‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنویس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودنویس. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۴

چرا آزادی سیاسی مهم است؟! مقایسه تطبیقی بین بریتانیا و جمهوری اسلامی

از لحظه آغاز زندگی جمعی، مهمترین دغدغه هر انسانی، این است که حد و مرز آزادی او تا به کجا است؟ و اینکه هنجارها و قوانین جامعه، تا چه حد او آزادی او را محدود می کند.  شاید سنگ بنای ایجاد بسیاری از هنجارها و قوانین را در جدال بین مراکز قدرت و اعضای جامعه باید جسنجو نمود؛ و به دیگر عبارت، این آزادی هر عضو جامعه است که روابط و هنجارها را تعریف می کند.
هنگامی که انسان به زندگی در اجتماع روی می آورد، در حقیقت به یک «قرداد اجتماعی» تن داده است، و در ازا بهره مندی از امنیت و دیگر مزایای شرکت در جامعه، بخشی از آزادی های خود را به حاکمیت واگذار می کند.
اگر انسان نخواهد در  جامعه زندگی کند، و مثلا به صورت تک و تنها در جنگلی زندگی کند، آنگاه او از «آزادی مطلق» برخوردار  است، و می تواند هر گونه که می خواهد رفتار کند، ولی وقتی انسان خواستار زندگی در اجتماع می شود، از بخشی از این آزادی ها چشم می پوشد. مثلا یک انسانی که «منفرد» در جنگلی زندگی میکند، مجاز است تا لخت مادرزاد زندگی کند و لباس نپوشد، اما همین انسان وقتی داخل جامعه شد، می بایست به قوانینی که اکثریت جامعه تصویب می کنند، تن در دهد و مثلا دیگر نمی تواند لخت و عور در یک مدرسه و در جلوی اطفال ظاهر شود، چون در این صورت، حقوق شهروندان دیگر را نقض کرده است.
حال در جوامع لیبرال، و بر اساس نگرشی که «انسان محور» است،  تلاش می شود بیشترین آزادی برای تک تک شهروندان تضمین گردد، و تنها دلیلی که می تواند توجیه کننده محدودیت آزادی یک انسان باشد، زیر پا گذاشته شدن آزادی یک شهروند دیگر است. به دیگر عبارت، اولویت در تعریف تمامی هنجارها و قوانین، حراست و گسترش آزادی تک تک شهروندان است.
اهمیت آزادی:
بدون آزادی، شانس شهروندان برای دست یابی به خوشبختی و شادکامی بسیار کاهش می یابد، و گاه غیر ممکن می شود. به دلیل وجود آزادی است که رفاه در جامعه «دست یافتنی» می شود، و اعتلای حقوق بشر ممکن می گردد. در یک کلام، بدون آزادی، دست یافتن به امنیت، رفاه و پیشرفت اقتصادی غیر ممکن می شود.
برای نشان دادن اهمیت آزادی، به مقایسه آزادی شهروندان در بریتانیا و ایران می پردازیم و در نتیجه، در این نوشتار کوتاه، تلاش خواهد شد تا تفاوت برخورد با شهروندان در ایران و کشور بریتانیا با ذکر چند نمونه به نمایش گذارده شود.

آزادی پوشش:
-          در ایران این آزادی وجود ندارد، و حجاب، به عنوان قانون، به افراد تحمیل می شود.
-          در بریتانیا، هیچ کسی را نمی توان مجبور کرد که پوشش خاصی داشته باشند.
آزادی رابطه جنسی:
-          در ایران به صورت مشخص، آزادی رابطه جنسی شهروندان به رسمیت شناخته نمی شود. اصولا همجنسگرایان و یا دگرباشان جنسی به رسمیت شناخته نمی شوند و با مجازات وحشیانه اعدام روبرو هستند. رابطه خارج از ازدواج نیز می تواند که مجازات شلاق و یا سنگسار را در پی داشته باشد. 
در ایران رضایت زنان اهمیتی ندارد، و مثلا شوهر یک زن، اگر به همسر خود تجاوز کند و به زور با او رابطه جنسی برقرار کند، هیچ قانونی نیست که از قربانی حمایت کند.
-          در بریتانیا، تا زمانی که طرفین یک رابطه، رضایت داشته باشند، دولت و یا جامعه حق دخالت در آن رابطه را ندارند. مگر اینکه یکی از طرفین رضایت نداشته باشد، و یا اینکه یکی از طرفین، زیر سن قانون باشد و کودک محسوب شود. در چنین شرایطی، پلیس به فورا وارد عمل می شود و با فرد خاطی به شدت برخورد می شود.
آزادی بیان:
-          در ایران، حق آزادی بیان وجود ندارد، و اگر کسی علیه رهبر و یا رژیم سخنی بگوید، اگر عقاید سیاسی خود را ابراز کند، اگر به دین رسمی کشور انتقادی وارد کند، اگر به فساد مالی سران رژیم اشاره ای کند، و یا سیاست های غلط رژیم را گوشتزد کند، با مجازات های شدید، همچون زندان طولانی مدت، شلاق و گاه اعدام روبرو می شود.
در ایران، قانون آزادی بیان را تضمین نکرده، و از طرفی، حاکمیت نیز به قانون اعتقادی ندارد.
-          در بریتانیا، شهروندان از حق آزادی بیان برخوردار هستند، و انتقاد از ملکه یا نخست وزیر، هیچ گونه مجازات و یا عواقبی ندارد، انتقاد از تمامی ادیان آزاد است، افشای فساد مقامات دولتی هیچ مجازاتی ندارد، و حتی قانونی وجود دارد که از «افشاگر» محافظت می کند...، در یک کلام، تا جایی که حقوق انسانی یک شهروند دیگر زیر پا گذاشته نشود، قانون آزادی بیان را تضمین کرده، و حاکمیت نیز به آن احترام می گذارد. 

آزادی اندیشه:
-          در ایران، آزادانه اندیشین ممنوع است. قانون اساسی تنها چهار دین رسمی را مجاز می شمرد، و اگر کسی دگر اندیشی کند، و مثلا دین دیگری را برگزیند، با مجازات اعدام روبرو خواهد شد!
اندیشه کردن در مورد ایدیولوژی حاکم و نقد آن نیز مجازات های شدید در پی دارد و گاه به مرگ فرد منجر می شود.

-          در بریتانیا، آزادی اندیشه حکمفرما است، و هیچ کسی را نمی توانند به دلیل اینکه عقیده خاصی دارد، مورد آزار و اذیت قرار دهند.

آزادی اجتماعات و اعتصاب:
-          در ایران، این حق توسط حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شود، و اگر جمعی تجمع صلح آمیزی برگزار کند، رژیم که مشروعیت ندارد و خود را در خطر می بیند، با توسل به خشونت به سرکوب آن تجمع روی می آورد. حق اعتصاب نیز به رسمیت شناخته نمی شود، و اگر جمعی اعتصاب کنند، با عواقب جدی روبرو می شوند.
-          در بریتانیا، حق تجمع و حق اعتصاب به رسمیت شناخته می شود، و حتی در صورت لزوم، پلیس وظیفه حراست از تجمع کنندگان را بر عهده خواهد گرفت.
کارکنان دولت یا شرکتهای خصوصی، این حق را دارند که به اعتصاب اقدام نمایند، و اعتصاب، هیچ عواقبی برای شهروندان ندارد.

آزادی تشکیل حزب:
-          این حق در ایران به رسمیت شناخته نمی شود، و حاکمیت تنها به وابستگان خود اجازه می دهد تا حزب تشکیل دهند.
-          در بریتانیا، تشکیل حزب هیچ محدودیتی ندارد.

آزادی نامزدی در انتخابات و مشارکت سیاسی:
-          در ایران، شورای نگهبان نامزدهای واقعی مردم را فیلتر می کند، و تنها چند نفر از وابستگان رژیم را به عنوان نامزد معرفی می کند! در نتیجه، مجلس ویا رییس جمهور منتخب، در حقیقت از میان وابستگان رژیم انتخاب می شود.
به عبارت دیگر، رژیم حاکم بر ایران به شهروندان اجازه نمی دهد تا در اداره جامعه مشارکت کنند، و اداره جامعه تنها برای عده محدودی قایل هستند.
-          در بریتانیا، هیچ محدودیتی برای نامزد شدن نیست، و تنها فرد می بایست پانصد پوند در حساب شهرداری به عنوان ضمانت قرار دهد، و اگر بیش از پنج درصد آرا را کسب کرد، آن پول به او باز گردانده خواهد شد! در حقیقت، در بریتانیا این فرصت برای همگان فراهم است تا با تشکیل حزب، یا عضویت در یک حزب خاص، به مشارکت سیاسی اقدام کرده، و در اداره جامعه دخالت کنند.
جمع بندی:
در خاتمه می توان تفاوت وجود آزادی در اجتماع را در مقایسه کیفیت زندگی شهروندان بریتانیا و ایران ملاحظه نمود. شهروندان بریتانیا از رفاه و امنیت برخوردار هستند، و کرامت انسانی آنها پاس داشته می شود. اگر جامعه برای آنها خط قرمزی می کشد و کاری را ممنوع می داند، دلیل مشخصی برای آن وجود دارد، و یک شهروند می تواند ببیند که انجام آن کار، باعث نقض حقوق یک شهروند دیگر می شود.
اما در ایران، چنین نیست. شهروندان از رفاه و امنیت برخوردار نیستند، و بدون اینکه هیچ دلیلی وجود داشته باشد، بسیاری از آزادی های آنها نقض می شود.
در بریتانیا، اگر خط قرمزی وجود دارد، بر مبنای عقلانیت است، ولی در ایران، بر مبنای دستورات دینی است که گاه بسیار غیر منطقی هستند، اینچنین است که لزوم جدایی دین از حکومت، مشخص می گردد.
ارتباط بسیار مستقیمی بین آزادی با فساد اقتصادی و یا مدیریت مطلوب وجود دارد، و بدون وجود آزادی، امکان رشد اقتصادی و رفاه شهروندان ایجاد نمی گردد.
خلاصه کلام این است که حاصل اداره جامعه بر اساس قوانین دینی و نقض آزادی بیان شهروندان، همین شرایطی است که اکنون در ایران حاکم است، فقر و فساد جامعه را در بر گرفته است.



پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۴

مقایسه تطبیقی انتخابات در ایران و فرانسه

این نوشته در سایت وزین خودنویس انتشار یافته است. 

چگونه است که در ایران، تنها افراد فاسد و جنایت پیشه فرصت می یابند نامزد انتخابات شوند؟ جای این افراد، گوشه زندان است، نه اینکه بر کرسی نمایندگی تکیه کنند. هدف از برگزاری انتخابات، تعیین نمایندگانی برای نظارت بر کار صاحبان قدرت است، نه اینکه از میان بادمجان دور قاب چین های وابسته به  صاحبان قدرت و معتقد به ولایت فقیه، یک نفر را به عنوان نماینده انتخاب کنند.
 سوال اساسی، چرا یک کشور اروپایی، مثلا فرانسه، که مثلا نفت ندارد، به چنین سطح رفاهی دست می یابد، ولی مردم کشور ثروتمندی در ایران، اینچنین در فقر و فلاکت روزگار را سپری می کنند؟

برای درک این موضوع، به مقایسه انتخابات در ایران و  فرانسه  می پردازیم، تا مشخص شود که علت چیست.


ابتدا نگاهی به انتخابات در ایران و فرانسه می اندازیم:

آزادی نامزدی در ایران و فرانسه:

در ایران، تنها افرادی که وابسته به ولایت فقیه هستند، فرصت این را می یابند تا نامزد انتخابات شوند. یعنی تمامی افرادی که منتقد این نظام و فساد بسیار گسترده در آن هستند، توسط شورای نگهبان فیلتر می شوند.  
اما در فرانسه، هر شهروندی که بالای هژده سال سن داشته باشد، می تواند نامزد شود. (منبع)
حاصل فیلتری که شورای نگهبان بر انختابات می گذارد، این می شود که به صورت پیش فرض، تعدادی از افراد فاسد و سفله، که وابسته به رهبر هستند و معمولا سابقه فساد های گوناگون را دارند، می توانند نامزد انتخابات شوند.
در حقیقت، افرادی در ایران فرصت نامزد شدن را می یابند، که در فرانسه، پلیس آنها را به علت فساد و جنایت، دستگیر کرده و معمولا گوشه زندان هستند...!

نظارت بر انتخابات:

در ایران، به راحتی در نتیجه انتخابات دست می برند، مثلا دور دوم انتخاب احمدی نژاد.
در حالی که در فرانسه، نظارت سالم و صحیحی بر انتخابات است.

آزادی قبل از انتخابات، و انتخاب آگاهانه مردم:

در ایران، مطبوعات و رسانه آزادی وجود ندارد، و شهروندان ایران این فرصت را نمی یابند تا روزنامه نگاران و دیگران در فضای آزاد، نامزدها را نقد کنند.
در فرانسه، مطبوعات آزاد هستند تا هر جور که می خواهند، نمایندگان را نقد کنند. در نتیجه شهروندان فرانسوی با چشمانی باز و آگاهانه، نماینده خود را بر می گزینند.

حال حاصل انتخابات در ایران و فرانسه را مقایسه می کنیم:

نگاهی به عملکرد نمایندگان در ایران:

-        نمایندگان مجلس، جماعتی فاسد، فاقد دانش مدیریت، فاقد آگاهی لازم برای مدیریت جامعه هستند، آنها تنها تلاش می کنند با تملق گویی از رهبر، جایگاه خود را حفظ کنند.
-        وظیفه نمایندگان است تا بر کار قوه مجرییه نظارت کند، و اطمینان حاصل کند که تصمیمات اخذ شده، تصمیمات درست و صحیحی است. اما این نمایندگان فاسد، با دریافت رشوه از مدیران فاسد رژیم، چشم خود را بر روی مدیریت غلط می بندند، و یا اصلا به دلیل نداشتن دانش، قادر به نظارت نیستند. مثلا می بینیم که در ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی، پای نمایندگان مجلس نیز به وسط کشیده می شود، و می بینم آنها نیز در این فساد، شریک هستند.
-        این نمایندگان، جماعتی فاسد هستند که  به جای نظارت بر کار قوه مجریه و جلوگیری از فساد، خود بخشی از فساد هستند. نمایندگان مجلس در ایران، خود در زمین خواری، رشوه گرفتن و یا هزاران فساد دیگر، گوی سبقت را از قوه مجریه دزدیده اند..!
-        نمایندگان مجلس در ایران، خود چون تیغ سانسور، بر سر مردم هستند، و با تصویب قوانین مخالف آزادی، در لگدمال کردن آزادی شهروندان، نقش جدی بر عهده دارند.
-        این افراد سفله و فاسد، به جای حمایت از اقشار سرکوب شده جامعه، چون اقلیت های مذهبی، زنان و ...، با تصویب قوانین سرکوب گرانه، خود در نقش سرکوب گر ظاهر می شوند.

نگاهی به عمکلرد نمایندگان در فرانسه:

-        نمایندگان مجلس در فرانسه حامی اقشار سرکوب شده جامعه هستند. کافیست کسی برای سرکوب همجنس گرایان یا زنان اقدامی کند، تا نمایندگان مجلس، چون پتک بر سر او فرود آیند!
-        نمایندگان مجلس در فرانسه، با دقت هر چه تمامتر، بر کار قوه مجریه نظارت می کنند، و مراقب هستند که مبادا این قوه، آزادی شهروندان را زیر پا گذارد و مثلا یک روزنامه را ببندد.
-        نمایندگان مجلس در فرانسه، با فساد در قوه مجریه به شدت مبارزه می کنند، و اگر فسادی ملاحظه کنند، آنرا افشا کرده و با شدت با فرد خاطی برخورد می کنند. اینگونه است که فساد در فرانسه بسیار اندک است، ولی در ایران غوغا می کند!

با توجه به نکات ذکر شده در بالا، می توان به راحتی دید که علت تیره روزی ایرانیان، و فقری که بر جامعه حاکم است، نبود انتخابات آزاد در ایران است. انتخاباتی که اکنون رژیم برگزار می کند، در حقیقت، یک خیمه شب بازی مضحک و سیرک ابلهانه است.

هدف از برگزاری انتخابات، تعیین نمایندگانی برای نظارت بر کار صاحبان قدرت است، نه اینکه از میان بادمجان دور قاب چین های صاحبان قدرت و معتقد به ولایت فقیه، یک نفر را به عنوان نماینده انتخاب کنند.


کشور فرانسه و مردمش به این درجه رفاه دست یافته اند، چون در این کشور انتخابات آزاد برگزار می شود، و در حقیقت، حاکمیت کشور در اختیار شهروندان این کشور است، نه اینکه یک دیکتاتور، به نام ولی فقیه، بر کشور حکم براند، و افراد منتخب او بتوانند یک مراسم خیمه شب بازی با نام انتخابات راه بیاندازند.  


چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۴

نگرش خامنه ای به شهروندان ایران چیست؟! / چرا رژیم جمهوری اسلامی قابلیت اصلاح ندارد؟

این مقاله در خودنویس منتشر گردیده است و اینجا بازنشر می گردد. 
برای فعالیت سیاسی، ابتدا باید راه و روش خود را مشخص کنیم و این انتخاب باید آگاهانه باشد. از این رو لازم است تا به دقت بررسی شود که آیا این رژیم قابلیت اصلاح را دارد؟ برای پاسخ به این سوال، لازم است تا نگرش این رژیم مورد بررسی واقع شود.
این سوال ساده و بنیادینی است که هر کنشگر سیاسی می بایست از خود بپرسد. آیا باید برای تغییر شرایط و بهبود وضع اسفناک کنونی کشورمان، برای اصلاح این رژیم تلاش کنیم و یا اینکه تلاش خود را معطوف به سرنگونی رژیم نماییم؟
برای پاسخ به این سوال، می بایست به سراغ جهانبینی سران رژیم رفت، و به این پرسش پاسخ داد که براستی، نگاه آنها به دنیای اطراف و شهروندان ایرانی چگونه است؟!
آیا ما مایل هستیم که ارزش های غربی و «اروپا-محور» همچون آزادی بیان و اندیشه، دمکراسی، حاکمیت قانون، سکولاریسم، برابری شهروندان و تضمین عدالت را برای ایرانمان به ارمغان آوریم؟ یا اینکه با شیوه ای که هم اکنون کشورمان اداره می شود، قناعت کرده و از آن راضی هستیم!
راه سومی وجود ندارد، یا به دنبال آزادی و دمکراسی هستیم، یا می‌خواهیم به همین منجلاب کنونی رضایت دهیم.
برای اینکه ببینیم تفاوت این دو شیوه در کجا است، می‌بایست بنیان های فکری این دو شیوه را بشناسیم و در این نوشته کوتاه، سعی می‌کنم تا به مقایسه تطبیقی اقدام نموده و سعی خواهم نمود تا تفاوت یک سیاستمدار/نظریه پرداز غربی و یک سیاستمدار/نظریه پرداز سیاسی در رژیم جمهوری اسلامی را به نمایش بگذارم.  
تفاوت نگرش: سنگ بنای لیبرالیسم بر تضمین «ازادی» و «برابری» بنا نهاده شده است.
نظریه پرداز و یا حتی سیاست مدار غربی متمایل به لیبرالیسم، نگرش خود را بر اساس «فردیت» بنا نهاده، و در این نگرش، هر انسانی به صرف انسان بودنش، از کرامت انسانی برخوردار است، و هر فردی، از حقوق انسانی مشخصی برخوردار است. هدف این نگرش، تضمین دست یابی تک کت شهروندان به حقوق انسانی و آزادی های فردی است. به دیگر عبارت، هنجارها و قوانین جامعه به شکلی تدوین می شوند تا آزادی های «هر فرد» به شکل حداکثری تضمین گردد.
به این دلیل است که می بینیم تنها مرزی که برای آزادی های فرد در تفکر غربی معطوف به لیبرالیسم وجود دارد، ضایع شدن حقوق دیگران است، یعنی تا زمانی که یک نفر آزادی دیگری را تضییع ننماید، مجاز است تا هر گونه که می خواهد عمل کند.
نباید فراموش کرد که از لیبرالیسم ریشه ای قدرتمند در «عصر روشنگری» دارد، و برای درک عمق این ریشه، کافیست به نظرات جان لاک مراجعه کنیم، زمانی که به صراحت می گوید هر انسانی، از «حقوق طبیعی» برخوردار است، و حاکمیت حق ندارد حقوق انسانی او، همچون آزادی و حق مالکیت را نقض کند، و این حقوق، در زمان شکل گیری «قراردادهای اجتماعی» برای اعضای جامعه تضمین شده است.
در اینجا لازم است که قردادهای اجتماعی و اهمیت آن در ایجاد مشروعیت در غرب، توضیح داده شود:
در غرب، حکومت مشروعیت خود را از مردم می گیرد. تا قبل از شکل گیری قرارداد اجتماعی، اعضای جامعه هیچ تعهدی در قبال یکدیگر ندارند، و ممکن است علیه یکدیگر هر گونه اقدامی کنند، ولی برای تشکیل یک حاکمیت مشروع، شهروندان گرد هم جمع می شوند، و توافق می کنند که بخشی از حقوق خود را به یک حاکمیت مشترک واگذار نمایند، و به حکمرانی آن حاکمیت، گردن نهند. به دلیل اینکه همه اعضای جامعه، در شکل گیری این قرارداد اجتماعی نقش دارند، و این حاکمیت بر اساس توافق آنها قدرت را به دست آورده، در نتیجه این حاکمیت مشروعیت دارد.*
در سایه تضمین این حقوق برای شهروندان است که می بینیم سیاست‌های اجتماعی، اقتصادی و یا فرهنگی صحیح به اجرا گذاشته می‌شود، و در نتیجه جامعه به شیوه «بهینه‌ای» اداره می‌شود، و در نهایت، شاهد رفاه و امنیت و کرامت انسانی برای شهروندان در جوامعه غربی هستیم.
به صورت خلاصه می‌توان گفت که در نگاه نظریه پرداز/سیاستمدار غربی که به لیبرالیسم متمایل است، هر شهروند به خودی خود، و بدون اینکه نژاد، تحصیلات، موقعیت اجتماعی و یا پول او مهم باشد، دارای کرامت انسانی است و حاکمیت حق این را ندارد که حقوق انسانی او را نقض کند.
حال به نگرش فکری افرادی چون خامنه‌ای و یا دیگر سران رژیم نگاهی می‌اندازیم:
در نگاه خامنه‌ای به شهروندان، او ایرانیان را به شکل انسان های دارای کرامت انسانی نمی‌بیند، از نگاه او، جامعه ایرانی، جمعی متشکل از شهروندان نیست، بلکه او شهروندان ایرانی را به شکل یک «امت» می‌بینید.
در نگرش خامنه‌ای، اعضای امت اسلامی فاقد کرامت انسانی بوده، و هیچ یک از آزادی های فردی آنها را به رسمیت نمی‌شناسد. اعضای امت اسلامی، از آزادی اندیشه برخوردار نیستند، به عنوان نمونه اگر دین خود را عوض کنند، باید کشته شوند.
اعضای امت اسلامی، از حقوقی مانند آزادی بیان نیز بی‌بهره هستند، و مجازات سنگینی برای آن استفاده از این حق انسانی در نظر گرفته می‌شود.
اما مهم‌ترین تفاوت نگاه یک سیاستمدار غربی به جامعه با نگاه خامنه‌ای را در «مبحث مشروعیت» می‌توان ملاحظه نمود.
در نگاه خامنه‌ای و یا دیگر سران رژیم، اصولا مشروعیت ولایت فقیه و نظام جمهوری اسلامی برخواسته از «قرارداد اجتماعی» و یا همان «رضایت مردم» نیست، بلکه این مشروعیت از سوی خدا به آنها اعطا شده است. از این رو است که اصولا حاکمیت در قبال شهروندان هیچ تعهد و یا مسوولیتی ندارد.
به عنوان نمونه، مصباح یزدی می‌گوید که اعضای مجلس خبرگان، وظیفه انتخاب رهبر را ندارند، بلکه آنها تنها وظیفه یافتن رهبر را بر عهده دارند، چه آنکه قبلا رهبر توسط خدا(!) برگزیده شده است.
در نتیجه این نگرش است که اصولا رفاه شهروندان اهمیتی ندارد، و اصولا فقر اعضای امت اسلامی، توصیه و ترویج می‌شود. حاکمیت در قبال نابود کردن منابع و اموال ملت، وظیفه پاسخ‌گویی را احساس نمی‌کند، و مثلا اگر هزار میلیارد دلار از اموال مردم خرج ساخت بمب اتم شود، و بعد با نهایت ذلت مجبور به قبول توافق اتمی شوند، باز نیازی نیست به مردم پاسخ دهند.

سوال اساسی:
حال وقت آن است تا سوال اساسی را بپرسیم، براستی ما به دنبال کدامین راه هستیم؟ آیا قصد آنرا داریم که جامعه ای مبتنی بر آزادی، برابری و کرامت انسانی را بسازیم؟ یا اینکه تنها به دنبال جایگزین کردن خامنه‌ای یا احمدی‌نژاد، با رفسنجانی و یا حسن روحانی هستیم؟
فرض کنیم که الان خامنه‌ای با یک نفر دیگر از میان رژیم جایگزین شود، ایا فرقی حاصل می‌شود؟! پاسخ خیر است. هیچ یک از وابستگان و افرادی که در این رژیم حضور دارند، به دمکراسی و سکولاریسم و آزادی باور ندارند.
کدام یک از اصلاح‌طلبان را دیده‌اید که به آزادی و کرامت انسانی اعتقاد داشته باشند؟ کدام یک را دیده‌اید که معتقد باشند مشروعیت حاکمیت می باید برخواسته از رای و نظر مردم باشد؟!
یک کنشگر سیاسی، باید با نگاهی باز، و آگاهانه تصمیم بگیرد، یا می خواهد بازیچه دست افراد داخل رژیم باشد، و مثلا با طرفداری از رفسنجانی به رهبر شدن او کمک کند، و در نهایت هم هیچ سودی نصیب جامعه نکند، و یا اینکه قصد آنرا دارد که این رژیم را از بین و بن بر کند، و چارچوبی نوین و انسانی بنا نماید.
ـــ
پی نوشت: نگارنده به خوبی آگاه است که برای ایجاد یک حاکمیت مشروع، نیاز است تا شهروندانی آگاه و پرسشگر در آن جامعه حضور داشته باشند. این مساله، و اینکه تا چه حد بنیان لازم برای ایجاد دمکراسی در ایران وجود دارد، موضوع مقاله بعدی نگارنده است.
*لازم به یادآوری است که این تعریفی ساده از قرارداد اجتماعی است، و اصولا قرارداد اجتماعی به مرور زمان، تعاریف متفاوتی گرفته است. از زمانی که هابز قرارداد اجتماعی را تعریف کرد، و گستره عظیمی از اختیارات به حاکمیت واگذار نمود، تا جان لاک که این گستره را محدود کرد، و یا زمانی که جان رائلز، با ارایه تعریفی «انسانی دوستانه تر» اقدام نمود.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۴

کدام پلیدتر است؟ جراحی که کلیه بیمار را می دزدد، یا روزنامه نگاری که شرایط شکل گیری دیکتاتوری را فراهم می کند؟

پزشک جراحی را در نظر بگیرید که چون بیمار به او اعتماد می کند، و روی تخت مطب او دراز می کشد و اجازه می دهد که پزشک، او را بیهوش کند. حال اگر آن آقای پزشک جراح، به جای مداوای بیمار، جیب آن بیمار فلک زده را خالی کند، بعد کلیه او را بدون اجازه اش از بدن خارج کند،  و به فروش برساند، آنگاه شما درباره آقای پزشک جراح، چه خواهید گفت؟

غیر از این است که می گویید این پزشک، یک کلاه بردار دزد است..؟ نه تنها کلاه بردار و دزد، بلکه دزد کثیفی که از لباس مقدس پزشکی، سو استفاده می کند!

حال اجازه بدهید این مثال را به روزنامه نگارانی مقایسه کنم که به جای شغل حرفه ای خود، تلاش می کنند تا جنایات رژیم ایران را توجیه کنند...!

لختی بردباری پیشه کنید، و نوشته ام را تا آخر بخوانید:

یک- اهمیت روزنامه نگار، کمتر از پزشک جراح نیست...:

روزنامه نگار و خبرنگار را رکن چهارم دمکراسی می دانند، یعنی اهالی مطبوعات، برای بقا و استقرار دمکراسی، ارزشی معادل ارزش پارلمان دارند. چرا؟!

دلیل ساده است، روزنامه نگاران، در حکم چشم بینای جامعه هستند، زوایای پنهان جامعه را می کاوند، و اگر کجی و نادرستی ببیند، آنرا افشا می کنند. به این شکل، جلوی فساد، سو استفاده از قدرت، و یا تلاش برخی برای دستیابی به دیکتاتوری را می گیرند...، و این کار مهمی است.
در حقیقت، روزنامه نگاران، به مانند سیستم ایمنی بدن انسان، وظیفه حراست از جامعه را دارند.

دو- مردم به روزنامه نگار اعتماد می کنند:

زمانی که یک شهروند، به صورت مرتب نوشته های یک روزنامه نگار را می خواهند، اندک اندک یک اعتماد شکل می گیرد، و این نهایت پلیدی یک روزنامه نگار است که از آن اعتماد، برای منافع شخصی یا گروهی، سو استفاده کند...، در حالی که از یک کجی آگاه است، سعی در پنهان کردن آن کند.

سه-شرح حال ماجرا:

رسانه خود نویس، مطلبی منتشر کرده بود و در آن ذکر کرده بود که چند روزنامه نگار اصلاح طلب، از قاسم سلیمانی، تعریف و تمجید کرده اند. براستی، چه بر سر جامعه ایران آمده است؟  ما را چه شده که روزنامه نگار کشورمان، به جای نشان دادن جنایات قاسم سلیمانی، کسی که خون ده ها هزار شهروند سوریه ای از دستش می چکد، سعی در مقدس جلوه دادن قاسم سلیمانی می کنند؟!

چهار- حال سوال من این است، کدام یک پلید تر هستند؟ آن آقای جراح که کلیه می دزدد، یا آن آقای روزنامه نگاری که بر روی صندلی روزنامه نگاری جا خوش کرده، و با سو استفاده از اعتماد مردم، تلاش می کند یک قاتل جنایتکار را قهرمان ملی جا بزند؟!
فاصله بسیاری است بین اینکه یک نفر، عقیده غلطی داشته باشد، با کسی که می داند حرفش غلط است و با پر رویی دروغ می گوید.
مثلا تصور کنید که یک بسیجی واقعا فکر می کند سلیمانی یک قهرمان است، و به هیچ رسانه و اطلاعات دیگری دسترسی ندارد تا بداند که غلط می اندیشد. حال قیاسش کنید به روزنامه نگاری که در لندن نشسته، به همه رزونامه ها آزادانه دسترسی دارد، و می داند که قاسم سلیمانی چه جنایتکاری است، اما تلاش می کند که از او چهره ای انسانی به وجود آورد...!

پنج- چندی پیش، لرد پاتنام، هنرمند و سیاستمدار مطرح بریتانیایی، در کنفرانس تد به وظایف روزنامه نگاران پرداخت، و گفته بود که روزنامه نگاران، در مقابل جامعه مسوولیت دارند. خلاصه ترجمه ویدیو را در زیر آورده ام:


خلاصه ترجمه از لرد پاتنام:

او ابتدا مثالی از دعوای حقوقی می زند که قریب یکصد سال پیش در شهر گلاسکو رخ داده است، و دوست یک خانم، برای او یک بطری آبجو می خرد، و بعد که آبجو را می خورد، با بقایایی حلزون مرده روبرو می شود و در نتیجه در بیمارستان به دلیل بیماری گوارشی، بستری می گردد.
موضوع به دادگاه کشیده می شود، و قاضی انگلیسی، برای اولین بار یک نظریه مهم را مطرح می کند، که پایه و اساس بسیاری از پرونده ها و تئوری های حقوقی در امروز است، قاضی پرونده، دستور می دهد که شرکت سازنده آبجو، به این خانم خسارت بدهد؛ و در حکم خود می نویسد: "شما موظف هستید که تا مراقب باشید، که رفتار شما یا سهل انگاری از شما سر نزدند، در صورتی که می توانید ببینید این رفتار یا سهل انگاری، ممکن است به آزار و یا آسیب دیگران بیانجامد، شما مسئول هستید."

این تئوری حقوقی، به مسئولیت مراقبت، معروف شده است.

سال گذشته، انجمن غیرانتفاعی هانسارد، که به تشویق مردم برای مشارکت هر چه بیشتر در سیاست می پردازد، هنگام انتشار گزارش سالیانه خود، یک گزارش نیز درباره رابطه مردم و رسانه ها منتشر کرد، که چند نکته آن به قرار زیر است:
-          کسانی که نشریات تبلوید (یا همان نشریات زرد) را مطالعه می کنند، دو برابر بیشتر از مردمی که چنین نشریاتی را نمی خوانند، با نظرات سیاستمداران موافق هستند.
-          خوانندگان چنین نشریاتی، نه تنها در سیاست خود را وارد نمی کنند، بلکه تنها نظرات سیاستمداران را تایید می کنند..!
در حقیقت، صاحبان نشریات این چنینی، از وظیفه مهم خود غافل هستند.

مسئولیت مراقبت از رفتار، زمانی مطرح می شود که یک نفر یا یک گروه از افرارد، رفتاری را پیشه می کنند که می تواند باعث آزار و یا آسیب دیگران شود.

این تئوری، بر روی مسایل مشخصی تمرکز می کند، مانند اینکه یک شرکت چگونه باید محصولات خود را تولید کند، یا مثلا یک مهندس برق، باید چگونه سیم کشی خود را انجام دهد، کمتر پیش می اید که این تئوری،در زمینه ای چون دمکراسی و سیاست نیز وارد شود.

لرد پاتمن، سوال اساسی را مطرح می کند:
آیا صاحبان نشریاتی که ذکر آنها رفت، متوجه مسئولیت خود هستند؟ آیا رفتار مسئولانه ای را پیشه کرده اند؟ آیا وظیفه خود را در قبال جامعه، به خوبی انجام می دهند!؟

ممکن است برخی بگویند، این نشریات، از حق آزادی بیان خود استفاده می کنند، و نمی توان کسی را مجبور کرد که راجع به موضوع خاصی، مطلب بنویسد یا ننویسد! لرد پاتمن، معتقد است که می توان بین آزادی بیان و رفتار مسئولانه در قبال جامعه، یک تعادل منطقی برقرار کرد:

یک روزنانه نگار، فیلمساز یا وبلاگ نویس، مسئولیت مشخصی را در قبال جامعه دارند، آنها از یک توانایی برخورد دارند، و دریچه ای را برای برقرار ارتباط با مردم دارند، و باید از این امکان خود، به صورت مسئولانه ای در استفاده کنند.
برای اینکه دمکراسی بتواند به نحو احسن کار کند، نیازمند شهروندانی است که حاضرند وقت خود را صرف مسایل حامعه کنند، و به آنها بپردازند، و آنها را نقد کنند، اطلاعات درست بیابند، و تصمیم درست بگیرند.

وظیفه روزنامه نگاران است که مردم را به نحوی آگاه کنند، که آن مردم بعدا بتوانند بهترین تصمیم در هنگام رای گیری را به نحوی بگیرند که نه تنها منافع خود، بلکه منافع کل جامعه را حفظ کنند.





سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

سند دروغگویی / تفاوت عوضعلی کردان و حسن روحانی در چیست؟!

یک- خودنویس گزارش مفصلی دارد مبنی بر اینکه چگونه روحانی در مورد مدرک دکتری خود، به دروغ متوسل شده است.

الف) نکته اینجاست که ایشان از سال 1358، خود را دارای مدرک دکتری اعلام کرده است! اما طبق بیانیه دانشگاه، ایشان در سال 1372 مدرک دکتری خود را گرفته است. یعنی در این مورد خاص، به صورت مستند می توان گفت که او دروغ گفته است!!

ب)نکته بامزه اینجاست که مرکز تحقیقات استراتژیک، بعد از اینکه درباره مدرک ایشان پیگیری شده، نام دانشگاه ایشان را عوض کرده است!! سوال اینجاست، آیا ایشان قبلش نمی دانسته مدرک ایشان از کدام دانشگاه بوده است!؟ 

ج) نکته بامزه دیگر اینجاست که هر چه روزنامه تلگراف تلاش کرده که نسخه ای از تز دکتری ایشان را به دست آورد، دانشگاه آنرا نداشته است...!!

(گزارش کامل در مورد نکات فوق را در خودنویس بخوانید)

دو- بین سران رژیم، عادت زشت و زننده ای است که به راحتی، مدرک جعل می کنند و دروغ می گویند. یکی از ایرادات جامعه ایرانی، اهمیت فراوان دادن به مدرک است، و این یک واقعیت است.

به همین دلیل است که فرماندهان سپاه، بعد از اتمام جنگ، همه به صورت فله ای و کیلیویی (!)، از دانشگاه های داخل، مدرک لیسانس و فوق لیسانس گرفته اند.

در این میان، بخشی از این کلاش ها، به روش بهتری متوسل شده و با ثبت نام در دانشگاه های خارج، تلاش کرده اند که مدرک بخرند.

سه- بر کشور بریتانیا، شرایط خاصی حاکم است. اجازه بدهید برای شما مثالی بزنم، مثلا در گذرنامه، اصولا هنگام خروج شهروندان و یا توریست ها، کسی چک نمی کند که چه کسی از کشور خارج می شود، شما موقع خروج، کارت پرواز را می گیری و به هر کشوری که می خواهی می روید!  اگر کسی در سطح شهر خلافی بکند و پلیس ا را دستگیر کن، اصولا از کسی آی-دی و کارت شناسایی طلب نمی کند، این شما هستید که باید اسم خودتان را بگویید!

این نوع رفتار، در تمامی عرصه ها وجود دارد و شاید به سیستم خاص انگلیسی باز می گردد. در این میان، دانشگاه ها نیز، رفتار مشابهی دارند. یعنی مسولین دانشگاه، نمی توانند باور کنند که کسی بیایید و یک پول کلان به عنوان شهریه بدهد، بعد از کلاس های دانشگاه استفاده نکند!

به همین دلیل، به مانند ایران، حضور و غیاب معنایی ندارد. یعنی اصلا چیز عجیبی نیست که دانشگاه، با دریافت پول کلام، روحانی را ثبت نام کند، بعد مسولین دانشگاه، چشمان خود را ببندند و اجازه دهند یکی از دوستان روحانی، از طرف او بیاید و تز خود را ارایه کند! شاید به همین علت است که گزارش های خبری می گوید هیچ کسی روحانی را در آن دانشگاه به خاطر ندارد(!!)

چهار- بماند که دانشگاه های انگلیسی، به پول دوستی (یا همان پولکی بودن!) شهره هستند. چند مثال ساده بزنم:

الف) مدرسه اقتصادی لندن، یا The London School of Economics and Political Science  ، در زمره بهترین دانشگاه های بریتانیا است.  ده ها برنده جایزه نوبل، در این دانشگاه درس خوانده اند، اما می بینیم که این موسسه  معتبر، در قبال دریافت پول از خانواده سلطنتی امارات، اسم بزرگترین سالن دانشگاه را سالن شیخ زاید می گذارد!

ب) نمونه دیگر آن، رابطه حضور مهدی هاشمی در دانشگاه آکسفورد است، که بعدها گزارش هایی مبنی بر اینکه عربستان سعودی، پول کلانی را به دانشگاه آکسفورد داده، منتشر شد!

ج) نمونه دیگر آن، فارغ التحصیلی پسر قذافی، دیکتاتور لیبی است، تحقیقات رسمی در مورد کمک مالی او به دانشگاه، صورت پذیرفته است! (منبع)

حال سوال نهایی خود را مطرح می کنم، براستی چه فرقی است بین عوضعلی کردان و حسن روحانی؟! 

پی نوشت: 
یک- خاک بر دانشگاهی که در قبال پول، اجازه می دهد یک جنایتکار به اسم روحانی، با دادن پولی که از مردم ایران دزیده، دانشجو بشود و بعد با یک رساله دکتری در مورد تطبیق قوانین تخلی در اسلام با قانون (!)، عنوان دکتری را به دست آورد...!!

دو- به صورت مشخص، این دانشگاه، در این مورد گند زده (!) و در آینده، اخبار بیشتری از این کثافت کاری، منتشر خواهد شد. 

منبع تصویر: وبلاگ محکستان
نوشته دیگر امروز این وبلاگ: 


 نوشته های روزهای گذشته این وبلاگ:



!