‏نمایش پست‌ها با برچسب شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاه. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲

بت سازی از شخصیت های سیاسی گذشته چون شاه و مصدق، نشان از نبود «اندیشه گری»، در گروه های سیاسی ایرانی است!

مهمترین آفتی که در فضای سیاسی ایران وجود دارد، بت سازی از شخصیت های سیاسی است.

این روش، مختص به هیچ گروه خاصی نیست، و تمامی از گروه های سیاسی را در بر می گیرد، در اینجا از گروه های اصلی، چند نمونه ذکر می شود:

-         اکثریت افرادی که خود را ملی مذهبی می نامند، زنده یاد دکتر محمد مصدق را به شکل بت میبینند، و بیش از آنکه او را یک فعال سیاسی بدانند، از او به عنوان یک بت یاد می کنند. گویا فراموش کرده اند که مصدق نیز یک انسان بوده، و علی رغم خدمات بسیار زیاد، اشتباهاتی نیز داشته است.

-         طرفداران نظام پادشاهی مشروطه نیز، پهلوی اول و دوم را به شکل یک بت می بینند، و معتقدند که آنها هیچ اشتباهی نداشته اند! افراد متمایل به این گروه نیز فراموش کرده اند که این دو نیز، خدمات بسیاری داشته اند، اما در همان حال، اشتباهات فراوانی مرتکب شده اند.

-         وارد بحث درباره طرفداران مجاهدین خلق نمی شود، چه آنکه آنها بیشتر یک فرقه هستند تا اینکه گروه سیاسی لقب داده شوند.

نکات قابل توجه به شکل زیر است:

-         طبیعیاست که در اینجا، وارد این بحث نمی شوم که اشتباه مصدق یا شاه چه بوده است، بلکه هدف من، بررسی روش های غلط برخورد است.

-         اصولا هیچ کسی بت نیست، باید یاد بگیریم که انسان ها سفید و سیاه کامل، یا همان خوب و بد نیستند، بلکه خاکستری هستند. هر انسانی می تواند خوبی و بدی داشته باشد.

تفکر بت سازی و بت پروری، به دیکتاتوری ختم می شود! اصولا وقتی شما کسی را بت می بینید،دیگر حاضر نیستید از او انتقاد کنید. شایان ذکر است که انتقاد، بن مایه و زیر ساخت دمکراسی است. یعنی گروه های سیاسی، با انتقاد از یکدیگر، باعث رشد و بهبود در یکدیگر می شوند، از طرف دیگر، رقابت به وجود می آید.

-    اما تفکر بت سازی و بت پروری، تنها باعث می شود که افراد در مقابل انتقاد، موضع بگیرند و به جای تفکر درباره انتقاد مطروحه، به حمله شخصی بپردازند.

-         مهمترین نکته این است:

-        وجود چنین تفکر بت سازی و بت پروری، باعث شده که گروه های سیاسی، به جای اینکه به اندیشه ورزی و غنای دانش سیاسی خود توجه کنند، دیگر نیازی به این کار نبییند.

-         یعنی گروه های سیاسی، به جای اینکه اعتبار خود را از تفکر سیاسی خود کسب کنند، اعتبار خود را از اشخاص کسب می کنند.  این رخداد بسیار خطرناکی است، چه آنکه جایگاه گروه های سیاسی را به فرقه و گروه های شخصیت پرست، تنزیل می دهد.  

  
نوشته های چند روز گذشته:  




و چند نوشته اخیر این وبلاگ:





  

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۲

اگر مصدق زنده می بود، چه می گفت؟/وای بر مردمی که چنگیزیان مشغول چپاول کشورشان هستند، اما دعوای آنها بر سر کودتای ۲۸ مرداد است!

واکنش ها در فضای مجازی به سالگرد واقعه بیست و هشتم مرداد شصت سال پیش، مرا عجیب به فکر فرو برد!  صد البته که اگر مردمی تاریخ خود را نشناسد، در آینده نیز نمی تواند تصمیم درست بگیرد، اما شناختن تاریخ و بررسی صحیح وقایع گذشته، به معنای این نیست که آن رخدادها را چماق کنیم و بر سر یکدیگر بکوبیم. 

وای بر مردمی که کشورشان در حال غارت است، خامنه ای به کمک ملعبه جدیدی به نام حسن روحانی، مردم و کشور را به گروگان گرفته، و مشغول غارت کشور در همه ابعاد ممکنه است، اما مردم آن کشور، دعوایشان بر سر مسایل تاریخی است. 

سوال من اینجاست، اگر امروز مصدق زنده بود، و ما از حضور امثال مصدق و بختیار بهره مند بودیم، واکنش آنها چه می بود؟! 

آیا آنها بر مسایلی چون اتحاد بین طرفداران باورهای مختلف تکیه می کردند، و برای مبارزه با این رژیم دیکتاتور و رسیدن به دمکراسی در ایران تلاش می کردند، یا انرژی خود را صرف دعوای نعمتی_حیدری می کردند؟! 

گویا برخی از هموطنان عزیز فراموش کرده اند که اتفاقات شصت سال پیش، بخشی از تاریخ ما است، باید به آن مسایل با دقت و به صورت علمی پرداخته شده و مورد موشکافی قرار گیرد، اما مساله سیاسی روز کشور ما محسوب نمی شود!!

در سالگرد بیست و هشتم مرداد، مایلم چند نکته ای که به ذهنم می رسد را بنویسم و معتقدم برای اندیشه کردن به مسایل آن روزگار، باید به این نکات نیز توجه کرد: 

یک/ مهمترین مساله ای که مردم ایران را نسبت به این وقایع حساس کرده است، دخالت خارجی ها در مسایل داخلی کشور است. این یک واقعیت است که بی بی سی (رسانه دولتی بریتانیا) و همینطور دولت آمریکا، در وقایع آن روزگار نقش مهمی بازی کردند، و در سیاست داخلی کشور ما دخالت کردند. 

حال از هموطنان عزیز می خواهم به یاد بیاورند که اکنون کشور ما تبدیل به مستعمره چین و روسیه شده است! 

دو/ شاه فرد دمکراتیکی نبود، این یک واقعیت غیر قابل انکار است. تبدیل کشور به یک مملکت تک حزبی و تاسیس حزب رستاخیر، خود دلیلی بر این ادعا است.  اما معتقدم که روند دمکراسی در هر کشوری، قائم به فرد نیست، یعنی شاه به تنهایی نمی توانست روند دمکراسی را مختل کند. 
این یک واقعیت است که عموم  مردم ما چندان به دمکراسی آشنا نبودند، وگرنه از آن دفاع می کردند. 

سه/ خرس کمونیسم در زمان شاه، بیخ گوش ایران قرار داشت و این هم عاملی است که باید در محاسبات گنجانده شود. شاید اگر ترس شاه از رخنه کمونیسم در ایران وجود نمی داشت، رفتار او در بسیاری از موارد عوض می شد.

چهار/ اگر به قانون اساسی آن روزگار مراجعه کنیم، آیا شاه حق برکناری مصدق را داشته است؟ مساله تنها حمایت اکثریت مردم از مصدق است. اگر اکثریت مردم حامی مصدق بوده اند، اخلاقا شاه باید به رای اکثریت گردن می نهاد و حکومت را به مصدق واگذار می کرد. اما سوال اینجاست، این اکثریت جامعه، چرا به مدد مصدق نیامدند؟! چرا حاضر نشدند برای بقای دولت مصدق هزینه کنند؟ دلیل ساده است، دمکراسی در ایران ریشه لازمه را نداشته است.

پنج/باید شرایط اجتماعی آن روزگار ایران را نیز در نظر داشت، نه مردم ما مردم فرانسه بودند و نه زیرساخت های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران آن روزگار شباهتی به فرانسه داشت است!! 

شش/  نکته مهم تر از آن، بت نساختن از مصدق است، مصدق فرد تحصیل کرده ای بود و در ایران دوستی او هیج شکی وجود ندارد، اما اینکه تصور کنیم او معصوم است و هیچ اشتباهی نکرده، ما را از قضاوت عادلانه دور می کند. 
این واقعیت درباره شاه نیز صدق می کند، و برخی از هموطنان باید به خاطر داشته باشند که او نیز اشتباهات بسیاری داشته است. 

اصولا هیچ انسانی سیاه یا سفید نیست، و باید قبول کرد که هر کسی می تواند اشتباهات و خدماتی را داشته باشد، نمی توان با حب و بغض کار علمی کرد و به بررسی و موشکافی مسایل تاریخی پرداخت. 

مصاحبه نویسنده این وبلاگ با شبکه کانال یک با خانم سوزی یاشار در تلویزیون کانال یک  درباره جدایی دین از حكومت همراه با تضمین آزادی همه ادیان و باورها

/--------/آقای روحانی، این جماعت ملا است که سی و چهار سال است اردوکشی کرده اند، کشور و ملتی را نیز گروگان گرفته اند، و روی چنگیز را سفید کرده اند! 

/---------/هموطن عزیزی که به روحانی رای دادی، پورمحمدی به اعتبار رای تو پست وزارت را گرفته است، آیا مسئولیت بخشی از جنایات او را می پذیری؟! 

/----------/چوبه دار، ننگ هر جامعه متمدنی است! / شهروندانی که اعتراض نمی کنند نیز در مسئولیت این فاجعه شریک هستند...!

/---------/عباس یزدان پناه یزدی، «جعبه سیاه» جنایات و دزدی های رژیم!/ جنایات امثال عباس یزدان پناه اگر بیشتر از طائب نباشد، کمتر نیست! 

/----------/شادی ما سرنگونی قوم مغول است! تغییر احمدی نژاد و روحانی، مانند جانشینی اوگتای خان به جای چنگیز است!

/--------/آقای دکتر(!) روحانی، طرح های غیر انسانی چون نابودی اسراییل،تنها یادآور اعمال هیتلر، نسل کشی وجنایات علیه بشریت است!


یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

شاه یا خمینی؟ مسئول بود یا نبود دمکراسی در یک کشور تنها یک نفر نیست، کل جامعه در قبال وضع کشور مسئول هستند!/ویروس اسلام را فراموش نکنیم!

ویروس اسلام، دلیل بیماری وخیم جامعه ایران است و خوشبختانه اکنون جامعه دوران نقاهت را می گذراند!

اگر شاه در سال هزار و سیصد و پنجاه، قدرت را به مردم واگذار کرده بود، وضع کنونی جامعه ایران چه می بود؟!

یکی از دوستان، در فیسبوک نوشته بود قیاس شاه و خمینی، قیاس غیر منصفانه ای است، او نوشته بود:

"جواب به کسانی که می گویند خمینی و شاه دیکتاتور بودند، می گویم:
اگر هم فضای سیاسی در آن دوره بسته بود و هر چه که شما می گویید..
 
اما شرط نا انصافی، نا عدالتی و بی حرمتی به سه نسل سوخته است که شاه ایران را باخمینی که بهشت زهرا را آباد کرد، اعدام های گروهی، جنگ
۸ ساله، از دست دادن هویت ایرانی مان، به باد دادن سرمایه ها ی ملی، تبعید ۸ میلیون ایرانی به خارج از کشور، دلار ۱۹۶۰ تومانی و .... را برای ایرانمان آورد و ایرانمان را ویران کرد، غم و غصه را در پوستمان جا دادتد...مقایسه کنیم. این شرط بی انصافی و به تمسخر گرفتن نسل سوخته و بربادرفته است. تمام"

بدون هیچ شکی، مقایسه کردن خمینی و شاه، قیاس غیر قابل قبولی است، کسی که جوانی او در بعد از انقلاب از بین رفته باشد و از زندگی معقول مردم ایران در قبل از انقلاب شنیده باشد، این مقایسه را بی انصافی می داند.

چند واقعیت در اینجا وجود دارد:

-         قیاس خمینی و شاه، قیاسی درستی نیست! مهمترین مولفه برای قیاس خطای  دو حکومت، تلفات انسانی است.
حاصل حکومت خمینی، هم شروع جنگ و هم ادامه آن بود، جنگی که حاصل آن کشته و مجروح شدن یک میلیون انسان است(بیشتر بخوانید). در حالی که طبق گزارش های منصفانه، تنها سیصد زندانی سیاسی در زمان شاه، کشته شدند. آنهم در شرایطی که امثال مجاهدین خلق، اسلحه بدست گرفته بودند و اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. (ذکر این نکته ضروری است که کشته شدن یک انسان به تنهایی، جرم بزرگی است...)
-         شاه  آدم کش نبود. شاه نیز می توانست چون خامنه ای و بشار اسد، خونریزی کند و بر مصدر قدرت بماند، اما او چنین نکرد.
-         فساد مالی شاه نیز بسیار اندک بود، شاید فساد مالی او را بتوان به مخارج هنگفت دربار و شاهنشاهی محدود کرد که در شرایط فقر بسیاری از مردم، بی انصافی محض بوده است. شاه هیچ وقت فکر نمی کرد مجبور به خروج از کشور شود، به همین دلیل چون آخوندها، به فکر انباشتن پول در خارج از ایران نبود. البته نمی توان منکر شد که فساد مالی در کل کشور بسیار بود و اگر دمکراسی وجود می داشت، شاید این فساد خیلی خیلی کمتر می شد. 
-         اما باز نباید فراموش کرد که شاه به دمکراسی معتقد نبود. عملا نیز در چند مصاحبه خود، آنرا به صراحت بیان کرده بود. شاه بدون شک، حقوق بشر را نقض کرد و به آن اعتقاد نداشت. 
-         در یک بررسی منصفانه نمی توان این نکته را فراموش کرد که شاه، حکومت کشور را تک حزبی اعلام کرد و گفت هر کسی نمی خواهد عضو حزب رستاخیر شود، کشور را ترک کند.
اما سوالی سخت، ذهن مرا مشغول کرده است، اگر محمد رضا شاه پهلوی، در سال 1350 و در حالی که کشور در اوج پیشرفت بود  و هنوز طوفان انقلاب وزیدن نگرفته بود، قدرت را به امثال بختیار واگذار کرده بود، وضع ایران کنونی چه می بود؟!

واقعیت این است که دمکراسی، تعریف مشخص و مدونی دارد. لازمه استقرار دمکراسی و کارآمدی دمکراسی، چند چیز است:

-         وجود آزادی بیان و اندیشه در جامعه
-         انتخابات آزاد، رقابت آزاد
-         رشد و آگاهی نسبی جامعه از آینده کشور و مسایل جاری.
مثالی می زنم، در زمان صدام نیز انتخابات برگزار می شد، اما نود و نه درصد مردم به صدام رای می دادند. چرا؟ چون انتخابات آزاد نبود، هیچ کاندیدای رقیبی نبود، و کسی جرات نداشت به غیر از صدام رای دهد.


اما حتی اگر انتخابات هم آزاد بود، چون جامعه آگهی لازم را نداشت، ممکن بود صدام باز رای قابل توجهی بیاورد! چرا؟ چون آزادی اندیشه و آزادی بیانی وجود نداشت که مردم بدانند این صدام چه موجود پلیدی است! 


لازمه عملکرد مناسب دمکراسی، رشد و آگاهی جامعه است. چطور می توان در جامعه ای که در آن آخوند اینچنین نفوذ دارد، دمکراسی بنا نهاد؟ 

نکته این جا اسـت، اگر شاه قدرت را به مردم واگذار کرده بود، آیا ممکن نبود مردم کشور را اینبار از طریق صندوق رای، به دست ملاها بدهند؟!

حتی اگر شاه، یک دوره طولانی را برای آزادی بیان و آگاهی بخشی در نظر گرفته بود، باز ممکن بود مردم ایران، کشور را به دست ملایان بدهند، چه آنکه دین اسلام، چون یک بیماری مزمن، در تک تک سلول های ایرانیان، نفوذ کرده بوده است.

شاید این حکومت اسلامی، پیشانی نبشته مردم فلک زده ایران باشد، شاید این پیش نوشته چرخ تاریخ است که مردم ایران، برای بار آخر، یک بار دیگر کشور خود را به اسلام واگذار کنند تا آنرا در آستانه نابودی پیش ببرد.


بی ربط نیست بگوییم شاید این رژیم اسلامی بوده که تنها باعث شده ایرانیان، با واقعیت اسلام روبرو شوند.


براستی، چه مقدار از مسئولیت، بر دوش شاه است؟! اگر شاه دمکراسی را در کشور پیاده کرده بود همه چیز را به صندوق رای واگذار کرده بود، آیا ممکن نبود باز خمینی از آن صندون بیرون بیاید؟!


قضاوت در این مورد کار سختی است (خصوصا قضاوت منصفانه!)، شاید اگر شاه دمکراسی را بر سر کار آورده بود، حزب توده و ...، ایران را به کشوری کمونیستی تبدیل کرده بودند، شاید خمینی و دیگر آخوندها، قدرت را از طریق صندوق به دست می گرفتند...و هزار شاید دیگر! شاید هم آنقدر خوش شانس می بودیم که مردم، انسان های بزرگی چون بختیار را در مصدر قدرت بنشانند. 


صد البته که هیچ کدام از این اگر ها، عدم اعتقاد شاه به دمکراسی را توجیه نمی کند! 


شاید منصفانه باشد اگر بگوییم سرنوشت یک جامعه را اکثریت یک جامعه رقم می زنند. یک نفر به تنهایی نمی تواند آینده کشوری را خوب یا بد کند! 


ختم کلام اینکه نبود مسولیت نبود دمکراسی در یک کشور، تنها به عهده یک شخص نیست. چرا ملا جماعت در کشور فرانسه نتوانسته اند قدرت را به دست گیرند؟! چون در آن کشور، اکثریت مردم برای اسلام و نمایندگانش، ارزشی قایل نیستند (برعکس ایران)! 



مگر نه اینکه شاه قدرت را به طور کامل به بختیار واگذار کرد و از کشور خارج شد؟ مگر نه اینکه بختیار یک مردم وطن پرست و دمکرات بود و در همان سی و هفت روز حکومتش، تلاش کرد دمکراسی را برای مردم ایران به ارمغان بیاورد؟ چرا باز مردم ایران به خودکشی دسته جمعی دست زدند (به تعبیر نخست وزیر وقت فرانسه) و به دنبال خمینی دویدند؟! 


کوتاه سخن اینکه نه شاه و نه خمینی، مسئول روی کار امدن رژیم اسلامی و نابودی ایران نیستند، مسئولیت اصلی بر دوش خود مردم ایران است، بر دوش مردمی است که عکس خمینی را در ماه می دیدند، بر دوش مردمی است که هنوز استخوان های اعراب جنایتکاری که به کشور ما تجاوز کردند را می پرستند...!


واقعیت این است که دین اسلام، چون یک ویروس به اعماق جامعه نفوذ کرده است، جامعه را بیمار کرده است، شاید این حکومت اسلامی، درمانی باشد بر این تن مجروح، شاید جامعه اکنون بداند که باعث فلاکتش، همین اسلام است. 


شاید اکنون جامعه ایران، در دوران نقاهت باشد، شاید اکنون این را دریافته باشد و آماده باشد برای دمکراسی...! 


این ویدیو را ببینید:



-------------------------------دیگر دیروز من:

------------------------چند نوشته اخیر من: