرا باید اجرا شود.

طرفداران حکومت دینی، باور دارند که اکثریت جامعه، فاقد شعور لازم هستند، و آنها باید به مانند چوپان، جامعه را اداره کنند.

پربیراه نیست اگر بگوییم حکومت دینی، در تقابل آشکار با دمکراسی است.

دمکراسی، مهمترین عامل پیشرفت در دنیای مدرن:

تجربه اداره ده ها کشور به شیوه دمکراتیک و یا دیکتاتوری، ثابت کرده است که تنها شرط رفاه، پیشرفت و ثبات یک جامعه، وجود دمکراسی در آن جامعه است.

در حقیقت، در دنیای مدرن، منابع زیرزمینی و یا نفت، فاکتور مهمی در رفاه یک جامعه محسوب نمی شود، و فاکتور اصلی، دمکراسی است. به عنوان مثال، کشوری مانند ژاپن یا کره جنوبی، علی رغم اینکه منافع زیرزمینی درخوری ندارند، در سایه دمکراسی، به کشوری پیشرفته و مرفه، تبدیل شده اند. در حالی که کشوری چون ایران، علی رغم اینکه یکی از غنی ترین کشورهای دنیا از نظر منابع سوخت های فسیلی است، اما به دلیل حکومت دینی، به یکی از فقیرترین کشورهای دنیا، تبدیل شده است.

در نتیجه می توان گفت که حکومت دینی، به معنای از دست دادن رفاه، فقر و فساد در یک جامعه است.

عدالت و حکومت دینی:

برای اینکه ببینیم چگونه در یک حکومت دینی، عدالت لگدمال می شود، بایسته است که به نکات ذیل توجه ویژه شود:
·         حکومت دینی، به معنای این است که برخی از شهروندان جامعه (باورمندان به دین رسمی)، برتر از دیگر شهروندان قلمداد شوند، و این به معنای لگدمال کردن تمامی بنیان های عدالت در یک جامعه است.

·         در یک حکومت دینی، اصولا سیستم قضایی به اکثریت جامعه پاسخگو نیست، و در نتیجه، به جای اجرای عدالت، بایزچه ای در دست حاکمان است..!

·         شایان ذکر است که در یک حکومت دینی، سیستم قضایی، غیر مستقل است، و عدالت را زیر پا می گذارد.

·         از طرف دیگر، در تمامی جوامع متمدن، شرط سلامت سیستم قضایی، وجود مطبوعات آزاد است، تا بر کار دستگاه قضایی نظارت کنند، و اگر خطایی دیدند، آنرا افشا کنند. این در حالی است که در حکومت دینی، اصولا چیزی به نام مطبوعات آزاد وجود ندارد و در نتیجه بر سیستم قضایی، هیچ نظارتی نیست. 

·         از همه مهمتر، در یک حکومت دینی، نظام قضایی به جای اجرای قوانین پیشرفته و به روز، سعی می کند قوانین عصر حجر را اجرا کند، قوانینی چون سر بریدن و چشم درآوردن و سنگسار کردن! که اجرای آن قوانین، خود به معنای لگدمال کردن عدالت است..!

در جمع بندی می توان گفت که در یک حکومت دینی، عدالت به فجیع ترین شکلی، لگدمال می شود.

آزادی بیان و حکومت دینی:

آزادی بیان به مانند پنبه، و حکومت دینی به مانند آتش است! هر جا که حکومت دینی باشد، آنگاه آزادی بیان، رخت بر می بندد.

دشمنی حکومت دینی با آزادی بیان، بی دلیل نیست، چه آنکه اگر آزادی بیان در جامعه تحت سلطه حکومت دینی وجود داشته باشد، مردم اولین سوالی که خواهند پرسید این است که چرا باید اقلیتی خودکامه، خود را برتر از دیگران بدانند و نظرات خود را بر اکثریت، تحمیل کنند؟! و طبیعی است که در صورت وجود آزادی بیان، شهروندان جامعه، فساد و ناتوانی حکومت دینی در اداره جامعه را عیان می سازند، و پایه های حکومت دینی سست می گردد.

اصولا آزادی بیان، به معنای این است که تمامی شهروندان، از حقوق برابری برخوردارند و حق دارند نظر خود را بیان کنند، در حالی که در منطق حکومت دینی، تنها بخش کوچکی از شهروندان، شعور لازم را برای ابراز بیان خود دارند، و در نتیجه، اکثریت از حق آزادی بیان برخوردار نیستند و باید خاموش شوند.

حقوق بشز و حکومت دینی:

برابری شهروندان، عدالت، و آزادی اندیشه و بیان، زیرساخت شکل گیری حقوق بشر است. و همانطوری که در بالا نشان داده شد، حکومت دینی در تقابل با ارزش های گفته شده است، و با همه آنها سر دشمنی دارد.

در حقیقت، تنها با نابودی حکومت دینی است که می توان شاهد رفاه، عدالت و آزادی در یک جامعه بود.

نوشته شده در تاریخ بیست و هشتم سپتامبر، در کنار ن و ل عزیزم. 



دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۳

زکات آزادی بیان، تلاش برای رساندن دیگران به آزادی بیان؛ ضایع نکردن حقوق انسانی دیگران، و رفتاری برادرانه با دیگران است!

پیش درآمد زکات، یک اصطلاح کاملا اسلامی است؛ اما آنقدر به این جمله می آمد که ناچار شدم از این کلمه استفاده کنم..!
 وه که چه حسی داشت اول باری که در وبلاگم مطلب نوشتم، سالها گذشته و من هنوز وقتی به یاد آن لحظه می افتم، هنوز هیجان زده می شوم.  من در خانواده ای مذهبی رشد کردم، و آزادی بیان یا نقد مذهب تابو بود. از طرف دیگر، در جامعه ای رشد کردم که آخوندها، قدرت محض کشور را در دستان کثیف خود را گرفته بودند، و نوشته که هیچ، حتی خواندن هم «قدغن» بود.  و من چون به اینترنت دست یافتم و آغاز به وبلاگ نویسی کردم، چون قحطی زدده ای بودم که در یک رستوران درجه یک، به میز بوفه ای رسیده است پر از غذاهای گوناگون..!

اینگونه شد که من وبلاگ نویس شدم، و کمر همت  به تبلیغ بیخدایی بستم. و در این راه، هیچ خط قرمزی را نمی شناختم و نمی شناسم. هیچ چیزی مقدس نیست، همه کس و همه چیز قابل نقد هستند، ولی باز هم آزادی بیان مرزی دارد.

براستی، مرز آزادی تا کجا است؟

شخصا، در تمامی زمینه ها، برای تعیین خط و حدود، به اعلامیه جهانی حقوق بشر مراجعه می کنم. و شاید تنها مرزی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر برای آزادی بیان گذاشته است، این است: تا زمانی که شما حقوق انسانی دیگران را زیر پا نگذاری، آزادی که هر چه می خواهی بگویی و بنویسی. و از طرف دیگر، شما به عنوان یک انسان، موظفی که با دیگران رفتاری «برادرانه» داشته باشید.


یک نویسنده با استفاده از آزادی بیان، حقوق بشر را نقض کرده است، اگر:

  • باعث گسترش نفرت و نژادپرستی شود،
  • حقوق انسانی یک انسان دیگر را زیر پا بگذارد، به حریم شخصی او تجاوز کند، یا با آبروی او بازی کند.
  • با استفاده از آزادی بیان، برای  گسترش یک دیکتاتوری تلاش کند، که این خود یک نقض حقوق بشر است، و در جنایات آن دیکتاتور شزیک محسوب می شود.
 حال سوال اساسی این است، آیا نقد دین به گسترش تنفر در جامعه می انجامد؟! 

یکی از دوستان عزیز که حقوقدان و فعال حقوق بشر است، نوشته بود که تا زمانی که یک دین را نقد می کنید، از آزادی بیان استفاده می کنید، اما وقتی که از شیوه ای توهین آمیز برای نقد دین استفاده می جویید، حقوق بشر را نقض کرده اید، چون باعث رنجش برخی شده اید، و ممکن است «تنفر مذهبی» به وجود آورید. (منبع)

در جواب آن عزیز، نوشتم:

یک-  بنده از نگاه دیگری به این موضوع می نگرم، و آن نیز بند اول اعلامیه جهانی حقوق بشر است. همان که ما را به رفتار بردارانه با یکدیگر دعوت می کند. هر چند همیشه مذهب را به شدت نقد کرده ام، اما هیچگاه به افراد مذهبی رفتار «نابردارانه» نداشته ام. 

دو- آیا می توان نقد بی پروای دین یک مسلمان تند رو را مصداق رفتار نابردارانه دانست؟! نمی توانم منکر شوم که موقعی که مثلا پیامبر اسلام را به شدت زیر سوال می برم، روان یک مسلمان تندرو را آزار می دهم.

این سوالی است که چند سالی است هر از گاهی به سراغم می آید! و این احساس به من دست می دهد که موقع نقد تند دین،  از اصولا اخلاقی خودم دور می شوم...!

به این فعال حقوق بشر، حق می دهم که دغدغه برخی از شهرونددانی داشته باشد که با دیدن نوشته تند امثال من، دلخور می شوند، اما این دغدغه در اصل قضیه، تغییری ایجاد نمی کند. 

سه- اما نمی توان این واقعیت مهم را منکر شد:

باید قبول کرد که ادیان، نقش بسیار بدی را در جامعه ما بازی می کنند، بدون نقد بی پروای دین، نمی توان از اثر گذاری ادیان کاست. باید دین نقد شود، بدون نقد دین، عاقبت ما حکومت طالبان بر جامعه است.
هدف رسیدن به دمکراسی، از راه نقد دین می گذرد. نمی توان منکر شد که دین در تناقض با دمکراسی است ، حال اگر این دین نقد نشود، چگونه می توان دمکراسی را در جامعه برقرار ساخت؟!


چهار-  آزادی بیان حدی دارد، من این حد را صرفا محدود می کنم به این دو بند:
الف) جایی که حقوق یک شهروند جامعه نقض می شود.
ب) جایی که به صورت ملموس، جامعه با خطر مواجه می شود، مثلا ایجاد تنفر نژادی. 
اما چیزی به نام تنفر مذهبی را اصلا قبول ندارم. یک اشکال وجود دارد که پیروان یک دین، یکبار سرشار از تنفر می شوند و مثلا سر از تن منتقدین دین جدا می کنند...! واقعیت این است که این ایراد، ناشی از اعمال منتقدین دین نیست و این تنفر واقع ریشه در خود ادیان دارد. 

این اسلام است که در قبال کوچکترین انتقاد منطقی، دستور به کشتن و ترور می دهند.

پنج- هسته و بنیان تمامی ادیان، خصوصا اسلام، به شدت تهاجمی است، هر گونه نقدی بر اسلام، به واکنش شدید مسلمانان (خصوصا بخش تندرو) منجر می شود.
هر گونه نقد به دین، باعث ایجاد تنش می شود، اما آیا این تنش را می توان ایجاد تنفر مذهبی نامید؟! چون بخش دیندار جامعه، به نحو غیر معقولی رفتار می کند، آیا باید آزادی بیان محدود شود؟ و از آن بدتر، راه رسیدن به دمکراسی در جامعه، ناهموار گردد؟!

شش- هیچ مرزی نمی توان برای نقد و توهین در نظر گرفت. چگونه می توانیم بین نقد و توهین مرزبندی کنیم؟!
یک مثال می زنم، در بخشی  از هند، گاو به نحوی مقدس است. حال اگر من آن گاو را گاو خطاب کنم، آیا توهین کرده ام یا نقد؟!
برخی از اصول اسلامی، آنچنان بد بنا شده که تنها تکرار آنها، می تواند توهین قلمداد شود...! مثلا اینکه چرا پیامبر با عایشه ازدواج کرد.

----نوشته دیگر امروز: 



شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

مهمترین تفاوت انسان با حیوان ، نیاز انسان به آزادی بیان است/ گرفتن حق آزادی بیان از انسان ها، تنزل دادن شان آنان به رده حیوانات است.

آزادی اندیشه، بدون آزادی بیان معنا ندارد، چه آنکه باید بتوان حاصل اندیشه را با دیگران، به اشتراک گذاشت و اصولا بدون آزادی بیان، اندیشه رخ نمی دهد، چرا که تا دسترسی آزادانه به اطلاعات  و اندیشه دیگران (یا همان آزادی بیان برای دیگران) نباشد، شخص نمی تواند آزادانه اندیشه کند.

این حیوان است که نیازی به آزادی بیان ندارد، گرفتن حق آزادی بیان از انسان ها، تنزل شان آنان به رده حیوانات است.

انسان و حیوان، در نیاز به آزادی فیزیکی نیز مشترک هستند، اما از منظری خاص ، تنها تفاوت انسان و حیوان ، نیاز انسان به ازادی بیان است.

سکس، خوردن و خوابیدن، زندگی بدون تفکر، اشتراکات حیوان و انسان ها هستند که بدون وجود آزادی بیان ، نیز به راحتی برای انسان ها قابل دسترسی هستند.  

شاید مقایسه سطح تولیدات فرهنگی، هنری بلوک غرب و شرق، بدرستی نشان دهنده لزوم آزادی بیان برای رشد فرهنگی یک جامعه باشد.

بدون آزادی بیان، می توان به مانند یک حیوان زندگی کرد، اما برای  رشد هنر، دموکراسی، عدالت؛ بی شک نیاز به وجود آزادی بیان است. نمی توانید شمشیری بر سر هنرمند بگیرید و به او بگویید آقای هنرمند، به مانند من فکر کن و بعد توقع خلق آثار هنری داشته باشید، چه آنکه هنرمند وجدان گویای جامعه است و بدون داشتن آزادی بیان، ناتوان از خلق است. اگر هنرمند قرار بود به مانند سانسورچی فکر کند، هنرمند نمی شد و او نیز سانسورچی می شد.

نمی توان گفت من فقط مخالف فلان مطلب خاص هستم، اما به آزادی بیان اعتقاد دارم،  چون طبیعت حذف اندیشه  با روح آزادی بیان در تناقض است. حذف هر چیزی، شکستن حرمت آزادی بیان است و قدم برداشتن به سمت سانسور.


 داستانی کوتاه در سایت خودنویس:

نوشته های دیگر چند روز گذشته این وبلاگ: 






یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۱

تصویر فرمایشات/ محبوبیت فائزه هاشمی، و آزادی بیان از نوع آرش سیگارچی: / سوال می پرسی: از صفحه ام می اندازمت بیرون!

جای تاسف است ایرانیان خارج از کشور، علی رغم ثروت کلان، هنوز یک شبکه تلوزیونی درست و حسابی، به عنوان تریبون مستقل برای خود ندارند و محتاج صدای آمریکا و بی بی سی هستند.

صدای آمریکا سیاست هایش در داخل اتاق های بسته وزارت امورخارجه آمریکا بسته می شود و مشخص است که دغدغه آزادی برای مردم ایران را ندارند، در این میان از کسانی استفاده کند که هیچ درکی نه از آزادی بیان دارند و نه دغدغه آزادی کشور را.

اگر صدای آمریکا، اندکی دغدغه آینده ایران را داشت، امثال آرش سیگارچی را به یک دوره ساده آموزشی حقوق بشر می فرستاد، تا بلکه یاد بگیرد در جواب سوال ساده دیگران، نباید بگوید شما را به بیرون می اندازم! لااقل وقتی که برای صدای آمریکا کار می کند، حداقل های اخلاق را مراعات کند.

در تصویر زیر، می بینید که آقای آرش سیگارچی، در مقابل سوال ساده من، با بی ادبی، می گوید بیرون می اندازمت! و استدلال می کند که من کسانی که نمی شناسد را بیرون می اندازد. آن هم در حالی که پنج هزار نفر در صفحه او عضو هستند. 

سوال اینجاست، آیا  اقای سیگارچی، هر  پنج هزار نفر اعضای صفحه اش را می شناسد؟! یا اینکه فقط کسانی را که سوال های سخت از تو می پرسند؟!

صد البته که هیچ کسی هر پنج هزار نفری را که صفحه اش را لایک کرده اند، را نمی شناسد و مشکل آقای سیگارچی از جای دیگری است. 

این نهایت بی اخلاقی است که در جواب یک سوال ساده، به این موضوع گیر بدهند که پشت آی دی کیست! من آی دی گمنامیان را برگزیده ام، چون معتقدم اصولا مهم نیست که من کیستم، مهم این است که من چه می گویم.

اگر خامنه ای نیز تنها یک صفحه فیسبوک داشت، در جواب کسی که حرف او به مذاقش خوش نمی امد، همین را می نوشت، این برخورد و این رفتار، نشانه بدی است...!

تصور کنید که مدیر صدای آمریکا در پشت درهای بسته وزارت امورخارجه تعیین نمی شد و مانند مثلا بی بی سی انگلیسی (که در خود بریتانیا پخش می شود) از پول مالیات دهندگان و از روش شرافتمندانه ای انتخاب می شود ، یک مجری شبکه حق چنین رفتار زننده ای داشت...!؟ خیر! شما از صدقه سر نظام جمهوری اسلامی بالارفته اید، که شایسته سالاری در هیچ جای آن نیست، حتی در شبکه خبری مخالفینش!!

بماند که از کوره در رفتن آقای سیگارچی، در پی انتقاد من از خانم فائزه، تنها سوالات بیشتر را به ذهن می آورد...!! مانند جهت گیری و حمایت صدای آمریکا از اصلاح طلبان! صد البته که منافع دولت امریکا، در قدرت داشتن اصلاح طلبان و ادامه عمر رژیم است...!! 

چرا این سوال را از آقای سیگارچی پرسیدم؟
صادقانه بگویم، هدف من تنها روشن شدن موضع آرش سیگارچی بود، چون قبلا دیده بودم در نوشته  های خود، تلاش کرده بود نقش موسوی را در کشتار سال 67، نادیده بگیرد (اینجا)، درحالی که میرحسین موسوی، با بی شرمی تمام در سال 1988، در پاسخ به انتقادات سازمان عفو بین الملل، گفته بود که آنها قصد اغتشاش داشته اند، در سرکوب چنین افرادی ما رحم نداریم و این آدمها باید کشته می شدند...! (منبع)

پی نوشت: 
من تصویر کامنت ها را گذاشته ام، شما نیز می توانید نظرات را در خود پیج آقای سیگارچی بیابید، اگر نظرات من را حذف نکرده باشند..! همانطوری که می بینید حتی یک کلام خلاف ادب من ننوشته ام، قضاوت با خود شما.

/---------------/خطر ایران اتمی، بیش از همه متوجه آزادی خواهان است! چرا سران رژیم با برنامه اتمی، ادامه حیات رژیم را به مخاطره می اندازند؟!

/------------/اصلا عجیب نیست که رژیم اسلامی سه دهه دوام آورده؛ اپوزسیون به جای مبارزه بارژیم، یقه یکدیگر را جر می دهند وبا یگدیگر می جنگند!

/--------------------نوشته دیگر امروز من: 




/--------/حکایت گیس کشی  مهدی هاشمی و مجتبی خامنه ای...!/زمانی که همسر مهدی هاشمی در مطبوعات، مجتبی خامنه ای را عقیم می خواند!

/-----------/چرا سگ خامنه ای، صد شرف دارد به هاشمی رفسنجانی؟!/ یادمان نرفته، فائزه پول می داد تا انصار حزب الله، او را کتک بزنند! 

/---------------//مثال واضح آن مسیح علینژاد/هبچگاه از خود پرسیده اید چرا اصلاح طلبان خارج نشین،هیچ کدام به کشورهای خارجی پناهنده نشده اند؟!





سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۱

رابطه معکوسی بین«استقرار دمکراسی وعدالت»دریک کشوربا«ضریب نفوذ دین»وجود دارد! هرچه دین ریشه دار تر باشد،جامعه بدبخت تر است!

ادیان به معنای برتری یک عقیده بر منطق هستند، با برابری انسان ها سر جنگ دارند،  لذا بدون سکولاریسم، نمی توان به دمکراسی و یا عدالت دست یافت! با قاطعیت می توان گفت که با وجود دین در قدرت،  اصولا دمکراسی و عدالت معنا ندارد و استقرار نمی یابد!

تصویر زیر را ببینید:  
منبع: تابناک و محل عکس، در یکی از محلات بغداد

این تصویر، نمادی از همان حماقت معروف آمریکایی است! آمریکایی ها، این همه هزینه کردند و به عراق لشکرکشی کردند، بعد عراق را دو دستی تقدیم کردند به ملاها! براستی، آیا شهروندان آمریکایی این قدر هزینه جنگ را دادند تا عکس خامنه ای بر روی بیلبورد های عراق باشد؟! 

مساله اینجاست که دمکراسی را نمی شود به زور به هیچ کشوری داد! دمکراسی گرفتنی است، دادنی نیست.

تا مردم فرهنگ و توان فهم مبانی دمکراسی و سکولاریسم را نداشته باشند، انتخابات معنا ندارد. در چنین انتخاباتی، ملا جماعت به راحتی رای را از دست مردم می قاپد! اصولا تا زمانی که مردم یک جامعه، از کمی و کاستی هر عقیده ای مطلع نباشند، تا فضای آزاد وجود نداشته باشد که مثلا دین و ملا نقد شود، انتخاب آنها، از روی آگاهی نیست! 

مثلا در دور اول انتخابات، واقعا برخی از مردم ایران به احمدی نژاد رای داده بودند، علت این بود که آنها هیچ شناخت درستی از احمدی نژاد نداشتند، چون فضای آزادی در کشور نبود که احمدی نژاد را نقد کند، لذا آن انتخابات، انتخابی کور بوده و فاقد ارزش است. 

اینگونه انتخابات مانند این است که از یک نوزاد شش ماه بپرسیم دوست دارد به او کاخی در نیاوران بدهیم یا اینکه یک شوکولات را دوست دارد!؟ طبیعی است که این انتخاب، از روی آگاهی نیست و بی ارزش است. 

امریکا چند هزار میلیارد دلار هزینه جنگ کرد تا در عراق و افغانستان، سیستم دمکراسی را برقرار کند، اما از یک نکته مهم غافل ماندند، آن هم ریشه دار بودن تفکر دینی در این دو کشور است. براستی آیا بهتر نبود یک صدم این هزینه لشکر کشی، صرف آموزش آن مردم می شد؟!

در کشورهایی که فلان ملا، با یک دست خط می تواند قانون را به چالش بکشد، و مردم آن کشورها، ملا جماعت را چون بت می پرستند، دمکراسی معنایی ندارد، اول باید به آن مردم نشان داد که این ملا، صرفا یک شیاد است، دین و آیین او بر اساس یک مشت خرافه بنا شده است، تمامی احادیث دین او احمقانه است، قران آنها سرشار از چرندیات و حرف های غلط است، آنگاه وارد مسایلی چون دمکراسی شد! 

وقتی پیوند مردم و آخوندها سست شد، وقتی آخوندها به گوشه مساجد رانده شدند، وقتی آخوندها فهمیدند که اگر درباره سیاست اظهار نظر کنند، نظرشان از سوی جامعه نادیده انگاشته خواهند شد، آنگاه است که می توان سیستم دمکراسی را برقرار کرد.

اصولا بین دمکراسی و سکولاریسم، پیوند عمیق و ریشه ای وجود دارد. بدون سکولاریسم، نمی توان به دمکراسی دست یافت.

ادیان به معنای برتری یک عقیده بر منطق هستند، برابری انسان ها را قبول ندارند. از طرفی نیز دمکراسی  به معنای برابر بودن ارزش رای هر یک از شهروندان جامعه است.  لذا بدون سکولاریسم و جدایی دین از سیاست، دمکراسی پیاده نخواهد شد.

مفاهیمی چون دمکراسی، سکولاریسم، آزادی و عدالت، تمام از یک بستر فکری می آیند، همه آنها تفکرات انسان دوستانه هستند. ادیان اصولا با انسان دوستی سر جنگ دارند و همه چیز در ادیان، مبنی بر خداپرستی و خدادوستی است، لذا تعجبی ندارد که با وجود دین در یک جامه، دمکرسی و سکولاریسم و عدالت، شکل نخواهد گرفت.

لذا پر بیراه نیست اگر بگوییم:

اصولا رابطه معکوسی بین استقرار دمکراسی در یک کشور با ضریب نفوذ دین وجود دارد...!







سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۱

مقاله دکتر سروش بر «ضد آزادی بیان»، یادآور نقش ایشان در بستن دانشگاه است!/ شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد!

دکتر سروش، در انتقاد از فتوای قتل شاهین نجفی و همینطور توهین به مقدستات اسلامی، نوشته ای را منتشر کرده اند.

در عجبم که آقای دکتر سروش، به قربانیان اقدامات شوم مراجع تقلید، اینچنین حمله می کند و آنها را همرده مراجع تقلید و دیگر تروریست های اسلامی می داند. این رفتار، یادآور وقتی است که پلیس ایران، تجاوز دسته جعی به زن شوهردار (آنهم در مقابل چشم شوهرش)، ناشی از بدحجابی آن زن می دانست...! (منبع)

در این نوشته، آقای دکتر سروش به شکل عجیبی تلاش دارند حرمت آزادی بیان را بشکنند و آنرا محدود کنند. شگفتا، هنوز حافظه نسل جوان از خیانت امثال ایشان در بستن دانشگاه پاک نشده است که ایشان از مقام آکادمیک خود، برای ضربه زدن به آینده ایران، سو استفاده  می کنند.این رفتار دکتر سروش، یادآور نقش ایشان در ماجرای انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه های ایران در ابتدای انقلاب است...! 


در این نوشته کوتاه، نکات مهم آن مقاله (در رنگ خاکستری) نقل گردیده و به آنها پاسخ درخور ارایه گردیده است. 

"از یک سؤ فقیهان رسمی جمهوری" کافر" پرور ایران در صدور حکم ارتداد با یکدیکر مسابقه گذاشته اندواز سو‌ی دیگر منکران در خوار داشت نام پاکان و پیامبران و ناسزا گفتن به آنان ، گوی سبقت را از یکدیگر ربوده اند. صف آرایئ حیرت انگیزی است."

آقای دکتر سروش،
شروع بدبختی جامعه ما، همین دروغ شما است!!
محمد و علی و نقی و تقی کشورم را به خرابه تبدیل کرده اند، بر اساس آموزه های آنها، جوانان را به بالای دار می برند یا در وسط خیابان هدف گلوله قرار می گیرند، کشورم خرابه شده است، چطور توقع دارید ما آنها را «پاکان» بدانیم؟!

شاید برای شما، اشخاص یاد شده، «پاک» محسوب شوند، اما برای ما چنین نیست. ما سر خود را در برف فرو نمی بریم و می بینیم که دستور کتک زدن زنان (سوره 34 نسا) از یک انسان پاک صادر نمی شود!

افکار «پیامبر و پاکان» شما، آنقدر احمقانه است که وقتی من آنها را نقد می کنم، نقد من خود به خود تبدیل به ناسزا می شود! 

وقتی بگویم پیامبر اسلام با عایشه نه ساله رابطه جنسی برقرار کرده و این کار بچه بازی است، تنها یک واقعیت را گفته ام. حال شما آنرا ناسزا بخوان، اما این یک واقعیت است.

"فقیهان به عمد و اصرار میکوشند تا نشان دهند که اگر بیش از این قدرت یابند ، سری را بر گردن مرتدی و جانی را در کالبد کافری به جا نخواهند نهاد."

آقای دکتر سروش،
مغلطه نفرمایید. این رفتار شما اخلاقی و صحیح نیست. وقتی من روشنفکران دینی را ماله کش می خوانم، به دلیل همین رفتارهای غیر اخلاقی است.

فقیهان به عمد چنین نمی کنند، آنها بر اساس فقه اسلامی، قران و سنت پیامبر این فتواها و قوانین را استخراج می کنند. چند صد سال است که فقیهان بر اساس دستورات محمد چنین کرده اند، باز نیز چنین خواهند کرد.


اگر شما به پیامبر اسلام اعتقاد داری و آنها را «پاک» می دانی، باید دستورات آنها را نیز بپذیری و چشم بسته بپذیری که آنها حرف و سخن صحیح را گفته اند.


اگر فلان فقیه و مرجع تقلید، دستور غلطی را بر اساس آموزه های اسلام می دهد، شما نمی توانی یقه آن فقیه را بگیری و او را متهم کنی. شما اگر انتقادی به چنین رفتار غلطی داری، باید یقه محمد را بگیری که چنین روش غلط و زشتی را بنا نهاده است. 

" کافر کیشان نیز به صد زبان با هم میهنان خود می‌گویند که اگر از چنبر استبداد بجهند، بی‌ تردید و بی‌ دریغ ،آزادی بدست آمده را صرف تمسخر و تخفیف آموزگاران دین و آموزه‌های آنان خواهند کرد و پیش از آن که به صنعت و اقتصاد و سیاست برسند ، به حساب دینداران خواهند رسید و با آنان و عقاید‌شان تصفیه حساب خواهند کرد و ناظران به درستی‌ در یافته اند که آینده را نه به دست فقیهان کافرخوار میتوانند بسپارند و نه به دست کافران مسلمان خوار که رویه های زشت یک سکه منحوس اند: اسلام کشی یا کفر کشی."

آقای دکتر سروش، انگ چسباندن کار زشتی است...!
چرا نوشته اید «کافران به حساب دینداران خواهند رسید»؟! این یک دروغ است. به حساب کسی رسیدن معنای مشخصی دارد، یعنی آزار و کشتن او.

به عنوان یک کافر، کسی که در نقد دین و خرافه های دینی از فعالیترین بوده ام، صحبت های شما را تنها یک تهمت دروغ و اتهام بی پایه می دانم.

هیچ فرد خردگرا و روشنفکری را نخواهید یافت که بگوید اگر قدرت را به دست بگیرم، به حساب دینداران خواهم رسید و مثلا آنها را خواهم کشت.

همیشه خردگرایان، بر حقوق بشر تکیه کرده اند و اصل آزادی عقیده دینداران را به رسمیت شناخته ایم. یکجا به ما نشان دهید که یک فرد خردگرا گفته باشد اگر قدرت را بدست گیرم، مثلا مسلمانان را می کشیم؟!

آقای دکتر سروش، نقد یک عقیده با توهین به شخص تفاوت دارد! شما هنوز این نکته را در نیافته اید؟! شگفتا!

خرافه  یک ویروس است، یک بیماری است. ما با ویروس مقابله می کنیم، از هر سلاحی (طنز و شعر و موسیقی و ...) نیز بهره خواهین گرفت. اما ما با فرد قربانی که  تحت تاثیر این خرافه ها است، مشکلی نداریم. از او متنفر نیستیم، در صدد آزار شخص او نیز بر نمی آییم.

"رفتار پاره یی از منکران غربت گزیده ایرانی‌، اما، نشان میدهد که نه تنها دماغ دیالوگ ندارند و شیوه نقد راستین را نیاموخته اند ، بلکه در بی‌ خبری و عقب ماندگی از قافله تاریخ وعقلانیت ، فقط زبان طعن و تمسخر‌شان با ز و دراز است و به جای آنکه از در دوستی وآشتی درآیندو دل اهل ایمان را به دست آورند و همدلانه ، کجی‌های اندیشه آنان را به غربال نقد و منطق بپالایند وبه دیالوگی متقارن روی خوش نشان دهند و خودرا آماده شنیدن نقد و نظر کنند ، به شنعت زدن و خبث گفتن رو می‌‌آورند و از لذت موهوم آن بشاشت می‌‌اندوزند."

آقای دکتر سروش،
اگر شما غرب را مثال می زنید، باید بدانید که در همان غرب که شما می گویید، بیشمار فیلم و سریال و کارتون ساخته شده و در جامعه تکثیر گردیده است.


هیچگاه نیز هیچ روشنفکران و فیلسوفان غربی، یقه خود را چون شما پاره نکرده اند که مثلا کلیسا را نباید نقد کرد! 

صد البته که روشنفکران ایرانی، کم کاری کرده اند و باید بیشتر به نقد علمی  اسلام بپردازند. اما این نکته، به شما این حق را نمی دهد که بگویید چرا برخی به سلاح طنز متوسل شده اند.

یکی از نکات مثبت فرهنگ ایرانی این است که  جامعه با هر اتنفاق میمون و نامیمونی، بساط خنده و جوک برپا می سازد. خواه فرستادن ماهواره به فضا باشد و خواه مراسم ارتحال خمینی! جامعه ایرانی تنها جامعه دنیا است که برای مصیتبی چون دار زدن جوانان هم جوک می سازد.

با توجه به نکته فوق، مشخص و واضح است که خرافه ای چون اسلام و نقی (که شما آنها را پاکان می خوانید!)، بهترین وسیله برای تفریح جوانان شوند و ذوق طنز ایرانی وارد عمل شود.

هیچ شکی نیست که چنین عملی، خجسته است ونتیجه مثبتی معادل نقد علمی دین در پی دارد. به عنوان مثال جوک های همین کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان، در بسیاری از مجالس نقل محفل است وسیله شادی مردم! 

"نقد علمی‌ البته صورت و سیرت دیگر دارد. و کورچشمی بسیار می‌خواهد که آدمی‌ تفاوت میان نقد موقر و طعن موذی را در نیابد ."

آقای دکتر سروش،

شما که مبتلا به کور چشمی نیستی، به من بفرمایید که ایا این جمله زیر، «نقد موقر» است یا «طعن موذی»؟!

این جمله: «پیامبر اسلام با عایشه نه ساله رابطه جنسی برقرار کرده است، این کار مصداق بارز بچه بازی و پدوفیل است و یکی از کثیف ترین کارهای ممکن است.» (منبع)

دعوا و استدلال شما، مصداق بارز این شعر است که:
آینه چون نقش تو بنمود راست /  خود شکن، آیینه شکستن خطاست!

ایراد از منتقدین دین اسلام نیست، ایراد از اصل اسلام و وحشی گری موجود در این دین است.   

"شریعتی هم چندان از نفاق دینی و تزویر روحانی سخن گفت که دین فروشان برآشوفتند و برای فروکوفتنش با شکنجه گران سلطنتی هم داستان شدند."

آقای دکتر، شریعتی خود اصل تزویر و دروغ بود. در اینجا به صورت مستند نشان داده ام که چگونه شریعتی، بنیانگذار رژیم ولایت فقیه شده است: 


اینکه شریعتی یا شما با بخشی از آخوندها مشکل داشته، از او قهرمان نمی سازد، باعث نمی شود که ما به صورت پیش فرض، حرف های شما را صحیح بدانیم، چه آنکه تروریست های مجاهدین خلق نیز با بسیاری از آخوندها مشکل داشته و دارند و آزار دیده اند.

آقای دکتر سروش، لطفا نام فیلسوفان غربی را مسلسل وار بر زبان نیاورید، تصور نفرمایید که وجود اسم چند فیلسوف غربی در نوشته شما، شما را محق خواهد کرد، چه آنکه آوردن اسم آنها در این مقاله «ضد آزادی»، مصداق بارز سو استفاده است!


 کدام یک از فیلسوفان یاد شده، داشتن زبان طنز درباره خرافات دینی را محکوم کرده اند که شما در این مقاله «ضد آزادی»، تلاش دارید از اعتبار آنها بهره گیرید. 

"روی سخن با کسانیست که جرعه صحبت را به حرمت نمی نوشند و شرط ادب را در محضر خرد نگه نمی دارند و دین ورزان را به تازیانه تحقیر می رانند و دامن بزرگان دین را به لکه اهانت می آلایند."

آقای دکتر سروش،شرط ادب چیست؟! آیا نقد بچه بازی و برده داری، بی ادبی محسوب می شود!؟

شما دچار تناقض هستید، شما از طرفی یک بچه باز و برده دار (پیامبر اسلام) را بزرگان دین و پاکان می خوانید، از طرف دیگر دم از آزادی بیان می زنید!

"مغالطه مهلکی که ذهن و ضمیر این طاعنان را تسخیر کرده این است که هرچه "آزاد است رواست." به قوت باید گفت که این سخن سخت نارواست."

آقای دکتر سروش، آزادی بیان شرط و بند بر نمی تابد. دقیقا درست متوجه شده اید، گفتن همه حرفی آزاد است، مگر اینکه حقوق انسانی را ضایع کند و یا حریم خصوصی کسی را آشکار سازد.

دیدگاه شما از آزادی بیان، دیدگاه سطحی است، افسوس که درک شما از آزادی بیان، در حد درک خمینی از آزادی است...!

چند روز پیش نوشته بودم: 

آقای دکتر سروش ادامه داده اند:
" تمسخر کردن و نام بزرگان را بزشتی بردن ، رذیلت است ولو آزادانه انجام شود. "

آقای دکتر سروش، شما پیامبر و ائمه را بزرگ می دانید و نقد (بخوانش تمسخر) آنها را رذیلانه می دانید.

چه کسی به شما حق داده که ائمه را «بزرگ» بدانید؟! این صفت بزرگی از کجا آمده است؟! چون شما به آنها اعتقاد دارید، آنها بزرگ محسوب می شوند!؟ لابد چون شما خیلی منحصر به فرد و خاص هستید، افراد مورد احترام شما نیز «بزرگ» محسوب می شوند.


تنها یک سوال دارم، چرا طرفداران حزب نازی حق نداشته باشند هیتلر را بزرگ بدانند و بعد بگویند مسخره کردن او، عملی رذیلانه است؟!

دلیل آن مشخص است، شما دینداران، توان پاسخگویی به نقد را ندارید، لذا در صدد آن بر می آیید که هر نقدی را توهین به بزرگان بدانید و از زیر بار مسولیت پاسخ گویی، شانه خالی کنید. 

"من نمی‌دانم اگر فردا و پس فردا رعدی بخروشد و برقی بدرخشد و راه بازگشت آوارگان به وطن هموار شود ، این ناسزا گویان چگونه میتوانند بی‌ خفّت و بی‌ خجلت ، چشم در چشم مردان و زنان و دختران و پسران بی‌ شماری بدوزند که عقدشان را در محضر قرآن بسته اند و به آیین محمدی بر یکدگر حلال شده اند وباذن خدا ازیکدیگرکام گرفته اند ، فرزندانشان را محمد و فاطمه نام نهاده اند و الگوی مروّت و شجاعت را در علی‌ دیده اند ؟ نام محمد را بی‌ صلوات بر زبان نمی‌‌آورند و قرآن را بی‌ بوسیدن به دست نمیگیرند و آب خنک را بی‌ یاد تشنگی حسین نمی‌‌نوشند و غبار تربتش را بر دیدگان میسایند ."

آقای دکتر سروش، هستند کسانی که هنوز، به هیتلر و چنگیز احترام بسیار می گذارند. آیا من باید بابت نقد عقاید هیتلر، از آنها خجالت بکشم؟!

آیا این گفته معروف را نشنیده اید که اعتقاد تعداد زیادی انسان به یک عقیده احمقانه، آن عقیده را با اعتبار و عاقلانه نمی سازد؟!

ضمنا، از جهت اطلاع آقای دکتر سروش بگویم که به مدد سی سال جنایت رژیم اسلامی، مردم خوب اسلام را شناخته اند و در همین خفقان کنونی، تعداد انسان های خردگرا در داخل ایران، بسیار زیاد است. اگر فردا در داخل ایران محیط آزادی شکل بگیرد، مطمین باشید با واگو کردن جنایات رژیم اسلامی و واقعیت های اسلام، تعداد آنها بسیار بیشتر از دینداران خواهد شد.

در پایان اینکه اگر کسی قرار باشد خجالت بکشد، باید معتقدین به اجرای قوانین اسلام خجالت بکشند که حاصل این دین، چنین فاجعه ای شده است، زندگی جوانان ایران به نابودی رفته و کشور خرابه شده است...!!

"با طاعنان دین گریزمی‌گویم : اگر در پی‌ برکندن بیخ اسلامید ، آب در هاون می‌کوبید و جهد بی‌ توفیق می‌کنید. هم خدای مسلمانان ( به شهادت قرآن ) وعده تثبیت این دین را در زمین داده است،،لیظهره علی الدین کله، و هم ( به شهادت تاریخ ) این شجره طیبه محمدی در فزونی و تناوری بوده است و از آمد و رفت کلاغان ، شاخ و برگش نفرسوده است .به قول جلال الدین بلخی : "مصطفا را وعده کرد الطاف حق.........او بخفت و بخت و اقبالش نخفت “. در افتادن با تمدنی چنین ستبر و سترگ نه کاری است خرد. ."

آقای دکتر سروش، ما را به وعده خدای شما کاری نیست! آن خدایی که در ازا کشتن دیگر انسان ها، وعده هفتاد و دو دختر باکره به پیروانش می دهد، هم خودش و هم وعده اش، بی ارزش است.
اما آقای دکتر سروش باید بداند که بیخ اسلام را اجرای قوانین اسلامی و در ویترین قرار دادن آن، از بین برد.

زمانی که در سال 2012، هنوز دینداران در پی اجرای قوانین سنگسار و برده داری و بچه بازی هستند، طبیعی است که بیخ آن کنده می شود...! 

"اگر استبداد دینی ایران را نشانه رفته اید ، نشانه گیری تان خطاست . دل مردم را به دست آورید تا در مبارزه با استبداد همدست شما شوند.زخم زبان زدن و دل مؤمنان را آزردن از خرد سیاسی به دور است و راهی‌ بدهی نمی‌برد."

ما برای مبارزه با استبداد دینی، اولین کاری که می کنیم، ریشه آن دین را می زنیم، چون اگر این رژیم نیز سرنگون شود، اما دین نقد نشده باشد، باز استبداد دینی به شکل دیگری خود را نشان خواهد داد!!

این رژیم سرنگون می شود و در صورت نقد نشدن دین، گروه دیگری از ملاها، قدرت را به دست خواهند گرفت!

مگر دیوانه هستیم که خامنه ای را سرنگون کنیم و کدیور را به جای او بنشانیم؟!


/--------/چرا بر عکس مسیحیت؛ امکان (اصلاحات پروتستانی) و رفرم در اسلام وجود ندارد؟!