سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲

موج وبلاگی/ به نظر شما، این احمقانه نیست که قانون، برای جلوگیری از آدم کشی و تنبیه آدم کش، خود دست به آدم کشی بزند؟!

این یک واقعیت است که خشونت، یک دور باطل است، اگر در جواب خشونت، به همان اندازه به خشونت روی بیاوریم، خشونت تنها دو برابر نمی شود، بلکه ده ها برابر می شود، چون خشونت به صورت تصاعدی رشد می کند و اضافه می شود.

خشونت باید قباحت داشته باشد، اگر چاقو زدن و یا دعوا کردن بد است، خود حکومت و دادگاه نباید به چنین کارهایی دست بزنند، چون چنین کارهای زشتی، برای مردم عادی می شود .

صد البته که یک آدم کش باید مجازات شود، و شاید مهمترین دلیل مجازات او این باشد که وقتی یک نفر آدم کشت، و یک بار چنین خط قرمزی را رد کرد، ممکن است باز هم چنین کار زشتی را به سادگی تکرار کند، و به قول معروف، گزینه پر خطر است.

اما مجازات داریم تا مجازات!

اگر برای مجازات یک خاطی، به کشتن او روی بیاوریم، چه تفاوتی بین آن آدم کش و قاضی دادگاه وجود دارد؟! هر دو آدم می کشند!

صد البته که افراد خاطی، باید مجازات شوند، کسی که قاچاق مواد مخدر کرده، باید تنبیه شود تا دیگر چنین کاری را نکند و صد البته، افراد دیگر نیز، جرات چنین کاری را نکنند.

اما هیچگاه فکر کرده اید که چرا در کشورهایی که مجازات اعدام برای قاچاق مواد مخدر و یا قتل وجود دارد، شاهد بیشترین تعداد قتل و آدم کشی هستیم؟! چرا توزیع مواد مخدر، بیشترین مقدار است؟!

به یاد داشته باشید، همیشه ممکن است که پلیس یا دادگاه اشتباه کنند و به اشتباه، یک بیگناه را محکوم کنند، اگر مجازات زندان طولانی مدت، جایگزین مجازات اعدام شود، خیلی راحت می توان آن اشتباه را جبران کرد، اما اگر مجازات اعدام اجرا شود، دیگر غیر قابل بازگشت است!

واقعیت این است، مجازات اعدام، قباحت آدم کشتن را می ریزد و آن را کاری عادی جلوه می دهد، و زمینه ساز خشونت بیشتر در جامعه می شود.

در اینجا، از دوست عزیزم، وبلاگ اندیشه می خواهم که این موج وبلاگی را ادامه دهد و او مطلبی را قلمی کند، بعد رشته کلام را به دوست دیگری بدهد.

نوشته دیگر وبلاگ ها در این باره:
اردشیر دولت: آیا خشونت قانوی پذیرفتنی است؟!

دو  نوشته دیروز این وبلاگ: 

/---------/شباهت ها و تفاوت های بین امام خامنه ای و حضرت حجت السلام دکتر روحانی را با ذکر مثال شرح دهید(دو نمره!)

/---------/نمایندگانی که امنیت جامعه را بر باد دادند، و شان ایرانیان را پایین آوردند، دنبال مجوز حمل سلاح و پاسپورت دیپلماتیک هستند!

/-----------/آقای کلانتری! مصیبت ایرانیان، فقط ناشی از مدیریت احمدی نژاد نیست، سی سال است که این مردم اسیر «بدتر از چنگیز» شده اند! 

/---------/حکم اعدام، عمدی ترین نوع قتل و آدم کشی است/حکم اعدام، قباحت آدم کشی را می شکند وآنرا عادی جلوه می دهد!

/----------/دکتر«زوودی کتز»، هر گونه شباهت بین مدرک خودش و دکترای حسن روحانی را تکذیب کرده و اعلام نمود دکتری او واقعی است!


/-------------/تفاوت خاتمی، خامنه ای و احمدی نژاد در چه چیزی است؟!

/----------/هموطن عزیزم، بین روحانی و خامنه ای فرقی نیست! راهزن، کارش غارتگری است، راهزن خوب و بد نداریم..!

/----------/اگر قبای منتقدی را بر تن کردی اما انصاف را زیر پا گذاشتی، از چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر خارج شده ای!

/-------------/چشم بگشایید، فقط احمدی نژاد با تقلب از صندوق بیرون نیامد، حسن روحانی نیز با تقلب رییس جمهور شد...!

/----------/خامنه ای: جلوی اینها را بگیرید، امروز به مدرک دکترای حسن روحانیبند کرده اند، فردا به مرجعیت و آیت 

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۲

حکم اعدام، عمدی ترین نوع قتل و آدم کشی است/حکم اعدام، قباحت آدم کشی را می شکند وآنرا عادی جلوه می دهد!

پیش درآمد: 

اگر آدم کشی کار بدی است، چرا باید دادگاه و حکومت چنین کار کثیفی را انجام دهد؟! 

و اما بعد: 
کشتن یک انسان، جرم بزرگی است، و شاید بزرگتر از این جرم وجود نداشته باشد. اعلامیه جهانی حقوق بشر، در ماده سوم خود، حق زندگی انسان ها را به صراحت محفوظ می داند و آنرا تضمین می کند.

چرا این مطالب را می نویسم؟! 

واقعیت این است که عنصر نیت و قصد قبلی در جرم قتل، اهمیت بسیار زیادی دارد. اهمیت آن تا آنجا است که در قتل غیر عمد و در یک نظام قضایی عادلانه مانند آمریکا، فرد قاتل ممکن است در فاصله دو یا سه سال، از زندان آزاد شود، اما اگر قتل عمد باشد، حداقل مجازات، بیست و پنج سال زندان است. (در زیر، توضیحات لازمه ارایه شده است)

تفاوت بسیاری است بین اینکه یک نفر با قصد قبلی، به کشتن یک انسان اقدام کند، یا اینکه در طی یک حادثه و بدون اینکه قصد گرفتن جان انسان دیگری را داشته باشد، انسانی را بکشد. 

حال سوال من این است: 

اگر قصد قبلی، این همه اهمیت دارد، و بنیان اصلی جرم را تشکیل می دهد، چگونه است که یک دادگاه و یک حکومت، با قصد قبلی، و در طی یک پروسه چند ماهه، تصمیم می گیرد که جان یک انسان را بگیرد؟! 

مگر نه اینکه جرم آن قاتل، کشتن یک انسان از روی عمد بوده؟! چرا باید یک دولت و یک دادگاه، خود به جرم مشابهی دست بزند و کار مشابهی انجام دهد!؟ 

لطفا نفرمایید که مجازات اعدام، قاتلین را می ترساند و آنها دست به آدم کشی نمی زنند!! چون: 

الف) هیچ یک از قاتلین تا کنون نگفته که چون مثلا در انگلیس، مجازات اعدام نبوده، لذا پیش خود گفته که حالا چون مجازات نیست، من می روم و یکی را می کشم!!

ب) تعداد قتل های رخ داده، در جوامعی که مجازات اعدام وجود دارد، بسیار بیشتر است!! 

ج) اصولا خود اینکه دادگاه، آدمی را می کشد، قباحت آدم کشتن را می شکند و کشتن یک انسان را عادی جلوه می دهد! 

د) آیا کشتن یک انسان، فرد قربانی را باز می گرداند؟! اصولا چه سودی دارد؟! آیا اینکه دل خانواده قربانی خنک (!) می شود، و جگرشان حال می آید(!)، دلیل می شود که یک دادگاه و حکومت، دست به آدم کشی بزنند؟! 

بررسی انواع قتل و اهمیت عنصر نیت و قصد قبلی: / ما دو نوع قتل داریم، قتل عمد و قتل غیر عمد.

نوع اول، قتل غیر عمد:

قتل غیر عمد به قتلی گفته می شود که فرد، بدون اینکه قصد کشتن کسی را داشته باشد، انسانی را بکشد، و در 
سامانه قضایی غرب، به آن Manslaughter گفته می شود. البته مجازات قتل غیر عمد در هر کشوری متفاوت است، اما مثلا در آمریکا، بین چهار تا چهارده سال زندان است  و زندانی پس از گذراندن نیمی از مدت زندان، آزاد می شود. 

حتی قتل غیر عمد نیز در نظام قضایی غرب، بر چند گونه است، نوع اول قتل غیر عمد را voluntary manslaughter می خوانند، که در این نوع، شخص متهم، قصد آسیب رساندن به قربانی را داشته، اما قصد کشتن او را نداشته است، و چون مثلا درگیری بالاگرفته، او را کشته است. با توجه به اینکه فرد، قصد و نیت کشتن را نداشته، لذا، اتهام او را قتل عمد نمی دانند. 

اما در نوع دوم قتل غیر عمد، که Invluntary manslaughter خوانده می شود، متهم اصولا قصد و نیتی حتی برای آسیب رساندن نداشته است، و مثلا در طی یک کار خلاف دیگر، چنین جرمی مرتکب شده است. 

نوع دوم، قتل عمد:

 قتل عمدی به قتلی گفته می شود که شخص با قصد قبلی، اقدام به کشتن انسان دیگری می کند. این نوع قتل را 
قتل عمد و با قصد قبلی می خوانند و در نظام قضایی غربی، به آن Murder گفته می شود. 


نگاهی به نظام قضایی ایران:

در نظام قضایی ایران، قتل غیر عمد مثلا به قتلی گفته می شود که صرفا ناشی از حادثه بوده باشد و اصولا فرد قاتل، هیچ تصمیمی برای کشتن انسان دیگر نداشته باشد، اما در نظام قضایی غرب، قتل غیر عمد، بازه گسترده تری را می پوشاند. 

مثلا در ایران، اگر یک نفر چاقو بردارد و برای چاقو زدن به یک نفر دیگر اقدام کند، ولی قصد کشتن از قبل نداشته باشد، باز نیز اقدام او را قتل عمد می دانند و مجازات اعدام برای او در نظر می گیرند. 

جدا کردن قتل عمد از قتل غیر عمد: 

برای اینکه بتوانیم این دو نوع قتل را در سیستم قضایی غرب، از هم جدا کنیم، به قتلی که فرد، از قبل اسلحه تهیه می کند، و به قصدی به محل حادثه می رود که طرف را بکشد، قتل عمد گفته می شود. 

دو  نوشته دیروز این وبلاگ: 

/---------/به نظر شما، این احمقانه نیست که قانون، برای جلوگیری از آدم کشی و تنبیه آدم کش، خود دست به آدم کشی بزند؟!

/----------/دکتر«زوودی کتز»، هر گونه شباهت بین مدرک خودش و دکترای حسن روحانی را تکذیب کرده و اعلام نمود دکتری او واقعی است!


/-------------/تفاوت خاتمی، خامنه ای و احمدی نژاد در چه چیزی است؟!

/----------/هموطن عزیزم، بین روحانی و خامنه ای فرقی نیست! راهزن، کارش غارتگری است، راهزن خوب و بد نداریم..!

/----------/اگر قبای منتقدی را بر تن کردی اما انصاف را زیر پا گذاشتی، از چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر خارج شده ای!

/-------------/چشم بگشایید، فقط احمدی نژاد با تقلب از صندوق بیرون نیامد، حسن روحانی نیز با تقلب رییس جمهور شد...!

/----------/خامنه ای: جلوی اینها را بگیرید، امروز به مدرک دکترای حسن روحانیبند کرده اند، فردا به مرجعیت و آیت 

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۲

ویدیوی با حضور اشخاص معروف دنیا، بهترین هدیه عروسی ممکن!

ساقدوش، که برادر داماد هم بوده است، به مدت شش ماه بر روی توییتر تلاش می کند تا بالاخره جمع زیادی از اشخاص مشهور، از بازیگران فیلم ها گرفته  تا بازیگر منچستر یونایتد، تا مجری های تلوزیونی یا کمدین ها، هر کدام یک پیام تبریک برای عروس و داماد ضبط می کنند...!


در مراسم عروسی، هنگام سخنرانی ساقدوش، او همه را با نشان دادن این ویدیو، غافلگیر می کند: 


دو  نوشته دیگر امروز من: 


جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۹۲

دکتر«زو کاتز»، هر گونه شباهت بین مدرک خودش و دکترای حسن روحانی را تکذیب کرده و اعلام نمود دکتری او واقعی است!

دکتر «زوودی کتز»، دارای مدارک پی اچ دی، سی.اچ تی، و دی آ پی آ است.

داستان این بزرگوار، از جایی شروع می شود که آقای ایکل تصمیم می گیرد افرادی که با مدارک قلابی خود، سعی در گول زدن عامه می کنند را به سخره بگیرد، در نتیجه، ایشان با چند کالج تماس می گیرد و خلاصه کلام اینکه موفق می شود عنواین پرفسوری و دکتری، برای گربه عزیزش بگیرد..!

بله، درست حدس زده اید، دکتر «زوودی کتز»، یک گربه است و آقای ایکل، برای او مدارک متعددی گرفته است، و حتی او به عضویت انجمن روانشناسان آمریکا نیز در آمده است، در چند نشریه نیز مقاله منتشر کرده است...!!

خلاصه آقای ایکل، به دنیا نشان داد که تا چه حد این مدارک می تواند مضحک و مسخره باشد...! (لینک به این خبر در تایم و این پیوند توضحیات آقای ایکل است) 

نکته در اینجاست که این آقای ایکل، گفته که وقتی مدرک اول را گرفتی، بقیه دانشگاه ها، مدارک بعدی را خیلی خیلی راحتتر می دهند...! 

مدتها پیش درباره این گربه ملوس و مدرک دکتری او خوانده بودم، و امروز عجیب به یاد حضرت حجت السلام روحانی و مدرک دکتری قلابش از انگلیس افتادم، مدرکی که درباره اش حرف و حدیث بسیار است...!

البته ماجرای سران رژیم اسلامی، ماجرای بامزه تری است، مملکتی که رهبرش یک شبه از حجت اسلام به آیت الله تبدیل می شود، وزیر کشورش در چشم همه نگاه می کند و می گوید از آکسفورد دکترا گرفته، یا رییس جمهورش، مدرک تقلبی داشته و به دروغ می گفته مدرک دکتری دارد، داستان این گربه، چندان جلب توجه نمی کند...!

از آن بامزه تر، کار کسانی است که از روحانی و مدرک تقلبی او دفاع می کنند و عکس او را در ماه می بینند!! فکر کنم دفاع از این گربه، کار راحت تری باشد...! 

(کپی مدارک این گربه ملوس را در زیر می بینید:)

نوشته دیگر امروز من: 


آیا مرسی، علف هرزه بود؟!/دمکراسی درختی است که تنها با مشارکت فعالانه تک تک مردم ریشه می زند!

آیا علت سقوط کشور ایران به دامان رژیم ولایت فقیه، تنها شاه و اعمال او بود!؟ بدون شک شاه از دمکراسی فاصله بسیاری گرفت، او با تک حزبی کردن کشور، زمینه مشارکت مردم در حاکمیت را بست، و با تعطیل کردن مطبوعات مستقل، عملا کشور را به دیکتاتوری تبدیل کرد.

اما نمی توان از این واقعیت چشم پوشید، وقتی مردم ایران پا به میدان گزاردند، این شاه بود که شرافت به خرج داد، به مانند دیکتاتورهای منطقه، حمام خون به راه نیاداخت و قدرت به بختیار واگذار کرد و کشور را ترک کرد.

بختیار، مرد آزاده ای  بود و دمکراسی را می فهمید، او اولین قدم ها را برای تشکیل مجلس واقعی و یا مطبوعات آزاد برداشت، اما آیا اعمال بختیار، خواسته های مردم را برآورده می کرد؟!

واقعیت این است که آن زمان، ائتلافی عجیب بین خمینی، آخوندهای دیگر، گروه های چپ و حتی قشر رونشفکری جامعه به وجود آمده بود، و این اتئلاف، به شکل عجیبی جامعه ایران را «سحر!»کرده بودند.

دیگر خواسته مردم دمکراسی و آزادی بیان نبود، خواسته مردم ایران، رسیدن به حکومت ولایت فقیه بود...!

در اینجا است که پارادوکس عجیبی شکل می گیرد: زیر بنای دمکراسی، واگذاری حق حاکمیت بر مردم، به خود آنها است. اما می بینیم که مردم ایران در سال 57، حتی زمانی که به دمکراسی رسیدند و قدرت به خود آنها واگذار شد، از همان قدرت استفاده کردند تا کشور را به دیکتاتورها واگذار کنند...!

اجازه بدهید دو مثال ساده برای شما بزنم:

مثال نخست: فرض کنید که در کشور فرانسه، یک شبه کودتا می شود و چند نفر کشیش، حکومتی به مانند ولایت فقیه، اما از جنس مسیحی آن به وجود می آورند و قدرت کل کشور را در دست می گیرند. حتی این حکومت ولایت فقیه، صد مرحله بدتر از رژیم اسلامی ایران نیز هست و خشومت بیشتری مرتکب می شود. سوال اینجاست: آیا مردم فرانسه سکوت پیشه می کنند؟! صد البته که خیر، مردم فرانسه، قدر دمکراسی را می دانند، و اجازه نمی دهند این حکومت دیکتاتوری، حتی یک روز نیز بر سر قدرت بماند!

مثال دوم: در عربستان، کودتا می شود و گروهی از آزادی خواهان، قدرت را به دست می گیرند و یک حکومت آزاد و مترقی مانند حکومت جمهوری فرانسه را به وجود می آورند.

سوال اینجاست: واکنش مردم عربستان به چنین حکومتی چه خواهد بود؟! آیا اجازه می دهند در سایه آزادی بیان، مطبرعات آزاد به وجود آید و در جامعه، برابری شکل گیرد؟!

صد البته که خیر! همان مردم عربستان، که تا حالا زیر جبر و زور حکومت بربریت سعودی بوده اند، یک شبه پا به میدان می گذارند و حکومت دمکراتیک را سرنگون می کنند!

مساله مهم این است: دمکراسی زمانی شکل می گیرد و ریشه دار می شود که مردم قدر و معنای آنرا بدانند و برای حراست آن حاضر به هزنیه کردن باشند، و از طرفی، در آن مشارکت فعال داشته باشند.

در حقیقت، دمکراسی را باید درختی دانست که تنها با مشارکت و حضور مردم معنا می یابد و از طرفی، رای مردم زمانی با ارزش است، زمانی رای واقعی است که در یک فضای دمکراتیک و از روی آگاهی داده شده باشد، یعنی تمامی نامزدها بتوانند به شکلی آزادانه در انتخابات مشارکت کنند، و هم فضای آزادی باشد که مردم بتوانند از تمامی نامزدها انتقاد کنند و معایب هر یک را بشناسند.

از این رو است که بر این باورم که  روح الله خمینی و یا محمد مرسی در مصر، علف های هرزه ای هستند که از از زیر ساخت ها و منابع موجود در یک نظام دمکراتیک و دمکراسی سو استفاده می کنند، و بعد به درخت دمکراسی، آسیب وارد می کنند. 

از نظر نگارنده، رخدادهای اخیر در مصر و سرنگونی محمد مرسی، به هیچ وجه کودتا محسوب نمی شود، تا زمانی که یک دیکتاتور، در جهت خلاف مردم حرکت می کند و تا زمانی که مردم از اعمال نظامیان بهره می گیرند، آن سرنگونی کودتا نیست.


بدون شک، اگر مردم مصر،  قدر دمکراسی را می دانستند و اگر به شکلی فعال در روند انتخابات فعالیت کرده بودند، هیچگاه محمد مرسی فرصت نمی یافت که به کاخ رییس جمهوری راه یابد و یکسال، به سو استفاده از قدرت بپردازد. 

هر چند قدرت به صورت موقت، به برادعی واگذار شده است، اما این یک واقعیت است، گروه اخوان المسلمین، ریشه عمیقی در مصر دارد و ممکن است باز نیز در انتخابات آینده، یک رییس جمهور اسلام گرای دیگر را به مردم مصر، قالب کند...! 

ختم کلام این است، نمی توان به زور دمکراسی را به هیچ کشوری تزریق کرد، دمکراسی گرفتنی است، دادنی نیست! 

برای رسیدن به دمکراسی، باید مردم مصر از قید اسلام رها شوند، تا زمانی که اسلام نقد نشود، تا زمانی که مردم مصر ندانند این واگذاری کشور به دست اسلامگرایان، منجر به فاجعه ای به نام جمهوری اسلامی می شود، باز نیز ممکن است قدرت را به اسلامگرایان واگذار کنند...! 

کاری از نیستانی
نوشته دیگر امروز من: 

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۲

تفاوت خاتمی، خامنه ای و احمدی نژاد در چه چیزی است؟!

تفاوت خاتمی، خامنه ای و احمدی نژاد در چه چیزی است؟! 

اگر بخواهیم  موسوی، روحانی، خاتمی، خامنه ای یا احمدی نژاد را با یکدیگر مقایسه کنیم، و ببینیم که کدام یک از اینها،  بیشتر به دمکراسی اعتقاد دارد، کدام یک بیشتر  حق حاکمیت مردم بر خودشان را به رسمیت می شناسند، کدام یک بیشتر به اعلامیه جهانی حقوق بشر احترام می گذارند؟ کدام یک بیشتر  به سکولاریسم و دمکراسی پایبند هستند، و کدام یک بیشتر  برابری زن  و مرد را به رسمیت می شناسند، و خلاصه اینکه کدام یک بیشتر به انسانیت احترام می گذارند، با کمال تعجب می بینیم که فرقی بین این جماعت غارتگر نیست...!

من شخصا بر این باورم که اینها با یکدیگر فرقی ندارند، هیچ کدام به این مفاهیم پایبند نیستند و اعتقادی ندارند...! 

اصولا دعوای این جماعت غارتگر، بر سر این است که چه کسی حق دارد سهم بیشتری ببرد...! دعوای اینها بر سر دمکراسی و آزادی نیست!

این ویدیویی است که خاتمی می گوید جامعه دمکراسی نمی خواهد...!


نوشته دیگر امروز من: 


دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۹۲

اگر قبای منتقدی را بر تن کردی اما انصاف را زیر پا گذاشتی، از چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر خارج شده ای!

یک- انتقاد به معنای شکستن حرمت آزادی بیان نیست، به معنای ندیدن واقعیت و تلاش برای تخطیه دیگران نیست.
آزادی بیان برای یک روزنامه نگار منتقد،  بی قید و شرط است و تنها مرزی که برای آزادی بیان وجود دارد، زیر پا گذاشتن حقوق دیگران است.

به عنوان مثال، فیلم کودک آزاری، اطلاعات بانکی یک نفر، آدرس خانه یک شهروند، شامل آزادی بیان نیست، چنین اعمالی، زیر پا گذاشتن انصاف بوده و ضایع کردن حقوق یک انسان محسوب می شود.

دو- در اعلامیه جهانی حقوق بشر گفته شده که نمی توان از یک بند از اعلامیه سو استفاده کرد، و حقوق انسانی مندرج شده در دیگر بخش های اعلامیه، زیر پا گذشت.

زیر بنا و بن مایه اعلامیه جهانی حقوق بشر، ماده اول آن است که انسان ها را به رفتار برادرانه با یکدیگر توصیه می کند. از طرفی، آزادی بیان و عدالت نیز، دو اصل اساسی دیگر این اعلامیه هستند.

سه- پر بی راه نیست اگر بگوییم که بین آزادی بیان و عدالت نیز، یک ارتباط تنگاتنگی وجود دارد.

یعنی تا جایی آزادی بیان وحود دارد که عدالت را زیر پا نگذارد، و حقوق دیگر انسان ها که در  بندهای دیگر اعلامیه جهانی حقوق بشر تضمین شده، نقض نشود.

چهار- وظیفه منتقدین، افشا کردن ایراد ها  و نواقص است، وظیفه آنها تلاش برای روشنفگری و رفع کردن اشکال است و یک منتقد، تا جایی که حقوق انسانی دیگران را زیر پا نگذارد، باید از آزادی کامل برخوردار باشد.

یعنی بر جلوی راه یک روزنامه نگار منتقد نباید هیچ سدی قرار گیرد و او می تواند تا زمانی که بخواهد، از دیگران انتقاد کند، اما وقتی که آن منتقد، از جاده انصاف خارج شد و به جای انتقاد، تلاش کرد که به موضوع مورد بحث حمله کند، او به نحوی عدالت را لگدمال کرده و دیگر در چارچوب اعلامیه جهانی حقوق بشر حرکت نمی کند.

جمع بندی:

وقتی که یک منتقد، به جای انتقاد و تلاش برای روشنگری، تمامی تلاش خود را صرف حمله می کند، و در این راه، حتی به کتمان حقیقت، یا دروغ گویی روی می آورد، دیگر از جاده انصاف خارج می شود، دیگر او یک روزنامه نگار منتقد یا فعال حقوق بشر نیست، او خود یک ناقض حقوق بشر است!

صد البته  حتی کسی که انصاف را زیر پا می گذارد، و به جای نقد موضوع مورد بحث، به روش غیر منصفانه ای چون بهتان زدن و انگ چسباندن یا دروغ گویی متوسل می شود، باید از آزادی بیان برخوردار باشد، تنها نکته اینجاست، چنین شخصی، دیگر یک روزنامه نگار یا وبلاگ نویس منتقد نیست، بلکه شان او به سطح یک فحاش نزول کرده است...! 

ختم کلام اینکه، بین منتقد بودن و فحاشی چشم بسته، فرق بسیاری است، فرق بسیاری است بین کسی که به قصد اصلاح وضع و روشن شدن یک واقعیت قلم می زند، با کسی که چشم می بندد، دهان می گشاید و دروغ می گوید...! 

نباید فراموش کرد که با کلام و با قلم، می توان دیگران را آزار داد، براحتی می توان قلبی را شکست، شخصیتی را لگدمال کرد و آبرویی را بر زمین ریخت...! 


وشته دیگر امروز من: 


این داستان کوتاه و طنز را نیز امروز نوشته ام، به این امید که لبخندی بر لب شما بیاورد: