‏نمایش پست‌ها با برچسب سکولاریسم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سکولاریسم. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

حکومت دینی، مساوی است با نبود عدالت، حقوق بشر، آزادی بیان و اندیشه، امنیت و رفاه اجتماعی...!

در حقیقت، حکومت دینی به معنای دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت است، چه آنکه طرفداران حکومت دینی، خود می دانند که در اقلیت هستند، لذا با خود می اندیشند که اگر جامعه طبق نظر اکثریت اداره شود، دیگر نظر آنها اجرا نخواهد شد...!

به دیگر عبارت، حکومت دینی، به معنای این است که گروهی از افراد جامعه، خود را برتر از دیگران بدانند، و در نتیجه استدلال می کنند که نظر آنها با ارزش تر از نظر اکثریت جامعه است، و عقیده آنها بدون چون و چرا باید اجرا شود.

طرفداران حکومت دینی، باور دارند که اکثریت جامعه، فاقد شعور لازم هستند، و آنها باید به مانند چوپان، جامعه را اداره کنند.

پربیراه نیست اگر بگوییم حکومت دینی، در تقابل آشکار با دمکراسی است.

دمکراسی، مهمترین عامل پیشرفت در دنیای مدرن:

تجربه اداره ده ها کشور به شیوه دمکراتیک و یا دیکتاتوری، ثابت کرده است که تنها شرط رفاه، پیشرفت و ثبات یک جامعه، وجود دمکراسی در آن جامعه است.

در حقیقت، در دنیای مدرن، منابع زیرزمینی و یا نفت، فاکتور مهمی در رفاه یک جامعه محسوب نمی شود، و فاکتور اصلی، دمکراسی است. به عنوان مثال، کشوری مانند ژاپن یا کره جنوبی، علی رغم اینکه منافع زیرزمینی درخوری ندارند، در سایه دمکراسی، به کشوری پیشرفته و مرفه، تبدیل شده اند. در حالی که کشوری چون ایران، علی رغم اینکه یکی از غنی ترین کشورهای دنیا از نظر منابع سوخت های فسیلی است، اما به دلیل حکومت دینی، به یکی از فقیرترین کشورهای دنیا، تبدیل شده است.

در نتیجه می توان گفت که حکومت دینی، به معنای از دست دادن رفاه، فقر و فساد در یک جامعه است.

عدالت و حکومت دینی:

برای اینکه ببینیم چگونه در یک حکومت دینی، عدالت لگدمال می شود، بایسته است که به نکات ذیل توجه ویژه شود:
·         حکومت دینی، به معنای این است که برخی از شهروندان جامعه (باورمندان به دین رسمی)، برتر از دیگر شهروندان قلمداد شوند، و این به معنای لگدمال کردن تمامی بنیان های عدالت در یک جامعه است.

·         در یک حکومت دینی، اصولا سیستم قضایی به اکثریت جامعه پاسخگو نیست، و در نتیجه، به جای اجرای عدالت، بایزچه ای در دست حاکمان است..!

·         شایان ذکر است که در یک حکومت دینی، سیستم قضایی، غیر مستقل است، و عدالت را زیر پا می گذارد.

·         از طرف دیگر، در تمامی جوامع متمدن، شرط سلامت سیستم قضایی، وجود مطبوعات آزاد است، تا بر کار دستگاه قضایی نظارت کنند، و اگر خطایی دیدند، آنرا افشا کنند. این در حالی است که در حکومت دینی، اصولا چیزی به نام مطبوعات آزاد وجود ندارد و در نتیجه بر سیستم قضایی، هیچ نظارتی نیست. 

·         از همه مهمتر، در یک حکومت دینی، نظام قضایی به جای اجرای قوانین پیشرفته و به روز، سعی می کند قوانین عصر حجر را اجرا کند، قوانینی چون سر بریدن و چشم درآوردن و سنگسار کردن! که اجرای آن قوانین، خود به معنای لگدمال کردن عدالت است..!

در جمع بندی می توان گفت که در یک حکومت دینی، عدالت به فجیع ترین شکلی، لگدمال می شود.

آزادی بیان و حکومت دینی:

آزادی بیان به مانند پنبه، و حکومت دینی به مانند آتش است! هر جا که حکومت دینی باشد، آنگاه آزادی بیان، رخت بر می بندد.

دشمنی حکومت دینی با آزادی بیان، بی دلیل نیست، چه آنکه اگر آزادی بیان در جامعه تحت سلطه حکومت دینی وجود داشته باشد، مردم اولین سوالی که خواهند پرسید این است که چرا باید اقلیتی خودکامه، خود را برتر از دیگران بدانند و نظرات خود را بر اکثریت، تحمیل کنند؟! و طبیعی است که در صورت وجود آزادی بیان، شهروندان جامعه، فساد و ناتوانی حکومت دینی در اداره جامعه را عیان می سازند، و پایه های حکومت دینی سست می گردد.

اصولا آزادی بیان، به معنای این است که تمامی شهروندان، از حقوق برابری برخوردارند و حق دارند نظر خود را بیان کنند، در حالی که در منطق حکومت دینی، تنها بخش کوچکی از شهروندان، شعور لازم را برای ابراز بیان خود دارند، و در نتیجه، اکثریت از حق آزادی بیان برخوردار نیستند و باید خاموش شوند.

حقوق بشز و حکومت دینی:

برابری شهروندان، عدالت، و آزادی اندیشه و بیان، زیرساخت شکل گیری حقوق بشر است. و همانطوری که در بالا نشان داده شد، حکومت دینی در تقابل با ارزش های گفته شده است، و با همه آنها سر دشمنی دارد.

در حقیقت، تنها با نابودی حکومت دینی است که می توان شاهد رفاه، عدالت و آزادی در یک جامعه بود.

نوشته شده در تاریخ بیست و هشتم سپتامبر، در کنار ن و ل عزیزم. 



سه‌شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۳

سکولاریسم، ارتباط مستقیمی با عدالت دارد...!

چرا باید دین یک عده خاص، برتر از دین دیگران قلمداد شود، و مذهب رسمی کشور باشد؟ چرا باید بر اساس آن دین، کشور اداره شود!؟ تکلیف کسانی که به آن دین خاص پایبند نیستند، چه می شود؟!

این بی عدالتی محض است که عقیده یک عده خاص، به صورت پیش فرض، در مصدر قدرت قرار گیرد.

نکته مهم اینجاست، وقتی مثلا اسلام در مصدر قدرت قرار گرفت، از قدرت سو استفاده می کند، اجازه نمی دهد کسی آن دین را نقد کند، بعد با سو استفاده از امکانات دولتی، سعی در گسترش خود می کند.

چرا دین یک عده خاص باید از این امکانات بهره ببرد؟ چرا دین مورد علاقه دیگران نباید از این امکانات استفاده ببرند؟!

در این میان، به پیروان دیگر ادیان، ظلم می شود، آنها نمی توانند دین و عقیده خود را گسترش دهند...! اینجاست که می بینیم نبود سکولاریسم، به معنای نبود عدالت است...!

از طرف دیگر، حکومت دینی همیشه در سیستم قضایی دخالت می کند، و با قوانین مضحک خود، حق عدالت تمامی شهروندان را لگدمال می کند...!

این خاصیت اسلام نیست، تمامی ادیان (لااقل ادیان ابراهیمی)، با مدارا و تحمل دیگران سر جنگ دارند، و اگر در قدرت قرار گیرند، حقوق انسانی پیروان دیگر ادیان را لگد مال می کنند..!

اینجاست که سکولاریسم معنا پیدا می کند! هیچ دینی نباید در مصدر امور باشد، پیروان هیچ دینی نباید از حقوق ویژه برخوردار باشند...، همه باید با هم برابر باشند..! و این آغاز عدالت است..!

سکولاریسم به پیشرفت، آزادی و رفاه جامعه منجر می شود (مثل آنچه در کشورهای غربی رخ می دهد) و حکومت دینی، به فقر، اعدام و شکنجه ختم می گردد..!


شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲

مخالفان سکولاریسم، باید از روی مادران و خواهران خود خجالت زده باشند!

البته که سکولاریسم نیز مخالفانی دارد، کسانی که هنوز بر این باورند افرادی که خود را نماینده خدا می دانند، باید بر جامعه حکومت کنند و افراد مذهبی، از حقوق ویژه بر خوردار باشند.

سکولاریسم به معنای برابری بین انسان ها اسـت، یعنی اینکه پیروان یک مذهب و مسلک خاص، از حق ویژه برخوردار نمی شوند.

در طول تاریخ بشری، حکومت های دینی خصوصا حکومت های اسلامی، بیشترین جفا و ظلم را در حق زنان جامعه روا داشته اند. متاسفانه دیدگاه افراد دیندار، بر این پایه استوار گشته که زنان و دختران را شهروند درجه دو می داند و به آنها حقوق بسیار کمتری می دهد.

حال مخالفت با سکولاریسم، معتقدند که همچنان باید به افراد دیندار، حق ویژه داد تا آنها بتوانند به زنان و دختران، زور بگویند و آنها را شهروند درجه دو بدانند.

در اینجاست که باید گفت، مخالفین سکولاریسم، باید از مادران و خواهران خود خجالت بکشند، چه آنکه تفکر غیرانسانی آنها، باعث و بانی شکل گیری حکومت مذهبی است، حکومت های مذهبی نیز به شدت حقوق انسانی بانوان را لگدمال می کنند. 

نوشته دیگر امروز: کشتن این شانزده زندانی، یادآور قتل عام سال 67 و کشتن افراد بیگناه به تلافی حمله مجاهدین است!


  
نوشته های چند روز گذشته:  






  


چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۱

مبارزه ای که به قصد استقرار دمکراسی و اعتلای حقوق بشر در ایران نباشد، فاقد ارزش است..!


شکنجه شدن در زندان رژیم، به کسی مشروعیت نمی دهد!

صد البته که شکنجه، یک عمل غیر انسانی است و استفاده از آن در علیه هر انسان دیگری ممنوع است، و اینکه زندانی، چه جرمی را مرتکب شده، غیر انسانی بودن شکنجه و استفاده از آن را توجیه نمی کند. 

یک- صد البته که هر انسان منصفی، از آزار دیدن مجاهدین  خلق در زندان رژیم  و یا حتی اعدام عبدالمالک ریگی، غمگین می شود و دلش به حال هموطنانش می سوزد، بدون شک، فعالیت سیاسی آزادانه، حق هر انسانی است.

دو- مبارزات گروه هایی چون مجاهدین خلق، یا گروه تروریستی جند الله، به هدف رساندن ایران به دمکراسی نیست، هدف آنها، استقرار یک رژیم دیکتاتوری غیر از رژیم جمهوری اسلامی است، هدف آنها استقرار یک رژیم دیکتاتوری است که در آن، خود آنها بر مسند قدرت نشسته باشند.

سه- تنها به یک شرط، فعالیت مبارزان سیاسی با ارزش است، به شرط اینکه هدف آنها اعتلای حقوق بشر و استقرار دمکراسی در کشور باشد.

ختم کلام اینکه، هر مبارزی حق مبارزه برای هدف خود دارد، فارغ از اینکه هدف او چیست،  باید حقوق انسانی او نیز محترم شمرده شود، ولی نباید این نکته را نادیده گرفت که  هر مبارزی، خدمتگذار این کشور مصیبت زده محسوب نمی شود...! 

فارغ از اینکه پیشنه هر فعال و یا گروه سیاسی چیست، تنها در صورتی می توان به آن گروه سیاسی اعتماد کرد که اعتقاد و التزام به سه اصل اساسی داشته باشد: دمکراسی، سکولاریسم و حقوق بشر. 

نوشته دیروز من: 





پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

یَقه جِر دادنِ اصلاح طلبان در حِمایت از هاشمی جنایتکار!

نوشته دیگر امروز من، در نشریه فضول محله: 

نوشته دیروز من:

تنها با  روشنگری درباره اسلام می توان وضع کنونی کشور را بهبود داد، چون اگر حتی جنبش آزادی خواهی ایران، موفق به سرنگون کردن خامنه ای شود، گروهی دیگر از ملاها، از اثرگذاری خود استفاده می کنند و باز قدرت را به دست می گیرند.

واقعیت این است که دینداران، بعد از قبول اسلام، به راحتی اخلاق را زیر پا می گذارند و بنا به دستور ملایان، به راحتی حق دیگر گروه های جامعه را نادیده می گیرند، لذا تنها روش اساسی برای قوام بخشیدن به دمکراسی در ایران، روشنگری درباره اسلام است.

اصولا دمکراسی با سکولاریسم، ریشه ای و پیوندی عمیق دارد، مگر می شود در جامعه ای که گروهی دیندار، خود و نظر خود را برتر از دیگران می دانند، دمکراسی بر قرار کرد؟! چرا که دینداران، معتقدند افرد بی دین، اصولا نجس هستند و نظر آنها ارزش ندارد، این به معنای تناقض آشکار بین دین و دمکراسی است.

مفاهیمی چون حقوق بشر و آزادی بیان و دمکراسی، به هم گره خورده اند، داشتن هیچ کدام از آنها بدون حضور دیگری ممکن نیست.

در هیچ جامعه ای نمی توان مدعی تکریم حقوق بشر بود، اما آزادی بیان نداشت، یا دمکراسی در آن وجود نداشته باشد. 

بدون وجود آزادی بیان، هیچ گاه دمکراسی شکل نخواهد گرفت، چه آنکه قبل از انتخاب، باید آزادی بیان وجود داشته باشد تا شهروندان بتوانند با چشمانی باز به نقد گزینه های مختلف بپردازند و در نهایت انتخاب درست خود را داشته باشند.

اکنون می توان با قاطعیت گفت که راه رسیدن به دمکراسی و آزادی بیان و حقوق بشر در جامعه ایران، از جاده نقد بی پروای اسلامی می گذرد.

در اینجا با صورت خیلی خلاصه به ارتباط آزادی بیان، حقوق بشر و دمکراسی با اسلام می پردازم:

-         با وجود اسلام و بدون شکسته شدن حرمت اسلام، نمی توان به دمکراسی در ایران دست یافت، چه آنکه قران به صراحت می گوید (اکثرهم لایعقلون) و یا بی هیچ شرمی دم از برده داری می زند. براستی چگونه می توان با وجود  دینی که به برده داری معتقد است، دم از دست یافتن به دمکراسی زد؟
-         بنا به قانون اسلام، در صورتی که یک مسلمان تصمیم بگیرد دینش را عوض کند، باید کشته شود. یعنی در این دین چیزی به نام آزادی اندیشه وجود ندارد، یا اگر کسی به انتقاد از پیامبر اسلام بپردازد، سزایش مرگ است، چگونه می توان با وجود چنین قوانینی در اسلام، دم از آزادی بیان در جامعه اسلامی  زد؟
-         تناقض و فاصله اسلام از حقوق بشر، بی نیاز از هیچ توضیحی است، دینی که در آن دستور به تجاوز به زن شوهردار و اسیر داده می شود، برده داری وجود دارد، دستور به سنگسار می دهد و یا مخالفین اسلام را بکشید، در تناقض آشکارا با حقوق بشر است.
اگر نکات بالا را کنار هم بچینیم، به راحتی می توانیم ببینم که بدون نقد اسلام، بدون شکستن حرمت اسلام، برقرار دمکراسی در جامعه خواب و خیالی بیش نیست.

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۱

رابطه معکوسی بین«استقرار دمکراسی وعدالت»دریک کشوربا«ضریب نفوذ دین»وجود دارد! هرچه دین ریشه دار تر باشد،جامعه بدبخت تر است!

ادیان به معنای برتری یک عقیده بر منطق هستند، با برابری انسان ها سر جنگ دارند،  لذا بدون سکولاریسم، نمی توان به دمکراسی و یا عدالت دست یافت! با قاطعیت می توان گفت که با وجود دین در قدرت،  اصولا دمکراسی و عدالت معنا ندارد و استقرار نمی یابد!

تصویر زیر را ببینید:  
منبع: تابناک و محل عکس، در یکی از محلات بغداد

این تصویر، نمادی از همان حماقت معروف آمریکایی است! آمریکایی ها، این همه هزینه کردند و به عراق لشکرکشی کردند، بعد عراق را دو دستی تقدیم کردند به ملاها! براستی، آیا شهروندان آمریکایی این قدر هزینه جنگ را دادند تا عکس خامنه ای بر روی بیلبورد های عراق باشد؟! 

مساله اینجاست که دمکراسی را نمی شود به زور به هیچ کشوری داد! دمکراسی گرفتنی است، دادنی نیست.

تا مردم فرهنگ و توان فهم مبانی دمکراسی و سکولاریسم را نداشته باشند، انتخابات معنا ندارد. در چنین انتخاباتی، ملا جماعت به راحتی رای را از دست مردم می قاپد! اصولا تا زمانی که مردم یک جامعه، از کمی و کاستی هر عقیده ای مطلع نباشند، تا فضای آزاد وجود نداشته باشد که مثلا دین و ملا نقد شود، انتخاب آنها، از روی آگاهی نیست! 

مثلا در دور اول انتخابات، واقعا برخی از مردم ایران به احمدی نژاد رای داده بودند، علت این بود که آنها هیچ شناخت درستی از احمدی نژاد نداشتند، چون فضای آزادی در کشور نبود که احمدی نژاد را نقد کند، لذا آن انتخابات، انتخابی کور بوده و فاقد ارزش است. 

اینگونه انتخابات مانند این است که از یک نوزاد شش ماه بپرسیم دوست دارد به او کاخی در نیاوران بدهیم یا اینکه یک شوکولات را دوست دارد!؟ طبیعی است که این انتخاب، از روی آگاهی نیست و بی ارزش است. 

امریکا چند هزار میلیارد دلار هزینه جنگ کرد تا در عراق و افغانستان، سیستم دمکراسی را برقرار کند، اما از یک نکته مهم غافل ماندند، آن هم ریشه دار بودن تفکر دینی در این دو کشور است. براستی آیا بهتر نبود یک صدم این هزینه لشکر کشی، صرف آموزش آن مردم می شد؟!

در کشورهایی که فلان ملا، با یک دست خط می تواند قانون را به چالش بکشد، و مردم آن کشورها، ملا جماعت را چون بت می پرستند، دمکراسی معنایی ندارد، اول باید به آن مردم نشان داد که این ملا، صرفا یک شیاد است، دین و آیین او بر اساس یک مشت خرافه بنا شده است، تمامی احادیث دین او احمقانه است، قران آنها سرشار از چرندیات و حرف های غلط است، آنگاه وارد مسایلی چون دمکراسی شد! 

وقتی پیوند مردم و آخوندها سست شد، وقتی آخوندها به گوشه مساجد رانده شدند، وقتی آخوندها فهمیدند که اگر درباره سیاست اظهار نظر کنند، نظرشان از سوی جامعه نادیده انگاشته خواهند شد، آنگاه است که می توان سیستم دمکراسی را برقرار کرد.

اصولا بین دمکراسی و سکولاریسم، پیوند عمیق و ریشه ای وجود دارد. بدون سکولاریسم، نمی توان به دمکراسی دست یافت.

ادیان به معنای برتری یک عقیده بر منطق هستند، برابری انسان ها را قبول ندارند. از طرفی نیز دمکراسی  به معنای برابر بودن ارزش رای هر یک از شهروندان جامعه است.  لذا بدون سکولاریسم و جدایی دین از سیاست، دمکراسی پیاده نخواهد شد.

مفاهیمی چون دمکراسی، سکولاریسم، آزادی و عدالت، تمام از یک بستر فکری می آیند، همه آنها تفکرات انسان دوستانه هستند. ادیان اصولا با انسان دوستی سر جنگ دارند و همه چیز در ادیان، مبنی بر خداپرستی و خدادوستی است، لذا تعجبی ندارد که با وجود دین در یک جامه، دمکرسی و سکولاریسم و عدالت، شکل نخواهد گرفت.

لذا پر بیراه نیست اگر بگوییم:

اصولا رابطه معکوسی بین استقرار دمکراسی در یک کشور با ضریب نفوذ دین وجود دارد...!







پنجشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۰

ترکیه ننگ دمکراسی است...! قبول مسولیت و پرداخت غرامت سرشان را بخورد، حاضر نیستند وقوع جنایت را قبول کنند...!

دمکراسی تنها و فقط جدایی دین از سیاست نیست، بلکه مولفه های اساسی دیگری نیز دارد.

رفتار زشت و زننده دولت و مردم ترکیه با اقلیت کرد ساکن در این کشور در سال 2011 تنها نشان می دهد که این فرهنگ و این مردم در یکصد سال پیش چگونه قابلیت دست یازیدن به نسل کشی ارامنه را داشته اند...!

کشور ترکیه مثال خوب و زیبایی است که نشان می دهد با زور اسلحه نمی توان در هیچ کشوری دمکراسی بر پا کرد، دمکراسی بنای بزرگی است که بر مفاهیمی چون آزادی بیان، حقوق بشر و سکولاریسم بنا شده است.

کسانی که با نظام حاکم بر ترکیه آشنا هستند، این روزها با لبخندی تلخ وقایع این کشور را دنبال می کنند، چه آنکه وقایع اخیر نشان می دهد تا چه حد اکثریت مردم و نظام حاکم این کشور با حقوق بشر و آزادی بیان، بیگانه اند.

چند دهه پیش، حاکمان وقت ترکیه، در جنایتی آشکار دست به نسل کشی زدند و بیش از یک میلیون ارمنی را کشتند. دو سوم از ارمنی های ساکن ترکیه آن روزگار یا کشته شده و یا تبعید شدند.

اکنون پارلمان فرانسه قانونی تصویب کرده که انکار این جنایت را جرم می داند، چرا که انکار وقوع این جنایت، بی حرمتی به کشته شدگان آن است و تصویب این قانون، واکنش شدید دولت ترکیه را در پی داشته است (منبع)

مردم ترکیه نمی توانند  مدعی شوند این جنایت بدون حمایت مردم آن روزگار ترکیه صورت گرفته است.

صد البته که جنایتکارانی که مرتکب این وحشی گری شدند، اکنون زنده نیستند، اما فرزندان آنها (یعنی شهروندان کنونی ترکیه) باید آنقدری به اخلاق پایبند باشند که وقوع این جنایت را بپذیرند.

نفی این جنایت و تلاش به سرپوش گذاری بر این جنایت؛ تنها نشان می دهد که مردم و دولت ترکیه چقدر با آزادی بیان و حقوق بشر بیگانه هستند، چه آنکه سرپوش گذاشتن بر این جنایت، نقض آشکارای آزادی بیان است.

اگر دولت و مردم ترکیه اندکی برای اعلامیه جهانی حقوق بشر حرمت قایل باشند، به جای انکار وقوع این جنایت، وقوع آنرا قبول می کنند و سعی می کنند با تشریح این اتفاق، جلوی رخ دادن مجدد آنرا بگیرند.

انکار وقوع این جنایت، صرفا بی حرمتی مردم و دولت ترکیه  به صدها هزار انسانی است که توسط پدرانشان سلاخی شده اند...!

نوشته های دیگر امروز من: