پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

بازی وبلاگی: چرا زندگی زیباست؟ چرا زندگی منشوری است در حرکت دوار که رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی کرده است؟[1]


شاید یکی از مهمترین لحظه های زندگی فکری من ، لحظه ای بود که با دیدن فیلم طعم گیلاس ، درک کردم که زندگی چه طعمی دارد، فهمیدم که زندگی طعم گسی را دارد، همانند گیلاس. نه شیرین است و نه تلخ، نه شور است و نه تند. بلکه گس است. برای لذت بردن از طعم گس باید که هنر لذت بردن را آموخته باشی. همانند شراب که برای لذت بردن از طعمش ، باید شراب خوردن درست را بلد باشی؛ لذت بردن از زندگی هنر و دانش است. یک توانایی است که هر کسی آنرا بلد نیست.

شاید یکی از لازمه ها، برای لذت بردن از زندگی این باشد که باید بدانیم همه جانداران دارای حرمت هستند.

زمانی در دنیا نژاد پرستی بود، قدرت یک گروه باعث می شد که اعضای همان گروه خود را برتر از دیگران بدانند و به پایمال کردن حقوق دیگران اقدام کند. با پیشرفت بشریت ،بعد از کمی نوع بشر فهمید که همه انسانها با هم برابرند، نباید به صرف رنگ و دین و ملیت آنها را دسته بندی کرد و بها داد. این اولیت قدم بود برای برداشتن مرزهای ابلهانه نژادپرستی.

قدم بعدی برداشتن مرز بین انسان ها و دیگر موجودات زنده است. در کشورهای متمدن برداشتن این مرز و حرمت گذاشتن به آنان دیری است که آغاز شده است. باید بدانیم که حیوانات زبان ندارند، اما زنده اند و به صرف زبان نداشتن و اینکه ما قدرتمندتر از آنها هستیم، دلیل نمی شود که به آنها زور بگوییم و حق آنان را پایمال کنیم.

فرض کنید که روزی موجودات فضایی برای دیدار به زمین بیایند،آیا از رفتار ما با حیوانات متعجب نخواهند شد؟! آیا به ما نخواهند گفت که چقدر زشت است که شما انسان ها بی دلیل به آزار حیوانات و موجودات زنده می پردازید؟

برگردیم به بحث زیبایی زندگی،

زمانی می توانیم از زندگی کوتاه مان لذت ببریم که احساس مفید بودن بکنیم. این احساس یکی از بالاترین سطح های رستگاری است. چه زمان می توان مفید بودن را حس کرد؟ زمانی که بدانیم دیگر انسان ها و موجودات را عذاب نداده ایم و به دلیل حضور ما ، کسی و یا حیوانی زجر نکشیده است.

چرا در جامعه ایران حیوانات حرمت ندارند؟!

معتقدم مهمترین دلیل، رسوخ دین اسلام در این جامعه است، بی شک اسلام هیچ حرمتی برای حیوانات قایل نشده است و جامعه و روحانیون مذهبی نیز در مقابل مطرح شدن مقوله حمایت از حیوانات ، موضع گیری می کنند.
کار بزرگی در پیش رو داریم، اما بر روشنفکران این جامعه است که حرمت حیوانات را به جامعه بیشتر معرفی کنند و در نشر آن بکوشند.

به امید روزی که هیچ انسان و حیوانی زجر نکشد و آزار نبیند. به امید روزی که همه موجودات، چه انسان و چه حیوان از حق حیات برخوردار باشند.

پی نوشت:
این نوشته را به درخواست روادرانر عزیز نوشته ام، رودرانر جان، ببخشید که نوشته ام کمی فلسفی شد.
[1]تیتراژ سریال هانیکو : زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش انرا دوشت داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۹

چگونه به فرد مقدسی تبدیل شدم و پای کثیف من به جای حضرت فاطمه معجزه کرد؟/ داستانی کوتاه از معجزه من و محروم شدن من از ارث!

داشتم از در مدرسه بیرون می آمدم، خیلی خسته نشده بودم چرا که همیشه زنگ های آخر سر کلاس چرت می زدم، خصوصا که آن روز زنگ آخر خانم معلم گفته بود که از روی کتاب فارسی به نوبت بخوانید. فکر می کنم خود خانم معلم هم خسته شده بود، قیافه اش هم عصبانی بود. وقتی از احسان خواست که بقیه درس را بخواند، احسان نمی دانست که نفر قبلی تا کجا خوانده است، خانم معلم هم به احسان گفت که پای تخته بیاید، بعد با پشت دستش به پس گردن احسان زد. احسان بچه ننه بود، فوری به گریه افتاد. فکر کنم خانم معلم دلش به حال احسان سوخت، چون به امیر گفت که بقیه اش را بخواند و به احسان گفت برود و بنشیند.

فکر کنم خانم معلم نمی خواست جلوی بچه ها ، احسان با گریه درس را بخواند. من تا اینجای کلاس بیدار بودم، بعدش خوابم برد.

از وقتی مامان و بابا اتاقشان را عوض کرده اند، دیگر متوجه نمی شوند که من تا آخر شب می نشیم و تلوزیون نگاه می کنم. صبح هم که بابام برای نماز صبح همه را بیدار می کرد و دیگر کسی اجازه نداشت که بعد از نماز بخوابد، در نتیجه همیشه کمبود خواب داشتم و سر کلاس، زنگ های آخر چرت می زدم.


هنوز وارد کوچه خودمان نشده بودم که دیدم بچه های محل دارند گل کوچک بازی می کنند، یاسر تا من را دید، گفت(یار کم داریم، بازی می کنی؟) خسته بودم، اما هوس بازی هم داشتم، گفتم آره. کیفم را به گوشه ای پرت می کردم،خم شدم و شروع به باز کردن بند کفشم کردم. کفشهایم نو بود با مارک اگنس،  نمی خواستم خراب بشود، تازه بابام برایم خریده بود و موقع خریدن حسابی غر زده بود که چرا با کفش مدرسه ات فوتبال بازی کردی که خراب شود. می دانستم که اگر این یکی هم پاره شود، کتک می خوردم. کفشم را دقت کنار دیوار گذاشنم و پرسیدم: کی با کی است؟


سه به یک جلو بودیم که بابای یاسر از دور پیداش شد، با همان ماشین هیلمن قرمزش، یاسار تا آن ماشین پدرش را دید، داد زد :"من رفتم بچه ها، خداحافظ !"

با رفتن یاسر، تازه یادم آمد که من هم دیر کرده ام و الان دیگر باید پدرم هم خانه باشد، احساس گرسنگی هم می کردم. در حالی که به طرف کیفم می رفتم، گفتم بچه ها من خسته ام، گرسنه ام، باید بروم. کسی به رفتن من اعتراضی نکرده چون با رفتم من هم مشکلی پیش نمی آمد ، از هر تیم یکی کم شده بود.


وارد کوچه که شدم، دیدم در خانه ما چهارطاق باز است، با عجله به طرف خانه رفتم و وارد حیاط که شدم، دیدم خانه ما پر است از زنهای چادری. مادرم از گوشه حیاط تا مرا دید، به طرفم آمد و با عصبانیت گفت: "تا حالا کدام گوری بودی؟ باز رفتی دنبال بازیگوشی؟" بعد در حالی که یک دیگ بزرگ را از کنار شیر آب برمی داشت، گفت:"اینجا وانیستا، برو توی اتاقت مشقت رو بنویس."

تازه یادم افتاد که مادرم هر سال ایام فاطمیه، نذری حلوای خرما می پزد. از میان زنهای چادری که داشتند دیگ های بزرگ را می شستند، به طرف داخل خانه را افتادم. داخل ساختمان خانه که شدم، هیچ کس آنجا نبود. کیفم را به داخل اتاق پرت کردم، تازه یادم آمد که پایم کثیف است چرا که پابرهنه در کوچه فوتبال بازی کرده بودم. خواستم به دستشویی که داخل حیاط بودم بروم و پایم رابشور، اما تا داخل حیاط را با حضور آن همه زن نگاه کردم، منصرف شدم، خجالت می کشیدم جلوی آن همه آدم به دستشویی بروم، بی خیال دستشویی شدم و با همان پای کثیف به طرف اتاقم رفتم.

بعد از چند ساعت مدرسه و یک ساعت بازی، کاملا گرسنه بودم، مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. وارد آشپزخانه که شدم، احساس کردم پایم داخل یک چیز لزج و داغ است، زیر پایم را که نگاه کردم، دیدم کف آشپزخانه پر است از سینی های بزرگی که حلواهای خرما را در آن گذاشته اند تا خنک شود! تازه فهمیدم چه گندی زده ام.اگر مادرم می فهمید، کارم زار بود، دیر که به خانه امده بودم، بعد هم پایم را داخل حلوا گذاشته بودم. کتک از بابا، سرشاخش بود!

پایم را آهسته از توی خرما ها در آوردم، در حالی که پای پر از حلوای خرمایم را بالا گرفته بودم، لی لی کنان به سمت اتاق خودم رفتم، کسی داخل هال نبود. رفتم در اتاقم و در را از داخل قفل کردم، از توی کمدم ، شلوار آبی ورزشی که هیچگاه استفاده نمی کردم،برداشتم و با آن پایم را تمیز کردم.


گرسنه بودم، پایم هم تمیز شده بود، اما جرات بیرون آمدن از اتاق را نداشتم. از ترس روی تخت دراز کشیده بودم و سرم را زیر پتو کرده بودم. نمی دانم چقدر طول کشید، چون خوابم برده بود، اما از صدای جیغ و شیون زنها،از خواب پریدم. وحشت برم داشت، فهمیدم که دسته گلی که به آب داده بودم را همه دیده اند. با خودم گفتم اینها برای یک ذره خرما چه جیغی می زنند، یاد کتکی افتادم که بار آخر از پدرم با چوب لباسی خورده بودم. هربار یادم می افتاد ، جای چوب لباسی ها درد می گرفت، با اینکه مادرم چغلی مرا کرده بود، اما پدرم آنقدر وحشتناک مرا کتک زده بود که آخرش خود مادرم دلش به رحم آمد و جلوی پدرم را گرفت که ادامه ندهد.

هر جیغی که می شنیدم، حجم کتکی را که در انتظارم بود، بیشتر تصور می کردم. تعداد آدم هایی که جیغ می کشیدند، هر لحظه بیشتر می شد، بیشتر صداها، فریاد یا زهرا بود. با خودم فکر می کردم، آخر یک سینی خرما، ارزشش دارد که پای امام و ائمه را وسط می کشند؟! با خودم فکر کردم، اینبار اگر پدرم مرا باز بخواهد بزند، از خانه فرار می کنم، می روم یک شهر دیگر، می روم برای خودم یک زندگی دیگری می سازم. دفعه قبل بعد از کتک این حرف را به خواهرم که زدم، در حالی که اشک هایم را پاک می کرد، می گفت : "اخر یک بچه هشت ساله، کجا می تواند برود؟!بچه دزدها،می دزدنت ، خودت را می کشند و کلیه هایت را می فروشند."

جلوی در و روی زمین جلوی در دراز کشیده بودم و سعی می کردم از فاصله زیر درب، ببینم چه اتفاقی دارد می افتد. همه جیغ می زدند و می دویدند، یکدفعه صدای آشنایی به گوشم خورد، مادر یاسر بود که انگار تازه وارد خانه شده بود، و با تعجب می پرسید که چه شده است؟


صدای مادرم را می شنیدم ، با هق هق به مادر یاسر، توضیح می داد که: "خواهر، کجا بودی تو تا الان، حضرت فاطمه نذر مرا قبول کرده است، سینی های خرما را در آشپزخانه گذاشته بودیم که خنک شود، حضرت طاهره آمده و پایش را در وسط حلوا گذاشته است، خواهر ، حضرت فاطمه نذرم را قبول کرده است!"

تازه فهمیدم داستان از چه قرار است، آنها تصور می کردند که جای پای پر از کثافت من که پابرهنه فوتبال بازی کرده بودم، جای پای حضرت فاطمه است. وحشتم دو چندان شد، با خودم گفتم ای کاش خودم رفته بودم و به مادرم گفته بودم که چه گندی زده ام، الان دیگر اگر بفهمند، روزگارم را سیاه می کنند.


روی زمین خزیده بودم، از ترس مچاله شده بودم و به بیرون نگاه می کرم که چه اتفاقی دارد می افتد. یکی از زنها غش کرده بود و بقیه نیز جیغ می زدند.


صدای حاج خانم آشتیانی را می شنیدم که جیغ می زد و می گفت: "یا فاطمه، قربان قدمت برم"؛ بعد رو به مادر من من گفت:"چه سعادتی دارید شما، چه پاک است خانه شما، چه مقبول حق هستید"، حاج خانم زن پیشنماز مسجد محل بود. همیشه در مراسم های زنان ، او درس قرآن می داد و برای زنان حرف می زد، من تا همین دو-سه سال پیش، به همراه مادرم در مراسم های روضه زنانه شرکت می کردم و خوب خانم آشتیانی را می شناختم.

هر لحظه بر جمعیت زنان حاضر در هال خانه افزوده می شد، خیلی ها گریه میکردند،اما بیشتر از همه گریه مادرم جلب توجه می کرد که از شدت گریه به هق هق افتاده بود.


صدای خاله ام را شناختم، او را در حیاط ندیده بودم، از زیر در هم نمی توانستم ببینمش، اما صدایش را می شنیدم که به مادرم می گفت، توی کوچه قیامت است، مردم جمع شده اند و همه از حلوا برای تبرک می خواهند. خانم آشتیانی گفت: "حلوا کم است برای همه، باید یک سری حلوای دیگر درست کنیم، این حلوا را به آن اضافه کنیم تا مخلوط شود و به همه برسد."

مادر از شدت گریه به هق هق افتاده بود، می دیدم که روی زمین ولو شده است، چند نفری دورش را گرفته بودند و یکی از زنها می گفت: خواهر خوشا به سعادتت، سفید بخت شده ای.


خانم آشتیانی، مدیریت را به عهده گرفته بود، به هر کسی چیزی می گفت و دنبال تهیه چیزی می فرستاد و بعد برای مدیریت به حیاط که دیگ ها آنجا قرار داشت، رفت. فقط دو زن پیش مادرم که روی زمین ولو شده بود و بی وقفه هق هق می کرد، مانده بودند. هر از چند دقیقه ای نیز مادرم با هق هق می پرسید چه شده است و یکی از زنها می رفت اوضاع را بررسی می کرد و به مادرم گزارش می داد.


من تازه فهمیدم که این امکان وجود دارد که کسی نفهمد چه اتفاقی افتاده است، به شرط اینکه من شلوار ورزشی پر از حلوای خرما را می توانستم سر به نیست کنم. شلوار را برداشتم و پشت کتابخانه اتاقم مخفی کردم، اکنون کمی خیالم راحت شده بود، اما جرات بیرون رفتن از اتاق را نداشتم، می دانستم اگر بیرون بروم ، ممکن است کسی شک کند. روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد.


از صدای در بیدار شدم، پدرم بود که به در اتاقم می کوبید و مرا صدا می کرد. خواب آلود رفتم و در را باز کردم، پدرم با یک مهربانی بی سابقه و در حالی که شادمانی از صورتش می ریخت، گفت : "عزیرم، خوابیدی ؟ ما تو را فراموش کرده بودیم اصلا، شام خوردی؟" و به من یک بشقاب حلوا داد. رغبت نمی کردم آن حلوا را بخورم، یادم به پای کثیف خودم افتاد و می دانستم این حلوا مخلوط شده با آن است.


با اکراه بشقاب را گرفتم و پدرم گفت : بخور این را! گفتم حلوا دوست ندارم. پدرم گفت: این حلوا متبرک است، مردم چهارساعت بیرون خانه توی صف وایساده بودند که یک ذره گیرشان بیاید، آنوقت تو دوست نداری؟! از ترس و با اکراه گرفتم و از سر ناچاری شروع به خوردن کردم.


فردا صبح بعد از اذان صبح، فهمیدم که خاله ام دیشب خانه ما خوابیده است. برای بیرون رفتن لحظه شماری می کردم. می خواستم ببینم بچه های محل چه می گویند.به بهانه خرید خودکار، بیرون رفتم، هنوز بچه ها به بیرون نیامده بودند و از بین بچه های محل ، فقط یاسر بود که مثل من بعد از ظهر به مدرسه می رفت. به در خانه شان رفتم، مادر یاسر در را باز کرد و برعکس همیشه ، مرا کلی تحویل گرفت. مادر یاسر چشم دیدن مرا نداشت، به مادرم می گفت: پسر شما و یاسر که با هم می افتند ، دیگر درس نمی خوانند. اما این بار رفتارش کلا عوض شده بود. مرا به زور به داخل خانه دعوت کرد و یاسر را نیز صدا کرد. اولین باری بود که مادر یاسر مرا به داخل خانه شان دعوت می کرد. یاسر به طرف من آمد و مرا به داخل اتاقش برد.


اولین حرفی که به من زد ، این بود: پسر تو کجا بودی دیشب؟ گفتم من خوابم برده بودم. و بعد یاسر برایم تعریف کرد که جلوی خانه ما صف بوده است، همه گریه می کرده اند، حتی آقای مدیر مدرسه هم جلوی خانه ما آمده بوده است.


آن روز، وقتی می خواستم به مدرسه بروم ، مادرم دو بشقاب حلوا داد که به مدرسه ببرم ، یکی برای ناظم و یکی برای خانم معلم خودم. زمانی که وارد مدرسه شدم، کل بچه های مدرسه دروم حلقه زدند. کلا من و اعضای خانواده ام به اشخاص مهمی در مدرسه و محله تبدیل شده بودیم.به عنوان مثال، خود من شده بودم یک قدیس ، در ابعاد کوچک. برای اولین بار، طعم مشهور و مهم بودن را می چشیدم. در مدرسه همه با احترام با من برخورد می کردند، خانم معلم به فعل جمع و با ضمیر شما مرا خطاب می کرد. آقای ناظم که همیشه مرا بیخورد و بیجهت کتک می زد،شفاعت مرا برای دیگر دانش آموزان خطا کار می پذیرفت.


در محله اما وضع خیلی بهتر بود، در تیم فوتبال ، همیشه من کاپیتان بودم. در نانوایی خارج از صف نان می گرفتم. بعد از مدتی، آنقدر خودم هم غرق این ماجرای شده بودم که احساس مقدس بودن و خاص بودن می کردم.


از این ماجرا، اکنون نزدیک سی سال می گذرد. در سی و چند سال گذشته، هر سال در ایام فاطمیه ، در شهر ما و در همان خانه قدیمی ، حلوای مفصلی پخته می شود. همه با آب و تاب خاطره آن روز را برای هم تعریف می کنند.


من به دلیل فعالیت سیاسی بر ضد حکومت دینی ، ناچار به فرار از ایران شده ام. در حقیقت از جمهوری اسلامی نترسیدم و علیه اش حرفم را زدم، اما باور کنید بیش از بیست و اندی سال طول کشید تا من جرات کردم که به خانواده ام ، این واقعیت جای پای فاطمه را بگویم.

خانوداه ام می دانند که من معتقد به اسلام نیستم. لذا چند سال پیش ، وقتی برای پدر و مادرم، واقعیت را گفتم ، پدرم گفت : تو این داستان را سر هم کرده ای تا معجزه ای که در این خانه به وقوع پیوسته است را انکار کنی!


هر چه به خدای نداشته ام(!) قسم خوردم که آن جای پا، جای پای من بوده که از فوتبال برمی گشته ام، قبول نکردند که نکردند. تازه ، رابطه من و پدرم بدتر شد ، تا اینکه چند سال پیش به من پیغام داد سهم ارث تو را می خواهم مسجد بسازم ، بلکه قسمتی از گناه های تو پاک بشود. من هم برایش پیغام دادم: اگر با سهم الارث من توالت عمومی بسازید، من اعتراضی ندارم، چون برای بهداشت جامعه فایده دارد، اما راضی به ساختن مسجد نیستم!


پی نوشت:
یکی از آخوند های ابله گفته است که حضرت زهرا از زلزله تهران جلوگیری کرده است. یکی ازکاربران در بالاترین این موضوع را لینک کرد و من زیر آن لینک نوشتم: حضرت فاطمه(س)زمانی که در بم زلزله می آمد ، چه غلطی می کردند و کدام قبری بودند؟! به دلیل این نظر ، آشوبی به راه افتاد و برخی حرف مرا توهین به دین قلمداد کردند.سوال اینجاست که آیا این جنایت نیست که توان جلوگیری از مرگ چهل هزار نفر را داشته باشی و هیچ کاری نکنی؟!


تصویری از عزاداری ایام فاطمیه، با حضور سران رژیم جمهوری اسلامی

/---------/پیوند به دیگر داستان های کوتاه نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

و چند نوشته پیشین : 







سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۹

چگونه می توان با استفاده از چند گلدان اکسیژن لازم برای زندگی در یک آپارتمان را تولید کنیم؟

با زیرنویس فارسی
کامیل متیو(Kamal Meattle)محقق هندی به ما نشان می دهد که چگونه با چند گلدان می شود هوای تازه را در شهر با هوای آلوده (مانند تهران)، تولید کرد.
یک ویدیو سه دقیقه ای از سایت (TED)

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

ویدیو با زیرنویس فارسی/ سم هاریس:چه کسی می تواند و باید که ارزش های اخلاقی را تعیین کند؟یک روحانی یا یک دانشمند ؟



تقدیم به فرزاد کمانگیر، سخنرانی زیبای دیگری از سایت (TED)، من این سخنرانی را ترجمه کرده ام و در اینجا می توانید با زیرنویس فارسی ببینید.

سام هریس(Sam Harris) در کنفرانس تد می گوید که دانش می تواند پاسخگوی سوالات ما در رابطه با اخلاقیات باشد. سام می گوید می توان تعریف اخلاقیات ، را از دوباره بازتعریف کرد. آیا باید ما دانشمندانی در زمینه اخلاقیات داشته باشیم ؟ آیا روحانیون مذهبی چون ادعا می کنند جواب پرسش ها در زمینه اخلاقیات را از دین گرفته اند، حق دارند که اخلاقیات را تعریف کنند؟! آیا باید به تفاوت فرهنگ ها در زمینه ارزش های انسانی احترام گذاشت؟ او می گوید ما به نظرات طالبان در زمینه فیزیک بها نمی دهیم، پس چرا باید به نظرات آنها در زمینه اخلاقیات (مثلا رفتار با زنان) بها بدهیم؟
نکته:من well being را رفاه ترجمه کرده ام، بر اساس ترجمه دیکشنری:Well being:feeling of being comfortable, healthy, and happy






او می گوید:(هریس باور دارد که زمان آن فرا رسیده‌است که اعتقادات مذهبی را بتوان آزادانه مورد سوال قرار داد. او احساس می‌کند به دلیل تابو(دشواژه) taboo بودن پرسش درمورد اعتقادات وباورهای مذهبی ,بقای تمدن بشری در معرض خطرنابودی قرار گرفته‌است. او با توضیح مشکلی که امروزه ازسوی اسلام در رابطه با تروریسم بین المللی, به عنوان تنها یک نمونه ویژه مطرح است، به انتقاد از کلیه مذاهب با همه سبک‌ها وشیوه‌ها می‌پردازد. او دین را مانع پیشرفت به سوی روشنگری ,معنویت و اخلاق می‌شناسد.)
سام، گر چه وی منکر وجود خدا (بی خدا atheist ) است ، بکار بردن این واژه را ضروری نمی‌داند. او اظهار می‌کند که بی خدایی به خودی خود یک دیدگاه یا فلسفه نیست ، بلکه "در هم شکستن یک ایده اشتباه است". او می‌گوید که دین مملو از ایده‌ها و عقاید بد است و آنرا "یکی از بدترین اشکال سواستفاده از خرد که تا کنون ابداع شده‌است." می‌شناسد. او باورهای مذهبی مدرن را با اسطوره‌های یونانیان باستان ، که روزگاری به عنوان حقیقت کاملا پذیرفته شده بوده‌اند اما امروزه منسوخ گردیده‌اند مقایسه می‌کند
من نیز چون شما اندوهگین غم کشته شدن معلم جوان ، فرزاد کمناگیر هستم، اما هر موقع ظلم اینچنیی از طرف رژیم جور و ستم جمهوری اسلامی می بینم، بر عقیده ام برای مبارزه و ایجاد تغییر، راسختر می شوم. و صد البته که چه مبارزه ای بهتر از کار فرهنگی. لذا ترجمه این سخنرانی را به یاد فرزاد کمانگیر،الان منتشر می کنم.

دوشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

مقام معظم رهبری، آقای خامنه ای، ای آنکه تنها وجه عظیم در تو ، سبعیت ودرنده خویی شغال گونه تو است،آنچه برای کل خانواده یکجا است، دعوت مهمانی است، نه حک

مقام معظم رهبری، آقای خامنه ای، ای آنکه تنها وجه عظیم در تو ، سبعیت ودرنده خویی شغال گونه تو است،آنچه برای کل خانواده یکجا است، دعوت مهمانی است، نه حکم اعدام
. فکر می کنم خانمه ای با چنگیز .کورس گذاشته و می خواهد عنوان خونخواری را از او برباید

.به گزارش هرانا (اینجا)، پنج نفر از اعضای خانوده مطهره بهرامی ، به جرم محاربه با هم به اعدام محکوم شده اند

یکی از مشخصه های فرهنگی ایرانیان، که مختص ایرانیان است و جزو نکاتی است که ایرانیان به آن همیشه بالیده اند، این است که در فرهنگ ما ، خانواده ، همیشه حرمت داشته است. از الطاف رژیم خونخوار جمهوری .اسلامی، یکی این است که حرمت بسیاری از این مفاهیم شکسته شده است ، از آن جمله می توان به شکسته شدن حرمت خانواده اشاره کرد.در هیچ جای تاریخ معاصر ایران به اسم خانواده اینگونه بی احترامی نشده است

به گزارش هرانا : يک پسر اين خانواده که از سالها پيش به عضويت سازمان مجاهدين خلق درآمده، در پايگاه اشرف در عراق به سر می برد و همين نسبت فاميلی مبنای انتساب اتهام محاربه و صدور حکم اعدام برای ديگر اعضای اين خانواده شده است
خامنه ای روی استالین را می خواهد سفید کند، در دوره استالین نیز کسی به جرم نسبت خانوادگی به اعدام محکوم نشده است


یکشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۹

آقای رضا پهلوی، تا زمانی که نقض حقوق بشر در زمان پدرتان را محکوم نکرده اید ، لطفا ادعای حقوق بشربرای ایران را نداشته باشید





آقای رضا پهلوی
البته که قصد ما قضاوت در باره شما، با توجه به اعمال شخص شما است، و بر این اساس می خواهیم بدانیم که نظر رسمی شما درباره نقض آشکارا و متعدد حقوق بشر در زمان پدرتان چیست؟

چرا اظهار نظر شما در این باره مهم است:تا زمانی که شما رسما این جنایات را محکوم نکنید،اصل بر این است و برداشت جامعه این است که اعمال پدرتان در نقض حقوق بشر،مورد تایید شما است

چرا باید اظهار نظر کنید:آقای پهلوی، شما با ادعای شاهزاده بودن به میدان آمده اید، عمده اعتبار سیاسی و اجتماعی شما به شاهزاده بودن شما بر می گردد، شما بدون عنوان شاهزاده، اعتبار و جایگاه سیاسیی خاصی ندارید. زمانی که عمده اعتبار شما به رابطه شما با پهلوی دوم بر می گردد،دیگر سکوت در قبال نقض حقوق بشردرآن دوره معنا ندارد، باید به صورت کاملا مشخص اظهار نظر کنید ، چه در غیر این صورت اینگونه انبساط می شود که آن اعمال از نظر شما مورد تاییداست

چرا باید اعمال پدرتان را محکوم کنید؟شما می توانید این اعمال را محکوم نکنید، اما مطمین باشید مردم ایران دیگردر سال 2010 میلادی به شخصی که سابقه پدرش در نقض حقوق بشر مشخص است، و آن اعمال را تایید می کند، هیچگاه اعتماد نخواهند کرد

لباس مدافع حقوق بشر بودن را از تن بدر کنید، این قبا بر تن شما گشاد است، چراکه :تا زمانی که شما نقض حقوق بشر را محکوم نکنید، ادعای حمایت از حقوق بشر، سو استفاده  از این مفهوم و دستاورد انسانی است.


شما نمی توانید از طرفی اعمال پدرتان را در نقض حقوق بشر تایید کنید، از طرفی همه اعتبار خود را از اینکه فرزند او هستید به دست بیاورید، و بعد هم ادعای مدافع خقوق بشر بودن ، بکنید. این کار توهین آشکارا به زنان و مردان آزاده ای است که در داخل یا خارج از ایران ، برای استقرار حقوق بشر، خطر شکنجه و یا زجر تبعید را به خود خریده اند.لا اقل اگر واقعا از حقوق بشر دفاع نمی کنید، سکوت کنید(مثلا اینجا

آقای رضا پهلوی، همه حتی جنایت کاران می توانند از چتر مهربانانه مفهوم حقوق بشر،بهره مند شوند، وهیچ محدودیتی در این باره نیست، اما لباس مدافع حقوق بشربودن،قبای با ارزشی است که برای به تن کردن آن یک محدودیت هایی وجود دارد،تا زمانی که نقض حقوق بشردر زمان پدرتان را محکوم نکرده اید، این قبای دفاع از حقوق بشر بر تن شما گشاد است

استدلال نکنید که نقض حقوق بشر در زمان پدرتان در مقابل جنایات خمینی هیچ است : مساله این نیست که بیشتر جنایت کرده است! مهمترین نکته این است که حرمت مفهوم با ارزشی چون حقوق بشر شکسته شود، البته که مقدار آن مهم است ،اما این نکته نیز مهم است که گروهی که آن را زیر پا گذاشته است،ممکن است هر جنایت دیگری را نیز مرتکب شود و دیگر قابل اعتماد نیست.به دیگر عبارت، نقض حقوق بشر در زمان خمینی به مقدار بیشتر، دلیلی بر نادیده گرفتن نقض حقوق بشر در زمان پدر شما نمی شود


مطالب مشابه: 

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

چرا و چگونه سپاه به قاچاق مواد مخدر به داخل ایران و اروپا می پردازد؟ چرا ج.ا. این اجازه را به سپاه می دهد ؟


من مافیای مواد مخدر در داخل ایران را به چهار گروه تقسیم می کنم که مهمترین آنها سپاه پاسداران است.تقسیم بندی به این شکل است:

گروه یک) چند گروه تبه کار در مناطق مرزی ایران که بعد از کسب درآمد در این چند ساله رشد کرده اند و به دلیل درآمد فراوان و نجومی تبدیل به مافیا شده اند و صرفا برای کسب پول بیشتر به این کار روی آورده اند. زمینه کاری این گروه، پخش مواد در داخل ایران است.

گروه دو) چند گروه تندرو که با طالبان و القاعده و دیگر گروه های تندرو در ارتباط هستند و برای کسب درآمد برای رسیدن به اهداف ایدولوژیک خود به این کار روی می آورند. این گروه هم مواد را در ایران پخش می کند و هم به مقصد اروپا حمل می کند.

گروه سوم) درجه داران و یا قضات بسیار رده بالای فاسدی که قبلا و یا حتی هم اکنون در سپاه و یا نیروی انتظامی و یا بخش مبارزه با مواد مخدر وزارت اطلاعات حضور داشته و یا دارند و به دلیل تجربه ای که در مبارزه با مواد مخدر داشته اند و ارتباط های فروانی در این زمینه پیدا کرده اند ، خود به تشکیل مافیای مواد مخدر دست زده اند. طبیعتا درآمد چند میلیون دلاری در ماه خیلی بیشتر و جذاب تر از درآمد چهارصد دلاری اداره دولتی است !! این مافیا هم در داخل ایران مواد را پخش می کند و هم درصد کمی به اروپا صادر می کند.

گروه چهار) این گروه به نظر من از همه گروه ها مهمتر است و طبق معمول این گروه کسی نیست جز سپاه!! این مافیا گروهی از سپاه است که به صورت سیستماتیک با مجوز مسولین رده بالای نظام به صورت غیر رسمی در زمینه مواد مخدر فعال شده است.

چه علتی وجود دارد که سپاه در مافیای مواد مخدر فعال باشد ؟دلایل ساده ای وجود دارد:

اولا از نظر شرعی مصرف مواد مخدر حرام نیست و همانطوری که همه ما می دانیم و به چشم خودمان نیز تجربه کرده ایم ، درصد مصرف مواد مخدر در بین قشر روحانی بیشتر از قشر عادی جامعه است. لذا از نظر روحانیون این تجارتی است که اولا حرام نیست و ثانیا می تواند برای فعالیت های برون مرزی بسیار پر خرج سپاه قدس درآمد زایی کند. دلیل سوم بسیار مهمی نیز وجود دارد و آن دلیل این است که صدور مواد مخدر می تواند اهرم فشاری باشد در مذاره با اروپا و دولت ایران می خواهد کنترل این اهرم در اختیار خودش باشد تا در صورت لزوم صدور مواد را کم و یا زیاد کند. به عنوان مثال صحبت دری نجف آبادی را به یاد بیاورید در مورد باز کردن کانال مواد مخدر به اروپا

جمهوری اسلامی از صدور مواد مخدر به اروپا همیشه به عنوان اهرم پر زوری در مذاکراتش با اروپاییان استفاده کرده است.

دلیل چهارم: همه ما می دانیم و این را لمس کرده ایم که جمهوری اسلامی بدش نمی آید تعداد معتادین به مواد مخدر زیاد باشد. چرا که طبیعی است جامعه ای با درصد اعتیاد بالا ، جامعه ای منفعل است. آماری که به صورت غیر رسمی و شنیداری به گوش می رسد از اعیاد بیش از پانزده درصد از جمعیت کشور حکایت می کند.

تمام مبارزاتی که جمهوری اسلامی برای سرکوب قاچاقچیان انجام می دهد شامل گروه اول و دوم و به شکل بسیار اندکی شامل گروه سوم است. طبیعتا مافیای وابسته به سپاه می تواند آزادانه به کارش ادامه دهد.

این اعدام ها چه نتایجی برای جامعه در پی دارد؟ جمهوری اسلامی به کجا می رود ؟

دیده ایم که چگونه رژیم مثل نقل و نبات، جوانان را به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام می کند، به عنوان مثال : روزآنلاین (اعدام بیست نفر را یکجا اعدام کرده اند که جرم تعدادی از آنها مشخصا قاچاق مواد مخدر بود.) دیگر سِر-بی حس- شده ایم، کشته شدن بیست نفر خیلی ما را به خشم نمی آورد.جمهوری اسلامی ما را با این تعداد کشته عادت داده است.بر ما چه گذشته است ؟

آیا واقعا کسانی که اعدامی می شوند ،گناه کارند ؟ آیا سرنخ های اصلی این تجارت کثیف هستند ؟آیا اشخاص پشت پرده نیز مجازات می شوند ؟ باید بگویم که نه . ابتدا کمی در رابطه با این تجارت کثیف توضیح می دهم.

سود این کار تجارت است ؟ چه کسانی در آن ذینفع هستند ؟ برای اینکه شدت سودآوری این معاملات را لمس کنیم کافیست بدانیم که تفاوت قیمت هر کیلو هرویین که از مرزهای شرقی ایران(مثلا زابل) به مرزهای غربی ایران در ترکیه ، چیزی حدود یکصد برابر است. یعنی برای با ازا۽ حمل یک کیلو هرویین سودی معادل یک میلیون دلار (یک میلیارد تومان ) نصیب قاچاقچی ها می شود. اما مساله اینجاست که فروش این کالا در ترکیه فقط از عهده افراد حرفه ای این کار برمی آید که ا
رتباط های لازمه را با مافیای مواد مخدر در ترکیه و اروپا دارند. افرادی که اینگونه ارتباطات را دارند بسیر محدودند و سوال اینجاست که چگونه با این همه اعدام هنوز این افراد وجود دارند و به روند تجارت مواد مخدر از افغانستان و پاکستان به اروپا خللی وارد نشده است؟

جواب خیلی ساده است ، این کسانی که اعدام می شوند آدم های ساده ای در حد راننده ها هستند و اشخاص اصلی هرگز گرفتار نمی شوند. روش کار قاچاقچی ها اینگونه است : آنها فقط افرادی را به عنوان کارمند و راننده استخدام می کنند که متاهل باشند و حتما فرزند داشته باشند. با فرد متقاضی که معمولا از سر بیکاری و فقر شدید به این کار روی آورده است توافق می کنند که او به جهت تضمین زن و فرزندانش را نزد آنها بگذارد که در صورت دستگیری آنها را لو ندهد و چون می خواهند مواد مخدر گرانقیمت و خودرو و پول برای حمل در اختیار کاندیدای استخدام قراردهند و از طرفی می خواهند مطمین باشند که او با مواد فرار نخواهد کرد.

سپس از فرد متقاضی استخدام می خواهند همسر و فرزندانش را به عنوان گرویی در اختیار آنها قرار دهد و خانواده گرو گرفته شده را به منطقه تحت کنترل خودشان انتقال می دهند. (در منطقه مرزی مشترک بین ایران و افغانستان و پاکستان چند منطقه وجود دارد که اصولا دولت های یاد شده هیچ کنترلی بر آن ندارند و به دلیل شورش های صورت گرفته و ساختار قبیله ای خاص ، اصولا نظارتی بر آنجا از سوی هیچ کدام دولت های یاد شده نیست.) بعد از آن پول لازم را در اختیار راننده جدید -که حالا به دلیل اینکه زن و فرزندش در گرو هستند دیگر صد در صد مورد اعتماد مافیا است- قرار می دهند و از او می خواهند به اسم خودش خودرو جدیدی (مثلا یک کامیون ) را خریداری کند. مواد مخدر گرانقیمت –که در آنجا خیلی فراوان و ارزان است- نیز در اختیار راننده قرار می دهند و با افراد متخصصی که دارند مواد را نیز جاسازی می کنند. راننده مواد را ابتدا به همراه یک بار معمولی که به مقصد شهرهای مرکزی ایران حمل می کند. این قسمت اول کار است یا بار را در همان ایران می فروشند و یا به همران بار بعدی که به مقصد اروپا یا ترکیه خواهد بود به اروپا 
می کنند.

حال تصور کنیم که راننده در بین راه گرفتار شود ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ قبلا با راننده توافق شده است که در در صورت دستگیر شدن اگر آنها را لو بدهد خانواده اش را خواهند کشت، اما اگر مقاومت کند و آنها را لو ندهد و مسولیت را خودش به عهده بگیرد اولا مافیای مواد مخدر ایران بهترین وکلا را برایش خواهند گرفت و خانواده اش نیز در رفاه خواهد نگه داری خواهند کرد و در صورتی که حتی اعدام هم شوند برای همیشه از خانواده اش مواقبت خواهند کرد و آنها همیشه از نظر مالی تامین خواهند بود.

با توجه به اینکه سیستم قضایی ایران بسیار فاسد است و هییت منصفه ای نیز در سیستم قضایی ایران وجود ندارد ، معمولا مافیا موفق می شود که از طریق وکیل های کارچاق کنی که دارند با پرداخت رشوه های سنگین یا متهم را آزاد کنند و یا به مجازات سبکی محکوم گردد. به ندرت کار متهم به اعدام کشیده می شود. معمولا کسانی که اعدام می شوند کسانی هستند که زیر شکنجه تاب نیاورده اند و اطلاعات مافیا را با بازجوها داده اند. در این صورت مافیا حمایتش را از آنها قطع می کند و در نتیجه کار متهم به اعدام کشیده می شود.

نکته مهم این است که متهمینی که به اعدام محکوم می شوند ، قاچاقچیان خرده پایی هستند که موفق به دادن رشوه نمی شوند زیرا ارتباط های سطح بالا برای دادن رشوه به قضات و یا اعضا دیوان عالی را ندارند.

معمولا قاچاقچی ها در صورتی که سابقه نداشته باشند به حبس ابد محکوم می شوند که آن هم بعد از چند سال مشمول عفو می شوند و یا اگر مشمول عفو نشوند ، مافیا روش آزادی آنان را بلد است. بعد از یکی دو سال با تلاش وکیل برای مجرم مرخصی چند روزه از زندان می گیرند و وقتی متهم بیرون آمد دیگر به زندان بر نمی گردد. در استان کرمان در سه سال گذشته بیش از بیست مجرم وقتی برای مرخصی رفته اند بر اثر حادثه ای مرده اند و پرونده نیز برای همیشه بسته شده است. آیا واقعا آنها مرده اند ؟ خیر! متوفی شخص دیگری بوده که جای مجرم جا زده شده است و مجرم بدون هیچ سو پیشینه ای با مشخصات مرده زندگی جدیدی را شروع کرده است.

هدف من از ذکر این مثال ها فقط این نکته است که بدانیم مجرمین اصلی به خاطر پول و درآمد هنگفتی که از قاچاق دارند هیچ گاه به دام نمی افتند و این اعدام ها بی اثر است و جمهوری اسلامی دارد به صورت سیستماتیک تعدادی انسان را به قتل می رساند –فارغ از اینکه در هزاره سوم میلادی اعدام برای مجازاتی هر جرمی وحشیانه و غیر قابل قبول است-.



هدف ایران از دستیابی به بمب اتمی چیست ؟ بی شک دستیابی ایران به بمب اتم، سمی مهلک برای جنبش آزادیخواهی مردم ایران است

آیا براستی ایران به دنبال بمب اتمی است؟ فرض کنیم که با همین مدیریت ابلهانه ، رژیم موفق به تولید بمب اتمی شود، چه فایده ای از بمب اتمی می برد ؟ بر فرض که در بهترین حالت ده کلاهک هسته ای نیز تولید کرد، جدای از اینکه ایران فاقد تکنولوژی موشکی است ، امکان اینکه با آن بتواند آمریکا یا اروپا و یا حتی اسراییل را مورد حمله قرار دهد و یا حتی تهدید کند، خیلی بعید است.

در مقایسه با تکنولوژی اسراییل و یا آمریکا و تعداد کلاهک های اتمی آنها، رژیم حتی در صورت موفقیت نیز حرفی برای گرفتن ندارد و در بهترین شرایط اتمی شدن ایران، یک عامل بازدارنده در تعامل با اسراییل و یا آمریکا خواهد بود.

اگر کمی فکر کنیم می بینم اگر ایران ادعای نابودی اسراییل را نداشته باشد، هیچ خطری آنرا تهدید نمی کند، پس چه نیازی به عامل بازدارنده ای چون سلاح اتمی است؟ آن هم با این هزینه گزاف ؟!

هدف رژیم از پیگری پرونده هسته ای را در چند نکته می توان خلاصه کرد:

یک- با دستیابی به سلاح اتمی ، پایه دیکتاتوری رژیم خیلی محکم تر خواهد شد و چون عامل بازدارنده وجود دارد، هر کشتار و یا جنایتی در داخل ایران انجام دهند، در پیش نگرانی از دخالت سازمان ملل یا غرب ندارند.

دو- رژیم می داند که اگر پرونده هسته ای نباشد، باید با غرب بر سر موضوع حقوق بشر مذاکره و مجادله کند، لذا ترجیح می دهد که به جای جدل بر سر موضوعی مانند حقوق بشر، دعوا بر سر پرونده هسته ای باشد، لذا حتی در صورت عدم موفقیت و یا پیشرفت در برنامه اتمی، ترجیح می دهد آنرا پیگری کند.