‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر در زمان شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حقوق بشر در زمان شاه. نمایش همه پست‌ها

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۶

پاسخی به پائولو کوئیلو: نظر شما در خصوص آینده کشورمان، به اندازه نظر خمینی برای ما ارزش دارد...!

بی بی سی فارسی، نگاشته ای را منتشر نموده است با این عنوان: انتقاد پائولو کوئیلو از رضا پهلوی جنجالی شد.  داستان از آنجا آغاز شده که پائولو کوئیلو، نویسنده برزیلی که در ایران بسیار شناخته شده است،  در تویتئی علیه رضا پهلوی، چنین نوشته است:
  • "ساکت شو! ساواک مرده است، و اگر تو به دنبال یک کودتای دیگر باشی، مانند کودتایی که سازمان سیا در سال ۱۹۵۳ سازماندهی کرد، مردم ایران برای حمایت از کشورشان بر می‌خیزند."
علت اعترض کوئیلو به شاهزاده رضا پهلوی این است که در پی تظاهرات اعتراضی اخیر و فیلتر شدن بعضی شبکه‌های اجتماعی در ایران، رضا پهلوی در گفتگو با رویترز، از دولت آمریکا خواسته بود تا به شرکت های ارتباطی همچون گوگل اجازه دهد تا به تظاهرکنندگان ایرانی، اجازه دهد تا به مردم معترض ایران، خدمات ویژه اینترنتی ارایه کند، تا بلکه مردم ایران بتوانند اینترنت را «دور»بزنند.
من نیز مانند بسیاری از ایرانیان، برخی از آثار پائولو  کوئیلو را دوست دارم، اما این تویئت او، مرا عجیب به فکر فرو برد، و نکات ذیل به ذهن من رسیده، که در زیر می آورم:
یک) کمتر کسی است که دغدغه عدالت را داشته باشد، و لااقل برای دوره ای، دلباخته کارل مارکس نبوده باشد! اما آیا کسی می تواند بگوید همه حرف های کارل مارکس درست بوده است؟! هیچ نویسنده ای، تمامی افکار و سخنانش درست نیست! یعنی اگر کسی فکر می کند مثلا کوئیلو، تمامی افکار و سخنانش درست است، سخت در اشتباه است. کویئلو، می تواند در یک زمینه خاص صاحب نظر باشد، اما در مورد تاریخ معاصر ایران، و یا رخدادهای کنونی، نظر و عقیده اش، چندان اهمیتی ندارد.
دو) مساله آنجا اهمیت می یابد که می بینیم کوئیلو، در ایران خیلی طرفدار دارد، و در توئیتر هم  چهارده میلیون فالور دارد. اما مساله اینجاست، آیا نظر کوئلو، چقدر بر روی افکار عمومی مردم ایران، اثر خواهد گذاشت؟!
سه) این نویسنده، با اشاره به ساواک، خواسته یادآور شود که در زمان شاه، نقض حقوق بشر بوده است. یکی از مهمترین ایراداتی که به محمدرضا شاه پهلوی می شود وارد کرد، نقض حقوق بشر و نبود آزادی سیاسی در زمان حکومت او است. عمادالدین باقی، بر اساس آمار بنیاد شهید، گزارش نموده که تعداد كل شهداي انقلاب در فاصله قيام 15 خرداد 1342 تا 22 بهمن 1357 را 3164 نفر است (منبع).
قطعا مرگ این تعداد انسان، واقعیتی آزار دهنده است. اما برای داشتن تصویری درست از ماجرا، به نکات ذیل توجه کنید:
  • الف) آن زمان، اوج جنگ سرد بود و این خطر وجود داشت که ایران به دامان سیستم کمونیستی بغلطد. خطر بزرگی که اگر رخ می داد، زندگی تمامی ایرانیان را به نابودی می کشاند.
  • ب) تعداد قابل توجهی از این افراد، پس از آن اعدام شدند که به ترور دست زدند یا به دلیل وابستگی به گروههای تروریستی کشته شدند.   مثلا به یاد بیاورید که در سال 1979، طرفداران سازمان چریک های فدایی خلق، به ایستگاه ژاندرمی حمله کردند. پس از اتمام درگیری، تعدادی از اعضای این گروه مارکسیستی، اعدام شدند.
  • ج) پس از روی دادن انقلاب، تنها یک میلیون انسان در طی جنگ کشته و زخمی شدند، و یا در تابستان سال 1367، و در طی چند روز، هزاران انسان توسط مقامات حکومت، اعدام شدند.
  • د) حکم اعدام، نقض حقوق بشر است. این یک واقعیت غیر قابل انکار است که در زمان شاه، حقوق بشر نقض شد، ولی براستی، در آن روزگار جنگ سرد، اگر کسی در بریتانیا و فرانسه، برای سرنگونی حاکمیت و ایجاد حکومت کمونیستی به آدم کشی روی آورد، پاسخ حکومت ها چه می بود!؟ برای شما مثالی بزنم، چند روز پیش در جایی می خواندم که پس از تلاش برای ترور رییس جمهور وقت فرانسه پس از جنگ جهانی دوم، نیروی امنیتی فرانسه، متهمین را شکنجه کرده بود!
  • ر) اصلا چرا راه دور برویم، همین الان گروه های القاعده و یا داعش، برای به دست گرفتن حاکمیت، به ترور روی آورند، مگر نه این است که آمریکا همین افراد را در گوانتانمو و جاهای دیگر، شکنجه کرده است؟! یادمان نرود، همین کشورهای غربی بودند که از نقض حقوق بشر در زمان شاه انتقاد می کردند و در سقوط شاه و روی کار آمدن خینی نقش مهمی ایفا نمودند. علت نیز این بود که شاه به آنها باج نمی داد، و در پی استقلال ایران بود.

  • پرسش من این است، چطور است که کشورهای غربی، زمان شاه در مخالفت با نقض حقوق بشر در ایران، همه کاری می کردند و از خمینی حمایت کردند، اما اکنون در مقابل نقض حقوق بشر توسط حکومت ج.ا. خفه  شده اند!؟ منظورم اقدامی جدی است، نه بیانیه آبکی...! (اینجا را ببینید)
  • ز) من در پی توجیه اقدامات شاه نیستم، اما بارها از خودم این سوال را پرسیده ام: اگر تو جای شاه بودی، در مقابل گروه های تروریستی چپ، چه کاری را انجام می دادی؟!   در پاسخ به سوال فوق، نفرمایید که آزادی سیاسی برقرار می کردم...! شاه پس از شدید شدن اعتراضات مردم، اختیار ارتش و کشور را به بختیار واگذار کرد و اصلا از ایران رفت!! انتخاب مردم ایران، واگذاری قدرت به گروه های تروریستی خمینی بود...! این یک واقعیت تلخ است.
  • اصولا دمکراسی تنها به برگزاری انتخابات آزاد نیست، بلکه دمکراسی به وجود شهروندانی آزاده و پرسشگر است. آیا در ایران آن روزگار، چنین شهروندانی وجود داشتند؟! دمکراسی زمانی شکل می گیرد که در کشور، یک نظام آموزشی قدرتمندی وجود داشته باشد، و چنین شهروندان آزاده را تربیت کند. مسیری که رضا شاه آغاز کرد و محمدرضا شاه به آن سرعت بخشید. وجود جامعه مدنی قدرتمند در ایران، ماحصل تلاش این دو شاه فقید است.
چهار) برگردیم به سخنان پائلو، او در توئیتر خودش، رضا پهلوی را به صورت تلویحی با ساواک همرده دانسته است و نوشته است که «ساواک مرده» است. و این مرا به شگفتی وا می دارد. لطفا به نکات ذیل توجه فرمایید:
  • الف) رضا پهلوی، بارها نقض حقوق بشر در زمان شاه و برخی از اعمال ساواک را محکوم نموده است (منبع
  • ب) تنها خواسته رضا پهلوی، ایجاد دمکراسی در کشور است. او بارها گفته است که بر روی نظام پادشاهی در ایران اصرار ندارد، و این انتخابی است که باید مردم ایران بکنند.
  • ج) در سالهای اخیر، رضا پهلوی نقش مهم و غیر قابل انکاری در افشای نقض حقوق بشر در ایران داشته و دارد! به دیگر سخن اینکه، رضا پهلوی، بیش از دیگرانی که ادعای آنها گوش فلک را کر کرده، در ارتقای حقوق بشر ایران، تلاش نموده است.
  • د) توجه به نکات فوق، می تواند غیر منصفانه بودن سخنان پائلو را نشان دهد.
پنج) پائلو در ادامه، به کودتا 28 مرداد پرداخته، و غیر مستقیم اشاره کرده که رضا پهلوی در پی کودتا است. در پاسخ به این سخن پائلو، نکات ذیل را به ذهن من می آورد:
  • الف) مگر در ایران یک حکومت مردمی و قانونی بر سر کار است که رضا پهلوی بخواهد کودتا کند!؟ البته یادم است که چند سال پیش، پائلو به ایران سفر کرده بود، اما برایم عجیب است که حکومت ج.ا. را قانونی بداند!!
  • ب) ایران الان مستعمره روسیه و چین شده است، تلاش برای برگزاری انتخابات آزاد و تغییر حکومت، به معنای آزاد سازی ایران است، نه کودتا!
  • ج) تکیه پائلو به ساواک و حکومت محمد رضا شاه، ما را به سمت نکته دیگری می برد. در تاریخ معاصر، هیچ حکومتی به مانند حکومت محمد رضا شاه، به فکر منافع ملی نبود، و برای استقلال ایران تلاش نکرده است.
برخی از شهروندان ایران علیرغم خطر مرگ، در خیابان های ایران، نام رضا پهلوی را صدا می کنند، آنوقت این نویسنده از طرف آنها حکم می دهد و خواستار سکوت رضا پهلوی است...!
جمع بندی: زمانی مردم ایران می توانند به رفاه و عدالت و آزادی دست یابند، که لایق نام «شهروندی» باشند، به دیگر عبارت، پرسشگر و آزاده باشند.
در زمان خمینی، بخش قابل توجهی از مردم، او را «بت» دانستند، و هر چه او گفت را «وحی منزل» دانسته، و چشم بسته پذیرفتند و حتی عکس او را در ماه دیدند! نتیجه این رفتار احمقانه، وقوع انقلاب بود.
چهل سال از انقلاب گذشته، و نسل جوان ایران از چنین رفتاری دوری می کنند! آنها هر سخنی را می سنجند، و پرسشگری می کنند.
اگر تعدادی از شهروندان نسل جوان، اسم رضا پهلوی را در خیابان فریاد می زنند، چون او را زیر ذره بین دارند. اگر اسمش را فریاد زده اند، به دلیل این است که رفتار و کنش او را در طی سالهای اخیر زیر نظر داشته اند، و تلاش او را برای ایجاد دمکراسی در کشورمان دیده اند. همین جوانان کشورمان، رضا پهلوی را همچنان زیر ذره بین دارند.
حکومت جمهوری اسلامی باید جایش را به یک حکومت دمکرات بدهد، و آنچه جلوی شکل گیری یک دیکتاتوری جدید را می گیرد، همین «نظارت» جوانان کشورمان است.

اینکه نزدیک چهل سال، مقامات جمهوری اسلامی علیه خاندان پهلوی دروغ پخش کرده اند، و میلیاردها برای بدنام ساختن این خاندان هزینه کرده اند، اما همچنان برخی از جوانان این کشور، نام رضا پهلوی را فریاد می زنند، نشان از یک واقعیت ساده دارد: 
مردم می اندیشند!! و حرف هیچ کسی را چشم بسته نمی پذیرند! 



مردم پرسشگر، بر کار حکومت و صاحبان قدرت نظارت می کنند، جلوی فساد و سواستفاده از قدرت را نیز می گیرند. 

چه رضا پهلوی در ایران قدرت را به دست بگیرد و چه هر شخص دیگری، جوانان کشورمان او را به زیر ذره بین دارند، پرسشگری می کنند، و بر اساس عقل و شعور، انتخاب خود را انجام می دهند، و بعد بر کار فرد منتخب نیز نظارت می کنند، و هیچ سخنی را نیز چشم بسته نمی پذیرند، خواه گوینده رضا پهلوی باشد، خواه یک نویسنده سرشناس. 

به همین علت نیز نوشته ام نظر پائلو، به اندازه نظر خمینی ارزش دارد! او در مسایل ایران صاحب نظر نیست، از وقایع کشورمان خبری ندارد، نقش و اثر رضا پهلوی را نمی داند...! 

واقعیت این است که استقلال کشورمان با کمک گرفتن از شرکت های غربی برای دور زدن تحریم، زیر سوال نمی رود! ابزار مبارزه ما برای به دست آوردن استقلال کشورمان و ایجاد دمکراسی، همین فضای مجازی است و دور زدن تحریم ها، تلاشی است در راه استقلال کشورمان...! 

حرف من این است:حرف هیچ کسی را بدون سنجش نباید پذیرفت، چه شاه، چه مصدق، چه پائلو و چه رضا پهلوی را...! هر حرفی باید سنجیده شود، و به دقت بررسی شود، وگرنه خمینی می آید با شعار همه با هم، ممکلت را به سوی نابودی می برد.
در بالا چند مثال زدم، که چطور می توان از شعار حقوق بشر سواستفاده کرد، باید هوشیار بود، و هر شعاری، همچون استقلال یا حقوق بشر را به دقت سنجید....
پی نوشت: من قبلا نظرم را در خصوص کودتای 28 مرداد، به شکل زیر نوشته ام: «پیوند: تعصب بر روی کودتای ۲۵ یا ۲۸مرداد ۱۳۳۲، چون دیدن خمینی در ماه، ناپخته و خام است
نوشته اخیر: 



شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۱

شاهزاده عزیز، آهسته بران! حق حاکمیت مردم و عدالتخانه، آرمان جنبش مشروطه بود که در پادشاهی محمدرضا شاه، زیر پا گذاشته شد!

رضا پهلوی بیانیه ای درباره جنبش مشروطه صادر کرده و آنرا تقدیر کرده است، صد البته که نفس این اقدام پسندیده است. اما انتقاد جدی بر یکی از نکات مطرح در آن نوشته وارد است، چرا که او نوشته است:

" با این همه، در چهار دهۀ پس از پایان اشغال کشور، رشد و توسعۀ اقتصادی و صنعتی ایران، تأمین بسیاری از آزادی ها و حقوق مدنی و سیاسی زنان، اصلاحـات ارضی و تثبیت روابط دوستـانه و مسالمت آمیز ایران با همۀ اعضای جامعۀ بین الملل، می رفت که همۀ هدف های اساسی انقلاب مشروطه تحقق یابد. دریغ که بار دیگر- و این بار نه دخالت و تهاجم دولت های بیگانه - پدیده ای نامبارک که انقلاب ویرانگر و پس گرای اسلامی باشد، حرکت جامعۀ ایران را به سوی پیشرفت و آزادی و دموکراسی متوقف ساخت و همۀ دستاوردهای بزرگ مردمش را برباد داد. امروز از ایرانی که در راه پیشرفت و رفاه و امنیت و صلح و مدارا شتابان پیش می رفت حتّی سایۀ کم رنگی نیز بر جای نمانده است."

شخصا از چند اقدام بسیار مثبت رضا پهلوی، بسیار دفاع کرده ام و او را شخصی می دانم که مانند بسیاری دیگر از ایرانیان آزادی خواه، دغدغه دمکراسی برای ایران را دارد، اما اقدامات مثبت هیچ کسی، نباید او را مصون از انتقاد کند.

این بیانیه اخیر ایشان و این جمله «می رفت که همۀ هدف های اساسی انقلاب مشروطه تحقق یابد.» مرا کمی آزار داده است و ناچارم به آن پاسخ گویم:

در نقد این سخن آقای پهلوی، ابتدا نکات ذیل را باید مد نظر داشت:

-          واقعیت این است که استانداردهای یکصد سال پیش همه جای دنیا در زمان جنبش مشروطه ، با استانداردهای امروز، بسیار متفاوت بوده است! شاید در آن موقع، صحبت از حق رای زنان و حقوق بشر، اصولا معنا و مفهومی نداشت.
-          اعلامیه جهانی حقوق بشر قریب شصت و اندی سال قبل، به صورت رسمی به امضا درآمد (هر چند قبل از آن در قانون اساسی فرانسه و برخی اسناد حقوقی، قوام خود را یافته بود.)
-          اما نمی توان منکر شد که جنبش مشروطه، بر اساس بنیادهای ساده ای چون اداره جامعه توسط مردم و یا عدلیه بنا شده بود.
-          خود رضا پهلوی چندی قبل، با شجاعت نقض حقوق بشر در زمان پدرش را قبول کرده بود و آنرا محکوم کرده بود(اینجا).
-          نمی توان منکر این  شد که در دوران محمد رضا شاه، تلاش بسیاری برای ارتقا جامعه در تمام ابعاد شده است، هیچ کسی منکر توسعه و پیشرفت کشور در دوران محمد رضا شاه نیست، نگارنده حتی منکر این نیز نیست که با اجرای برنامه های هوشمندانه ای چون "سپاه دانش"، تلاش شده بود که مردم با سواد شوند. اما مگر توسعه و پیشرفت کشور، فقط ساخت پل و راه آهن است!؟ واقعیت این است که محمد رضا شاه، زمینه فعالیت سیاسی را در جامعه از بین برد و این فضای بسته، جامعه ایران را با بن بستی مواجه ساخت که به انقلاب انجامید.
دو حقیقت است که برای برخورد منصفانه با این نوشته اخیر آقای  رضا پهلوی، نباید آنرا کتمان کرد:

-          یک: نمی توانیم  از شاه و جامعه پنجاه سال قبل ایران، توقع رفتاری برابر رفتار مردم فرانسه در سال 2012 را داشته باشیم، و بر اساس آن استاندارد ها، شاه را مورد قضاوت قرار دهیم و مثلا بگوییم چرا مانند رییس جمهور کنونی فرانسه، با مطبوعات برخورد نکرده است!   
-          دو: همزمان نمی توان این واقعیت را ندیده گرفت که حکومت مردم بر مردم و عدلیه (عدالت و دادگاه مستقل)، بنیان و اساس خواسته جنبش مشروطه ایران است.
یک مجلس موسسانی که توسط مظفرالدین شاه در تاریخ چهادهم مهرماه 1285 تاسیس شده و قانون اساسی اولیه ایران را تدوین کرد، عملکرد محمد رضا شاه پهلوی، عملا در تناقض با آن قانون اساسی بوده است!

خواسته های مردم ایران در جنبش مشروطه، بنا شده بر دو بنیان بود، یکی حاکمیت مردم بر مردم و دیگری داشتن دادگاه.

براستی آیا صدور حکم زندان برای ده ها زندانی سیاسی، انصاف بوده است؟! مگر نه اینکه این احکام غیر عادلانه و سیاسی ، در تناقض آشکارا با یکی از اصلی ترین خواسته های جنبش مشروطه قرار دارد؟!

خواسته های جنبش مشروطه، فقط توسعه اقتصادی کشور نبود، بلکه وجود عدالت (به عنوان یکی از اساسی ترین بنیان های دمکراسی) و حکومت مردم بر مردم بوده است. محمد رضا شاه پهلوی، با اعلام حکومت تک حزبی در ایران و یا آزار زندانیان سیاسی و مخالفین خود، دقیقا این خواسته ها و آرمان ها را زیر پا گذاشت!

برای داشتن حکومتی خودکامه، باید حق رای مردم را زیر پا گذاشت و برای ساکت کردن مخالفین، باید عدالت را لگد مال کرد و دهان آنها را دوخت، این واقعیتی است که در زمان محمد رضا شاه پهلوی، رخ داده است. 

محمد رضا شاه، در مقابل تظاهرات مردم، حاضر نشد حمام خون راه بیاندازد و قدرت را واگذار کرد، این جای ستایش دارد و باید تایید کرد که او آدم کش نبود، مدیریت نسبتا خوبی نیز برای اداره  کشور داشت،  اما همزمان نمی توان منکر این شد که عدالت و حق رای مردم را زیر پا گذشت و این تضییع حق مردم ایران  و آزادی خواهان معترض بوده است! 

برای جلوگیری از رخداد یک اتفاق بد، اولین قدم به رسمیت شناختن آن رخداد است!


انکار چنین تضییع حقی، بی حرمتی به آن آزادی خواهانی است که در زمان شاه، خواستار دمکراسی و حاکمیت مردم شده بودند...! 


------------------------------نوشته های دیگر چند روز پیش این وبلاگ:

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۱

شاه یا خمینی؟ مسئول بود یا نبود دمکراسی در یک کشور تنها یک نفر نیست، کل جامعه در قبال وضع کشور مسئول هستند!/ویروس اسلام را فراموش نکنیم!

ویروس اسلام، دلیل بیماری وخیم جامعه ایران است و خوشبختانه اکنون جامعه دوران نقاهت را می گذراند!

اگر شاه در سال هزار و سیصد و پنجاه، قدرت را به مردم واگذار کرده بود، وضع کنونی جامعه ایران چه می بود؟!

یکی از دوستان، در فیسبوک نوشته بود قیاس شاه و خمینی، قیاس غیر منصفانه ای است، او نوشته بود:

"جواب به کسانی که می گویند خمینی و شاه دیکتاتور بودند، می گویم:
اگر هم فضای سیاسی در آن دوره بسته بود و هر چه که شما می گویید..
 
اما شرط نا انصافی، نا عدالتی و بی حرمتی به سه نسل سوخته است که شاه ایران را باخمینی که بهشت زهرا را آباد کرد، اعدام های گروهی، جنگ
۸ ساله، از دست دادن هویت ایرانی مان، به باد دادن سرمایه ها ی ملی، تبعید ۸ میلیون ایرانی به خارج از کشور، دلار ۱۹۶۰ تومانی و .... را برای ایرانمان آورد و ایرانمان را ویران کرد، غم و غصه را در پوستمان جا دادتد...مقایسه کنیم. این شرط بی انصافی و به تمسخر گرفتن نسل سوخته و بربادرفته است. تمام"

بدون هیچ شکی، مقایسه کردن خمینی و شاه، قیاس غیر قابل قبولی است، کسی که جوانی او در بعد از انقلاب از بین رفته باشد و از زندگی معقول مردم ایران در قبل از انقلاب شنیده باشد، این مقایسه را بی انصافی می داند.

چند واقعیت در اینجا وجود دارد:

-         قیاس خمینی و شاه، قیاسی درستی نیست! مهمترین مولفه برای قیاس خطای  دو حکومت، تلفات انسانی است.
حاصل حکومت خمینی، هم شروع جنگ و هم ادامه آن بود، جنگی که حاصل آن کشته و مجروح شدن یک میلیون انسان است(بیشتر بخوانید). در حالی که طبق گزارش های منصفانه، تنها سیصد زندانی سیاسی در زمان شاه، کشته شدند. آنهم در شرایطی که امثال مجاهدین خلق، اسلحه بدست گرفته بودند و اعتقاد به مبارزه مسلحانه داشتند. (ذکر این نکته ضروری است که کشته شدن یک انسان به تنهایی، جرم بزرگی است...)
-         شاه  آدم کش نبود. شاه نیز می توانست چون خامنه ای و بشار اسد، خونریزی کند و بر مصدر قدرت بماند، اما او چنین نکرد.
-         فساد مالی شاه نیز بسیار اندک بود، شاید فساد مالی او را بتوان به مخارج هنگفت دربار و شاهنشاهی محدود کرد که در شرایط فقر بسیاری از مردم، بی انصافی محض بوده است. شاه هیچ وقت فکر نمی کرد مجبور به خروج از کشور شود، به همین دلیل چون آخوندها، به فکر انباشتن پول در خارج از ایران نبود. البته نمی توان منکر شد که فساد مالی در کل کشور بسیار بود و اگر دمکراسی وجود می داشت، شاید این فساد خیلی خیلی کمتر می شد. 
-         اما باز نباید فراموش کرد که شاه به دمکراسی معتقد نبود. عملا نیز در چند مصاحبه خود، آنرا به صراحت بیان کرده بود. شاه بدون شک، حقوق بشر را نقض کرد و به آن اعتقاد نداشت. 
-         در یک بررسی منصفانه نمی توان این نکته را فراموش کرد که شاه، حکومت کشور را تک حزبی اعلام کرد و گفت هر کسی نمی خواهد عضو حزب رستاخیر شود، کشور را ترک کند.
اما سوالی سخت، ذهن مرا مشغول کرده است، اگر محمد رضا شاه پهلوی، در سال 1350 و در حالی که کشور در اوج پیشرفت بود  و هنوز طوفان انقلاب وزیدن نگرفته بود، قدرت را به امثال بختیار واگذار کرده بود، وضع ایران کنونی چه می بود؟!

واقعیت این است که دمکراسی، تعریف مشخص و مدونی دارد. لازمه استقرار دمکراسی و کارآمدی دمکراسی، چند چیز است:

-         وجود آزادی بیان و اندیشه در جامعه
-         انتخابات آزاد، رقابت آزاد
-         رشد و آگاهی نسبی جامعه از آینده کشور و مسایل جاری.
مثالی می زنم، در زمان صدام نیز انتخابات برگزار می شد، اما نود و نه درصد مردم به صدام رای می دادند. چرا؟ چون انتخابات آزاد نبود، هیچ کاندیدای رقیبی نبود، و کسی جرات نداشت به غیر از صدام رای دهد.


اما حتی اگر انتخابات هم آزاد بود، چون جامعه آگهی لازم را نداشت، ممکن بود صدام باز رای قابل توجهی بیاورد! چرا؟ چون آزادی اندیشه و آزادی بیانی وجود نداشت که مردم بدانند این صدام چه موجود پلیدی است! 


لازمه عملکرد مناسب دمکراسی، رشد و آگاهی جامعه است. چطور می توان در جامعه ای که در آن آخوند اینچنین نفوذ دارد، دمکراسی بنا نهاد؟ 

نکته این جا اسـت، اگر شاه قدرت را به مردم واگذار کرده بود، آیا ممکن نبود مردم کشور را اینبار از طریق صندوق رای، به دست ملاها بدهند؟!

حتی اگر شاه، یک دوره طولانی را برای آزادی بیان و آگاهی بخشی در نظر گرفته بود، باز ممکن بود مردم ایران، کشور را به دست ملایان بدهند، چه آنکه دین اسلام، چون یک بیماری مزمن، در تک تک سلول های ایرانیان، نفوذ کرده بوده است.

شاید این حکومت اسلامی، پیشانی نبشته مردم فلک زده ایران باشد، شاید این پیش نوشته چرخ تاریخ است که مردم ایران، برای بار آخر، یک بار دیگر کشور خود را به اسلام واگذار کنند تا آنرا در آستانه نابودی پیش ببرد.


بی ربط نیست بگوییم شاید این رژیم اسلامی بوده که تنها باعث شده ایرانیان، با واقعیت اسلام روبرو شوند.


براستی، چه مقدار از مسئولیت، بر دوش شاه است؟! اگر شاه دمکراسی را در کشور پیاده کرده بود همه چیز را به صندوق رای واگذار کرده بود، آیا ممکن نبود باز خمینی از آن صندون بیرون بیاید؟!


قضاوت در این مورد کار سختی است (خصوصا قضاوت منصفانه!)، شاید اگر شاه دمکراسی را بر سر کار آورده بود، حزب توده و ...، ایران را به کشوری کمونیستی تبدیل کرده بودند، شاید خمینی و دیگر آخوندها، قدرت را از طریق صندوق به دست می گرفتند...و هزار شاید دیگر! شاید هم آنقدر خوش شانس می بودیم که مردم، انسان های بزرگی چون بختیار را در مصدر قدرت بنشانند. 


صد البته که هیچ کدام از این اگر ها، عدم اعتقاد شاه به دمکراسی را توجیه نمی کند! 


شاید منصفانه باشد اگر بگوییم سرنوشت یک جامعه را اکثریت یک جامعه رقم می زنند. یک نفر به تنهایی نمی تواند آینده کشوری را خوب یا بد کند! 


ختم کلام اینکه نبود مسولیت نبود دمکراسی در یک کشور، تنها به عهده یک شخص نیست. چرا ملا جماعت در کشور فرانسه نتوانسته اند قدرت را به دست گیرند؟! چون در آن کشور، اکثریت مردم برای اسلام و نمایندگانش، ارزشی قایل نیستند (برعکس ایران)! 



مگر نه اینکه شاه قدرت را به طور کامل به بختیار واگذار کرد و از کشور خارج شد؟ مگر نه اینکه بختیار یک مردم وطن پرست و دمکرات بود و در همان سی و هفت روز حکومتش، تلاش کرد دمکراسی را برای مردم ایران به ارمغان بیاورد؟ چرا باز مردم ایران به خودکشی دسته جمعی دست زدند (به تعبیر نخست وزیر وقت فرانسه) و به دنبال خمینی دویدند؟! 


کوتاه سخن اینکه نه شاه و نه خمینی، مسئول روی کار امدن رژیم اسلامی و نابودی ایران نیستند، مسئولیت اصلی بر دوش خود مردم ایران است، بر دوش مردمی است که عکس خمینی را در ماه می دیدند، بر دوش مردمی است که هنوز استخوان های اعراب جنایتکاری که به کشور ما تجاوز کردند را می پرستند...!


واقعیت این است که دین اسلام، چون یک ویروس به اعماق جامعه نفوذ کرده است، جامعه را بیمار کرده است، شاید این حکومت اسلامی، درمانی باشد بر این تن مجروح، شاید جامعه اکنون بداند که باعث فلاکتش، همین اسلام است. 


شاید اکنون جامعه ایران، در دوران نقاهت باشد، شاید اکنون این را دریافته باشد و آماده باشد برای دمکراسی...! 


این ویدیو را ببینید:



-------------------------------دیگر دیروز من:

------------------------چند نوشته اخیر من: