‏نمایش پست‌ها با برچسب پادشاهی پارلمانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پادشاهی پارلمانی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۱

جوابیه رضا پرچی زاده به دو مطلب اخیر وبلاگ گمنامیان به همراه پاسخ نویسنده وبلاگ

پیرو نقد قبلی من بر نوشته آقای پرچی زاده، ایشان به من ایمیل زده اند و خواسته اند که این نوشته ایشان، بنا به قانون مطبوعات، در این وبلاگ  منتشر شود.

نوشته ایشان بدون کم و کاست اینجا منتشر می گردد و در ابتدا تنها من چند نکته را یادآور می شوم:

-        آقای پرچی زاده نوشته اند:
"...شما ذره ای مناعتِ طبع به خرج ندادید و حتی حرمتِدفاعی که من – در این جریان به عنوانِ تنها نویسنده و فعالِ سیاسی با نامِ حقیقی – به تازگی و به حق در برابرِ اتهامِ ناروایِ آقایِ ابراهیم نبوی از شما کرده بودم و شما نیز از آن بهره فراوان برده بودید را نگاه نداشتید..."
     نوشته ای که آقای پرچی زاده مدعی است من از آن بهره فروان برده  ام،  این نوشته بوده و نمی دانم منظور ایشان از بهره بردن از آن نوشته چیست!  البته وقتی که اعتراف ابراهیم نبوی مبنی بر اشتباهش را در وبلاگم می گذاشتم، این چند لینک مرتبط را نیز ذکر کردم که نوشته آقای پرچی زاده نیز یکی از آنها بود.

هر چند سپاسگذار محبت ایشان هستم، اما من از ایشان نخواسته بودم که چیزی بنویسند و  تصور می کردم ایشان با شناختی که از من دارند، از من در مقابل اتهامات ابراهیم نبوی دفاع کرده اند.


اگر ایشان بدون شناخت از من در دفاع از من مطلب نوشته اند، جای سوال است، اگر هم با شناخت از من، تنها حقیقت را نوشته اند، دیگر در شان ایشان نیست که در یک بحث نظری، از این کار خود یاد کنند! من که نمی توانم نظرم را به دلیل حمایت قبلی ایشان، عوض کنم! 

-         بنده به ایشان هیچ اتهام و افترایی نزدم! نظر ایشان را کپی کرده ام و نظر خودم را ذیل نظر ایشان نوشته ام. این ساده ترین و اخلاقی ترین روش کار آکادمیک است. نوشته ایشان را دوبار خواندم، اما نتوانستم بفهمم که کجا من به «غیر علمی ترین و ناجوانمردانه ترین»روش به ایشان اتهام زده ام! 
-          
-         آقای پرچی زاده درباره من نوشته اند:
" زیرا که شما در حقیقت مدتِ مدیدی است که از «درست» گسسته اید و به «نادرست» پیوسته اید ، و حاجبِ اندرونیِ خداوندگارِ زر و زور گردیده اید"

من از آقای پهلوی به دلیل خدمت ارزنده ایشان، بابت شکایت از خامنه ای حمایت کرده ام، چه آنکه معتقدم این اقدام  از شدت جنایات خامنه ای خواهد کاست.


 شگقتا که چون اینجانب مانند آقای پرچی زاده فکر نمی کنم، ایشان در مورد من از عبارت «حاجب اندرونی»، استفاده می فرمایند! 

-         متاسفانه این رویه غلط، در ایران طبیعی شده که  تا کسی با ما همعقیده نبود، به او انگ بچسبانیم! آیا بهتر نیست اگر از عقیده کسی انتقاد داریم، حرفمان را بدون «چسباندن انگ» بیان کنیم؟

-         بنده از سلطنت طرفداری نکرده ام! اصولا خودم نیز جمهوری خواه هستم. اما همزمان  نوشته ام پادشاهی پارلمانی نیز می تواند دمکراسی باشد (چون سوئد و بریتانیا) و  این حق مردم است که خود نوع حکومت را انتخاب کنند! چنین حقی در اصل  بیست و یکم اعلامیه جهانی حقوق بشر تضمین گردیده است. استاد بزرگوار، جناب آقای دکتر نوری علا نیز قبل از من چنین نوشته بودند. 

من سوال خیلی ساده ای از آقای پرچی زاده می پرسم، نیاز به هشت صفحه جواب هم ندارد. آیا ایشان قبول دارند که می توان پادشاهی پارلمانی که منطبق بر دمکراسی باشد؟!  آیا ایشان قبول دارند که بریتانیا و سوئد(با وجود سیستم پادشاهی پارلمانی)، کشورهایی هستند که در آن دمکراسی وجود دارد؟!

این هم دو نوشته پیشین من است که به مذاق آقای پرچی زاده خوش نیامده است، ابتدا این دو نوشته را بخوانید و خود قضاوت کنید که در کجا از دایره انصاف خارج شده ام و ناجوانمردی کرده ام؟! 

و نوشته های دیگر دیروز من:





و این هم نوشته آقای پرچی زاده که کمی طولانی است. به نظر می رسد، دل ایشان خیلی پر بوده است(!):

سخنی با گمنامِ گمنامیان / نوشته رضا پرچی زاده

دوستِ سابقِ من، جنابِ آقای گمنامیان
اخیرا جنابعالی دو مرقومه بر ضدِ من نگاشته اید و با ناجوانمردانه ترین شیوه و غیرعلمی ترین روش مرا موردِ اتهام و افترا قرار داده اید. در نگارشِ این دو مرقومه، شما ذره ای مناعتِ طبع به خرج ندادید و حتی حرمتِدفاعی که من – در این جریان به عنوانِ تنها نویسنده و فعالِ سیاسی با نامِ حقیقی – به تازگی و به حق در برابرِ اتهامِ ناروایِ آقایِ ابراهیم نبوی از شما کرده بودم و شما نیز از آن بهره فراوان برده بودید را نگاه نداشتید؛ و به هوای آن هم که شده، در «نقدِ»تان بر حقیر جانبِ انصاف را نگرفتید – که من نقدِ منصفانه را از دوست و دشمن پذیرا هستم و خوش می دارم. خدمتِ شما عرض کنم که اتفاقا برای بنده اصلا عجیب نیست که شما به عنوانِ یک «جمهوری خواه مجبور بشوید در عرضِ یک هفته، سه مطلب در حمایت از آقای رضا پهلوی بنویسید»؛ زیرا که شما در حقیقت مدتِ مدیدی است که از «درست» گسسته اید و به «نادرست» پیوسته اید، و حاجبِ اندرونیِ خداوندگارِ زر و زور گردیده اید. دقیقا به همین علت بود که در نهایت مرحمتِ پیشنهادی شما در کمک به امرِ سفر به ینگه دنیا را نپذیرفتم، چرا که من نمکدان-شکن نیستم، و نمی خواستم امروزِ روزی که باید از برای دفاع از حقیقت به تمام برخیزم، از شرمِ دِینی که بر سر دارم زبان در کام کشم و گردن زدنِ حقیقت را به نظاره بنشینم. اگر تا به امروز به صراحت کلامی نگفته بودم یا رساله ای ننوشته بودم و تنها به اشاره ای و تنبیهی بسنده کرده بودم، به این خاطر بود که هنوز امید داشتم تا بلکه دوستی قدیمی از راهِ ناراست بازگردد و به راهِ راست هدایت شود. اما زهی خیالِ باطل!
در مرقومه اول تان مرا «دانشمند» خطاب کرده بودید و به تعریف و تمجید پرداخته بودید، اما سپس چنان این «دانشمند» را به چوبِ فلک بستید که مکتب-دارانِ عهدِ قجر تلامذه شرورِ آن عصر را نبسته بودند. چنانکه مشخص است، دانشمند شما بودید و بنده شاگردِ شما. نگاشته مرا تفسیر به رای کرده بودید و نوشته بودید «اشتباه بنیادی آقای پرچی زاده در مقاله یاد شده، داشتن پیش فرضی غلط است. بر اساس نوشته آقای پرچی زاده، نظام جمهوری الزاما دمکراسی [دمکراتیک] است و نظام مشروطه الزاما دیکتاتوری!» اینکه از کجا به چنین نتیجه ای رسیده بودید را من نمی دانم، که این برداشتهای سطحیِ سیاه و سفید نه به مذاقِ من خوش می آید و نه با اندیشه ام جور درمی آید. به گمانم که شما «کارِ پاکان» را قیاس از من گرفته اید. به هر ترتیب، برای روشن کردنِ شما، ایده هایی از تزهای بهمن ام را برای شما می آورم که مطمئنم آن را خوانده اید، زیرا که زمانی درباره آن با هم گفتگوی پرشوری داشتیم: «بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید جمهوری خوب است چون دمکراتیک است/باز، بدترین عذر جمهوری خواه در دفاع از جمهوری این است که بگوید سلطنت بد است/جمهوری، دمکراسی نیست، اما تا به امروز شایسته ترین ظرف برای دمکراسی بوده است».
درباره ایده آل بودنِ نظامِ پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد و به بهانه آن درباره مطلوب بودنِ پادشاهیِ مشروطه در ایران گفته بودید، و چندگاهی است که همیشه می گویید، چنانکه بسیاری از هم مسلکانِ فعلیِ شما نیز بارها گفته اند و می گویند و باز خواهند گفت. این نگاهِ غیرِعلمیِ شما و هم مسلکان تان به مساله نوعِ حکومت که با نزدیک-بینی فاکتورِ حیاتیِ «شرایطِ تاریخی» را قلم می گیرد، در صحنه عمل – بر اساسِ تجربه تاریخی – به مشکلاتِ عدیده ای برمی خورد که نتیجه اش بازگشتِ استبدادِ سلطنتی به ایران خواهد بود. کمااینکه در مجموع قیاسِ شما قیاسِ مع الفارق است. آنچه که هیچ وقت نمی گویید – و نمی گویند – و باید بگویید این است که پادشاهیِ مشروطه در بریتانیا و سوئد – که بندهِ «دانشمند»، متخصصِ تاریخ یکی هستم و در دیگری زندگی می کنم – به چه ترتیب به اینجایی رسید که حالا هست؟ و در تاریخِ نزدیک به هشتصدساله مشروطه در انگلستان (از زمانِ صدورِ مَگنا کارتا در ۱۲۱۵) تا به امروز، چند بار علیه مشروطه کودتا شد که در چهل و هفت سالِ مشروطه در ایران (۱۲۸۵-۱۳۳۲) علیه آن چهار بار (سه بارِ آن کار پهلوی ها بود) شد؟ و آیا مشروطه خود-خواسته و خود-داده شاهانِ سوئد – کارل گوستافِ شانزدهم در سال ۱۹۷۴ تمامِ اختیاراتش را به ریکسداگ (پارلمانِ سوئد) واگذار کرد، به طوری که امروز حتی قوانینِ تصویب شده در پارلمان لازم نیست به توشیحِ شاه برسند – با مشروطه به-زور-داده و باز به-زور-گرفته شاهانِ ایران اصلا قابلِ قیاس است؟ و آیا در انگستان و سوئد، «شاهنشاهی» را با انحصارِ قدرت به زورِ ساواک و ارتش و با سرکوبِ احزاب و تشکل های سیاسیِ مستقل بر سرِ پا نگاه داشتند یا آن را بر مبنای دموکراسی، قدم به قدم به «پادشاهیِ مشروطه» امروز تقلیل دادند؟ از همه اینها مهمتر اینکه امروز که دیگر در ایران پادشاهی بر سرِ کار نیست دیگر چه دلیلی دارد که باز بخواهیم نهادی موروثی را با تمامِ ملحقات و مخلفاتِ مُضر، غیردموکراتیک، و پرهزینه اش بر سرِ کار بگذاریم؟ چنانکه در تزها نوشته بودم: «سلطنتِ مشروطه را وقتی برقرار می کنند که پادشاهی هنوز بر سر کار است، نه سی سال و اندی بعد از اینکه به هوای استبدادش منقرض شده».

هنگامی که در سالِ ۱۹۳۶، ادواردِ هشتم خواست تا بر خلافِ قانونیِ اساسی مشروطه انگلستان، با بیوه آمریکایی، والیس سیمپسون، ازدواج کند، به جایِ درگیری با قانون، با تصمیمی دموکراتیک استعفانامه خود را تسلیمِ پارلمان نمود. تصویرِ بالا، متنِ استعفانامه ادواردِ هشتم از پادشاهیِ بریتانیا می باشد.

در این باره، البته پادشاهی خواهان طبیعتا مخالفند، و به عنوانِ برهانِ خُلف برای بحثِ بنده، مثالِ انگلستانِ پس از عهدِ کرامول را پیش می کشند. این مورد که مربوط به نزدیک به چهار قرنِ پیش است، به نظرِ من در دنیای معاصر موضوعیتِ عملی ندارد، و صرفا بهانه ای است برای پادشاهی خواهان تا دستشان از مثالهای تاریخی خالی نباشد است، و آنها نیز خود می دانند که این بهانه ای بیش نیست، و لذا روی آن زیاد تاکید نمی کنند. اما در زرادخانهِ عهدِ اصغرشاهی شان، آنها سلاحِ چوبیِ دیگری نیز دارند که در هر لحظه آن را بر سرِ مخالفان می کوبند، و آن همانا پادشاهیِ مشروطه در اسپانیای معاصر است. در ادامه توضیح خواهم داد که چرا آن مثال هم مغلطه ای بیش نیست که بر مبنایِ خوانشی نادرست و مغلوط از تاریخ قرار گرفته است. حقیقت این است که سطلنت هیچگاه از اسپانیا رخت برنبست، و پادشاه هرگز به طورِ کامل مخلوع نشد. هنگامی که در سالِ ۱۹۳۱ در اسپانیا بدونِ درگیریِ زیاد «جمهوریِ دوم» اعلام شد و آلفونسوی هشتم به تبعید به ایتالیا رفت، ایالاتِ شمالی، غربی و برخی ایالاتِ جنوبی هیچگاه به طور کامل تحتِ حاکمیت جمهوری درنیامدند؛ از همینجاها هم بود که کودتاچیان در ۱۹۳۶ شروع به حمله به جمهوری کردند. اصولا امیلیو مولا و فرانسیسکو فرانکو به نامِ «حکومتِ سنتی» وارد جنگ شدند، و نیروهای دستِ راستی و مذهبیِ اسپانیا هم پشتیبان ایشان بودند. پس از سرنگونیِ جمهوری هم فرانکو، بدونِ ایجادِ تغییراتِ بنیادی در قانونِ اساسی، به عنوانِ نایب السلطنه حکومت می کرد – کاری در مایه های فعالیتِ رضاخانِ سردار سپه و نخست وزیر در دوره احمدشاه؛ و در سالِ ۱۹۶۹ هم خوان کارلوسِ اول را – که از ۱۹۴۸ به اسپانیا بازگشته بود – پس از خودش به عنوانِ شخص اول مملکت معرفی کرد، امری که پس از مرگِ او در ۱۹۷۵ بدونِ درگیری و خشونت جامه عمل پوشید. بنابراین، ادعای سلطنت طلبان مبنی بر اینکه «اسپانیا به سلطنت بازگشت» مغلطه است، چرا که سلطنت در اسپانیا هیچوقت به طورِ کامل مردود نشد، و فرانکو هم پس از سرنگون کردنِ جمهوری نوپا، بر طبقِ همان سنتِ سلطنتی حکومت کرد، و خانواده سلطنتی هم بدونِ مشکلی به اسپانیا آمد و رفت داشت. به عبارتِ دیگر، در اسپانیا خطِ سلطنت هیچگاه قطع نشد و خانواده سلطنتی هم برای مدتی طولانی از کشور خارج نماند و البته چندان زیاد هم موردِ نفرتِ مردم قرار نگرفت، حال آنکه در ایران همه چیز بالکل – صرفِ نظر از خوب و بدِ آن – زیر و زبر شد. بماند که امروز پادشاهی در اسپانیا تا چه حد برای عموم مطلوب است، و اینکه رسواییِ اخیرِ پادشاهِ اسپانیا درباره دروغگویی اش و خرج و مخارجی که شکارِ فیلش در آفریقا روی دستِ شهروندانِ اسپانیایی گذاشته بود چهتردیدهایی را نسبت به معقولیت و مقبولیتِ نهادِ پادشاهی در اسپانیا رقم زد. با این وجود، خوان کارلوس در این حد شهامت داشت و آنقدر احساسِ مسئولیت می کرد که بابتِ خطایش از ملتِ اسپانیا عذرخواهی کند.
از اینها که بگذریم، حقیقت این است که احیای سلطنتی که پادشاهی خواهانِ دوآتشه ما امروز سودایش را در سر می پرورانند، با توجه به رفتارهای «بت-پرورانه» خودِ آنها و شرایطِ بین المللیِ حاضر که برخی دولِ خارجی به هوای منافعِ خود برای جنگِ با ایران چنگ و دندان تیز کرده اند، شباهتِ عجیبی به احیای سلطنتِ بوربونها در فرانسه در ۱۸۱۴ دارد؛ که اتحادی از نیروهای امپریالیستیِ وقت همچون بریتانیا، روسیه، پروس، اطریش، پرتغال، سوئد، و اسپانیا، از ترسِ اینکه مبادا انقلاب همه گیر شود و جمهوریت، اساسِ سلطنت شان را به خطر بیاندازد، به فرانسه حمله کرده ناپلئونِ دیکتاتور را ساقط نمودند و لوییِ هجدهم را بر تختِ سلطنت نشاندند؛ اما از آنجا که بوربونها در ذات همانی بودند که بودند، و بی توجه به تغییرِ ذهنیتِ ملتِ فرانسه نسبت به امرِ حکومت پس از انقلابِ ۱۷۸۹ و بعد از مطالعه آرا و افکارِ لیبرالیستیِ روسو و منتسکیو و پین و بسیاری دیگر، می خواستند همان نظامِ ارتجاعیِ شاهنشاهیِ عهدِ دقیانوسی با اشرافیت-گراییِ پوسیده ارباب-رعیتیِ آن را علم کنند، در اثرِ فساد و سوءِ مدیریت چنان مردم را خشمگین کردند که در ۱۸۳۰ با انقلابِ دیگری باز آنها را از کار برکنار کرده برای همیشه از فرانسه اخراج کردند.

 آرایشِ نیروهای جمهوری خواه و دستِ راستی در آغازِ جنگِ داخلیِ اسپانیا در ۱۹۳۶ (جمهوری خواه بنفش و دستِ راستی صورتی)

از قضا، هنگامی که در ایراد به بنده می فرمایید «در سیستم مشروطه، قرار نیست پادشاه در امور کشور دخل و تصرف کند. مگر در بریتانیا یا سوئد، پادشاه یا ملکه در امور کشور دخل و تصرفی دارد؟! مقام آنها صرفا مقام تشریفاتی است» فراموش می کنید که تنها چند خط بالاتر نوشته بودید «رضا پهلوی شخصیت بسیار دمکراتی دارد (به اعتراف مخالفین او از جمله خود من!)؛ تا آنجا که مایل هستند او کاندیدای ریاست جمهوری شود. شخصیت دمکراتیک این مرد در چند سال اول بعد از فروپاشی رژیم، اگر او شخص اول ممکلت [مملکت] باشد، می تواند کمک بسیاری باشد برای قوام یافتن دمکراسی در کشور». اینجا شما به تناقضی درافتاده اید که گریبانگیرِ اکثرِ به اصطلاح «مشروطه خواهان» است، چرا که با این گفته، عملا دارید برای «پادشاه مشروطه» نقشِ فاعلی قائل می شوید که با «شخصیتِ دمکراتیک»اش می تواند به قوام یافتنِ دمکراسی در کشور کمکِ بسیار کند؛ در صورتی که پادشاهِ مشروطه اصولی، پادشاهی است که به هیچ ترتیب نباید در ساز و کارهای مملکتی تاثیر و نفوذی داشته باشد، و باید همان «نماد»ی باشد که بسیاری از پادشاهی خواهان ادعایش را می کنند (ولی در عمل به آن اعتقادی ندارند)، فلذا چندان تفاوتی هم نمی کند که چه حسنات و سیئات شخصی ای داشته باشد؛ و تنها در صورتِ قصدِ به حکومتِ پادشاه است که خصوصیاتِ فردی او اهمیت می یابد. پس می بینیم که اقبالِ شما به پادشاهی بر اساسِ یک تناقضِ عمیقِ نظری/عملی شکل گرفته است، و هر چقدر هم که شدت و حدت به خرج بدهید و از احساس مایه بگذارید و مخالفان را مزدور و خائن و وطن فروش و عامل جمهوری اسلامی بنامید، حتی ذره ای از تناقضِ ذاتیِ موضع تان نمی کاهد.
در جای دیگری گفته بودید که «جدایی طلبان در پی نابودی ایران و تکه تکه کردن آن هستند، مقایسه آنها با رضا پهلوی، بی انصافی است». از این می گذرم که شما قیاسی را مطرح کرده اید که اصلا موردِ نظر بنده نبوده، چرا که من به وضوح بر نژادپرستیِ سلطنت طلبان و تجزیه طلبان – که نقطه مشترک شان است – تاکید کرده بودم، و نه بر تجزیه طلبی هر دوی آنها. با این وجود، برای اینکه نَفَسِ شما شهید نشود و از قیاسی که به نادرست به بنده نسبت داده بودید هم استفاده درست شود، در اینجا از انسانِ وطن-دوستی که کمابیش مورد علاقه پادشاهی خواهان نیز می باشد، یعنی زنده یاد داریوش همایون، بنیانگذارِ حزبِ مشروطه ایران، برای شما گفتاری می آورم تا بدانید که جنابِ پهلوی در بابِ حفظِ تمامیتِ ارضیِ ایران هم چندان کارنامه درخشانی ندارند، و از قضا خود به کرات آب به آسیابِ تجزیه طلبان ریخته اند: «فاکت این است که شاهزاده از پنج سال پیش دست کم، رفته در حوزه‌ طرفداران فدرالیسم. ده بار هم اعلام کرده است، یک بار در کنگره خود ما. آخرین بار هم در تورونتو در تلویزیون گفته و خودم شنیده‌ ام که گفته است «چرا که نه؟» و دولت مرکزی فقط دفاع و سیاست خارجی و برنامه ریزی کلی اقتصادی دستش است بقیه دست واحد‌های فدرال. خوب این یعنی ایران تمام. تا اینجا‌ها رفته است».
جای دیگری گفته بودید که «صد البته که در اعلامیه جهانی حقوق بشر، به صراحت ذکر شده که تمام انسان ها با هم برابر هستند و تولد یک انسان با عنوان شاهزاده، خود نقض این بیانیه است. به صراحت نیز در بند پایانی اعلامیه حقوق بشر گفته شده که نباید هیچ یک از این بندها به شکلی ترجمه شود که در تناقض با دیگر بندها قرار گیرد. ما در ماده بیست و یکم می خوانیم که "اراده مردم اساس حاکمیت دولت است،" لذا به استناد به این بند است که اگر مردم ایران، خود خواستار پادشاهی پارلمانی شوند، این حق آنها است و باید این اجازه را به آنها داد. به دیگر عبارت نمی توان از بند اول اعلامیه جهانی حقوق بشر، برای تضعیف بند بیست و یکم استفاده کرد». خدمتِ شما عرض کنم که در سطحِ نظری، پیش فرضِ اعلامیه جهانی حقوق بشر – چنانکه پیشتر هم بارها گفته ام – عدمِ تبعیض در میانِ ابناء بشر است. لذا، هنگامی که در بندِ بیست یکم می گوید که «اراده مردم، اساسِ حاکمیتِ دولت است»، خود به خود آن نوع حکومتی که بر مبنای تبعیض در میانِ ابناء بشر باشد را نفی می کند؛ یعنی اینکه این عدمِ-تبعیض-خواهی در نفسِ بیانیه مستتر است. بنابراین، هنگامی که شما بر اساسِ اصل بیست و یکم از پادشاهی دفاع می کنید، با نادیده گرفتنِ این پیش-فرض، و با نادیده گرفتنِ «بند پایانی اعلامیه حقوق بشر» که در آن گفته شده «نباید هیچ یک از این بندها به شکلی ترجمه شود که در تناقض با دیگر بندها قرار گیرد»، در حقیقت بر نفسِ اعلامیه جهانیِ حقوق بشر پای می گذارید و آن را تفسیر-به-رای می کنید.
اما در سطحِ عملی و فرامتنی – که شاید از جهاتی مهمتر باشد، اعلامیه جهانیِ حقوق بشر را – با وجودی که اساسِ آن تفکراتِ لیبرالیستیِ جمهوری خواهانه است – هنگامی (سالِ ۱۹۴۸) به نگارش درآوردند که تعدادِ نه چندان معدودی از کشورهای دنیا حکومتِ پادشاهی داشتند، فلذا، بر اساسِ پراگماتیسمِ سیاسی و برای بر هم نزدنِ نظمِ دنیا، در آن به صراحت قید نشد که پادشاهی متناقضِ حقوق بشر است، گرچه این نکته از جای جایِ آن مشخص است. با این وجود، هنگامی که به هر ترتیبی نظامِ پادشاهی بر سرِ کار نباشد، دیگر دلیلی ندارد که ما هم بخواهیم برای پادشاهی به هر طریقِ ممکن اصل و اساسِ حقوق بشری بتراشیم، مگر اینکه ریگی به کفشمان باشد. کما اینکه بنده اگر در عهدِ محمدرضا شاه زندگی می کردم، ترجیحِ شخصی ام بر این بود که ایشان را به پذیرشِ مشروطه وا دارم (که البته بر اساسِ تجربه تاریخی، امروز می توان به صراحت گفت که امری به دور از امکانِ تحقق می بوده است) تا اینکه انقلاب کنم. اما حالا که دیگر سلطنتی بر سرِ کار نیست تا بخواهم رعایتِ حالِ آن را بکنم و بگویم حرفی نزنم و کاری نکنم تا انقلاب – صحیحِ آن البته «شورش» است – نشود و خونِ ملت نریزد و سرمایه ها هدر نشود، دیگر دلیلی ندارد که نگویم پادشاهی برای دموکراسی مضر و بلکه متناقضِ آن است؛ زیرا که خونها پیشتر ریخته شده، و بهای سنگین و ناخوشایندِ سرنگون کردنِ سلطنت پیشاپیش پرداخت شده؛ بهایی که شما و هم مسلکان تان امروز می خواهید آن را به هیچ بگیرید؛ و این هیچ ربطی به آنچه امروز در ایران می رود ندارد، که آن خود تراژدیِ دیگری است که باید در جایِ خود به آن پرداخت؛ چرا که هرکسی باید جوابگوی عملِ خویش باشد؛ به اصلاح، کسی را درقبرِ دیگری نمی گذارند.


نگاره ای از انقلابِ ضدسلطنتیِ ۱۸۳۰ در فرانسه به نامِ «آزادی راهبرِ ملت است» اثرِ اوژنی دلاکروا

در مرقومه دیگرتان نوشته بودید که «دیروز بر حسب اتفاق، دیدم که رضا پرچی زاده مقاله ای نوشته و رضا پهلوی را به دروغگویی درباره جلسه اش در مجلس آلمان متهم کرده است». متاسفم که شما حتی کمترین دقت را در انتسابِ آنچه به تخریبش می پردازید مبذول نمی دارید. توصیه من به شما این است که در نسبت دادنِ متون به افراد دقت کنید؛ چرا که هرچه باشد شما در غربی زندگی می کنید که در آن نقضِ «کپی رایت» و حقوقِ مولف از گناهانِ کبیره است. البته شاید هم آنهایی که این مقاله را «بر حسبِ اتفاق» با عجله به دست شما رساندند تا شما هم با عجله بر آن جوابیه ای بنویسید حواس شان پرت بوده و نامِ نگارنده را بر فرازِ آن ندیده اند. خدمتِ شما عرض کنم که این مقاله به قلمِ حقیر نیست. بنده به عنوان کسی که در وبسایتِ ایران گلوبال حسابِ شخصی دارم، از حقِ خودم استفاده کردم و «مقاله مهمان» منتشر کردم، که در نتیجه نامِ من هم به عنوانِ منتشرکننده در زیرِ آن می آید. نویسنده این مقاله هم از بی شمار آزادی-خواهانِ ایرانی است که در کُنامِ پلنگ خطر می کند و خامه در خونِ خود می زند، فلذا نامش مستعار است. اما اینکه بنده نگارنده این مقاله نمی باشم به این معنا نیست که از محتوای آن حمایت نمی کنم، که اگر چنین بود از حقِ خویش استفاده نمی کردم و آن را به انتشار نمی رساندم. محتوای مقاله – بر خلافِ فرمایشِ شما – کاملا صحیح است، و در ادامه خواهیم دید که چرا چنین است.
نوشته بودید: «او [منظور، پرچی زاده است که البته نویسنده نبود] نوشته که گویا قرار بوده یک واسطه این جلسه را برقرار کند، اما موفق نشده است! او نوشته است: "اصولا دعوتی در کار نبوده و فقط یک گروه واسطه قرار بوده است این جلسه را جور بکند و رضا پهلوی را به عنوان سخنگوی خود به همراه خود به داخل ساختمان پارلمان آلمان ببرد! اما بعد که این شیوه با بن بست مواجه می شود.." از دیدن این نوشته، بسیار شگفت زده شدم، نگارنده تصور کرده بود که مجلس و پارلمان آلمان هم چون مجلس ایران است که واسطه و دلال، در آنجا توان انجام کاری را داشته باشند. از آن گذشته، مگر نه اینکه دولت آلمان، سخنگو و وزارت امور خارجه دارد؟!» جانم برای شما بگوید که اگر شما تحتِ فرمانِ ملوکانه بیست و چهارساعته مشغولِ از دمِ تیغ گذراندنِ دگراندیشان نبودید و کمی هم در اخبارِ روز سیر می کردید، حتما در اخبار می خواندید که آنچه در آن مقاله ذکر شده، حقیقتِ محض است. برای نمونه، فرازی از گزارشِ دویچه وله – که از رسانه هایِ رسمیِ آلمانی است – با عنوانِ «گزارش هیات ایرانی به کمیسیون حقوق ‌بشر پارلمان آلمان» را برای تان ذکر می کنم تا روشن شوید، گرچه به نظرم کار از این حرفها گذشته است.
در این گزارش آمده: «یک هیات ایرانی قرار است در روز پنجشنبه (۲۴ مه/۳ خرداد) در کمیسیون حقوق‌ بشر پارلمان آلمان شرکت کند و درباره وضعیت حقوق ‌بشر در ایران به نمایندگان پارلمان آلمان گزارشی ارائه دهد. برپایی این نشست به گفته برگزارکنندگان آن با مشکلاتی مواجه بوده و حتی امکان لغو آن نیز وجود دارد. این هیات ایرانی که شامل ۱۰ نفر است، شاهزاده رضا پهلوی را به عنوان سخنران اصلی خود برگزیده است. هادی طلاکوب، سازمانده این نشست در گفت وگویی با دویچه ‌وله تاکید کرد که این افراد عمدتاَ از ایرانیان مقیم آلمان هستند، اما در این نشست سوا از تعلقات سیاسی و صنفی خود تنها پیرامون نقض حقوق ‌بشر در ایران گزارشی به نمایندگان مردم آلمان ارائه می‌ دهند... رضا پهلوی سخنران اصلی مدافعان ایرانی حقوق ‌بشر در این کمیسیون خواهد بود». همه – شاید به استثناء شما – نیک می دانیم که عاقبتِ این نشست به کجا ختم شد. لذا هنگامی که شما می گویید «دیدن این نوشته از فرد فرهیخته ای چون رضا پرچی زاده، آنچنان مرا شگقت [شگفت] زده کرد که اصلا ترجیح دادم بی سر و صدا از کنارش بگذرم!»، من هم بدونِ شگفت-زدگی می گویم که ای کاش ترجیح نداده بودید که «بی سر و صدا» از کنارِ آن قضیه بگذرید، و بر اساسِ «مسوولیتِ اخلاقی»تان آن را رسانه ای می کردید تا همگان بدانند و دیگر از این خطاها مرتکب نشوند.
دو تصویر از دو انقلاب در یک مکان: پلِ کالج در خیابانِ انقلابِ (شاهرضا) تهران

در همان مرقومه، کمی جلوتر فرموده بودید: «حال امروز شاهد رویداد جالب دیگری هستیم، بر حساب [حسب] اتفاق، به سایت بالاترین سر زدم و دیدم که موضوع داغی زده اند با این عنوان: "اعتراض مخالفین رضا پهلوی به اعلام غلط محل سخنرانی." گویا مسول [مسئول] صفحه فیسبوک رضا پهلوی اشتباهی کرده و جلسه پرسش و پاسخ رضا پهلوی را به جای کافه پلیتیک، در محل دادگاه بین المللی لاهه عنوان کرده است. اصولا هر کسی که کوچکترین آشنایی با دادگاه داشته باشد، می داند که نمی توان در دادگاه سخنرانی کرد و جلسه پریش [پرسش] و پاسخ برگزار کرد. این یک اشتباه صرف بوده که مسول [مسئول] صفحه فیسبوک رضا پهلوی مرتکب شده است.» اینجا معترضه بگویم که اینکه شما همه این موارد را «بر حسبِ اتفاق» کشف نموده اید، می تواند انقلابی علمی را به نامِ شما به ثبت برساند که قانونِ «احتمالات» را به کلی در هم می ریزد، چرا که شما بر حسبِ اتفاق به کشفِ مسائلی نائل آمده اید که از قضا همه کمابیش به هم مربوط هستند و حولِ محورِ یک شخص و یک طایفه خاص می گردند.
اما در پاسخِ شما بگویم که «سخنرانیِ رضا پهلوی در دادگاهِ بین المللیِ کیفریِ لاهه» نه تنها در صفحه فیس بوکِ ایشان اعلام شده، که در وبسایتِ رسمی، کانالِ یوتوب، و تویترشان هم به همان شیوه ثبت شده. باز، می گوییم که این را هم بر فرضِ محال می پذیریم که آنچه اخیرا پیش آمده، «اشتباهِ فنی» بوده و تقصیرش بر گردنِ تکنسین های بی نوا (که تا امروز همه کاسه کوزه این رسوایی بر سرِ آنها شکسته شده)؛ اینکه چندین ماه است خلق الله را با نمایشی که به نظرِ شماری از کارشناسان حقوق، اجرایش غیرعملی و صرفا به جهتِ «بهره برداریِ سیاسی» است بر سرِ کار گذاشته اند و آن را بر سرِ دگراندیشان می کوبند و به «اتحاد» با سلطنت طلبان اجبارشان می کنند، و تا همین چند روز پیش هم که مقالاتِ افشاگرانه بنده و دوستان در این باره منتشر نشده بود داشتند به همان منوال ادامه می دادند را چه می کنید؟ حالا هم با طلبکاری به همه تشر می زنید که باید بابتِ این ناراستگویی از ایشان تقدیر کنیم؟ عوامفریبی تا چه اندازه؟! نادان فرض کردنِ مردم تا چه حد؟! این است «پادشاهیِ مشروطه دموکراتیکِ» شما؟! هیهات!
بنابراین، می بینیم که شما با پانصد ششصد کلمه نسنجیده، سنگی را در چاه می اندازید که با چندین خروار توضیحِ و تبیینِ معقول و متین هم نمی توان آن را از چاه بیرون کشید. در تمام سالیانی که قلم زده اید، این به طور عمده شیوه کار شما و نتیجه کار شما بوده است، مگر آنجا که درباره مسائلِ حقوق بشر نوشته اید و یا – به ندرت – به نقدِ معقول و مستندِ مذهب پرداخته اید؛ و حالا هم که مدتی است در سِمَتِ میرغضبیِ ظل اللهی به گردن زدنِ اندیشه مشغولید. امروز شما در صفِ اولِ لشکرِ همان طایفه ای تیغ می زنید که مصدق ها را خانه نشین و دق مرگ کرده اند، فاطمی ها را تیرباران کرده اند، و کریم پور شیرازی ها را به آتش کشیده اند؛ همان هایی که با استبداد، نقضِ حقوقِ بشر، وابستگی، فساد، و سوءِ مدیریتِ خود، بلای جمهوری اسلامی را بر سر ایران نازل کردند، و حالا هم بدون اظهارِ ندامتی از گذشته سیاه شان، کمر به لکه دار کردنِ ساحتِ سربازانِ راستینِ تاریخِ وطن بسته اند، ملت ایران را «ناسپاس» می خوانند، و به هر شیوه ناصوابی قصدِ بر سر گذاشتنِ تاج و برنشستنِ بر تخت را دارند. چنانکه مشخص است، شما فراموش کرده اید که مبارزانِ حقیقیِ راهِ آزادی، نامدارانی هستند که به هوای ایستادگی شان امروز در ایران در پشتِ میله ها اسیرِ پنجه استبدادند؛ یا گمنامانی هستند که بی هیچ چشمداشتی خطر می کنند و به روشنگری برای ملت اهتمام می ورزند؛ و اینکه ما در خارج از ایران باید کمک-دست و همراهِ آنها باشیم، نه اینکه دسترنجِ آنها را به توبره خود بریزیم، زحمات شان را به مصادره خود درآوریم، و طلبکارانه ادعایِ «رهبریِ» آنها را بکنیم.
محمد مصدق در تبعیدگاهِ احمدآباد

در پایان باید بگویم که امروز اجامرِ استبداد، بنده را بابتِ پای فشردن بر عدالت و پرده برداشتن از پلشتی های «پادشاهی» تهدید به «اقدامِ قانونی» می کنند، گویی اقدامِ من غیرِقانونی بوده است! دستِ پیش را گرفته اند که پس نیفتند. پس از این نیز تیغِ تکفیر از نیام برخواهند کشید و بر بنده سخت خواهند تاخت، که این راه و رسمِ استبدادیان است: سنگ را بسته و سگ را رها کرده. می دانم که شما دوستِ سابقِ من نیز در معیتِ استبدادیان، به شیوه معمول تان پاسخی حق-به-جانبانه «آتشین» اما کماکان نسنجیده برای این رساله در آستین خواهید داشت. پس هرآنچه در چنته دارید بیرون بریزید و هرآنچه می توانید بکنید، که «به دریا نخواهد شدن بط غریق/سمندر چه داند عذابِ حریق؟» چون نیک بنگریم و اگر دل در گروِ طمعِ دنیا بِنگذاریم، به وضوح خواهیم دید که آخرِ کارِ آدمی مرگ است، و مرا از آن نیز هراسی نیست؛ که به فرموده سعدی:
رسانیدنِ امرِ حق طاعت است/زِ زندان نترسم که یک ساعت است
مرا بارِ غم بر دلِ ریش نیست/که دنیا همین ساعتی بیش نیست...
.
خادمِ کوچکِ وطن
رضا پرچی زاده
بیستم خردادماه یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

شگفتا، آیا به رسمیت شناختن حق مردم برای انتخاب نوع حکومت، تقلب و سلطنت طلبی است؟!

خلاصه کلام این است، اگر یک جمهوری خواه، بر حق مردم مبنی بر حق انتخاب پادشاهی پارلمانی تاکید کرد، او متقلب و یا مزدور سلطنت نیست. روح جمهوریت، بر اساس دمکراسی بنا شده است، همانطوری که دمکراسی می تواند در جمهوری شکل بگیرد، در پادشاهی پارلمانی نیز می توان شاهد دمکراسی بود. این حق مردم است که نوع حکومت را انتخاب کنند. 


دوستان عزیزم در وبلاگ جمهوری نوشته اند:
"پدیده‌ی حیرت‌انگیز و مفرح «جمهوری‌خواهان سلطنت‌شعار»، از آن دست بدایعی‌ست که باید افتخار حقوق معنوی و امتیازات مادام‌العمر آن‌را به نام اپوزیسیون سترون و بی‌ریشه‌‌ی سرزمین «ایرون» به ثبت رساند، تا مبادا آن‌گاه که ناگاه مسیر تاریخ سربالا برود؛ نوادگان و ابواب‌جمعی ظاهرشاه افغان و ملک‌فیصل عراقی و سلطان‌عبدالحمید ترک نیز ابوعطا بخوانند و به سرشان بزند که حقوق معنوی این بدعت رقت‌انگیز را مطالبه کنند....اسماعیل نوری‌علا، یک نمونه از این چهره‌های سیاسی‌ست. او جمهوری‌خواه است. یا دست کم تا کنون چنین ادعایی داشته است. .... حمایت از رهبران جنبش و شعارهای کمینه‌ی ایشان را نادرست می‌دانسته است."
شگفتا از دوستانی که خودشان را نماینده یک مسلک فکری خاص می دانند. چگونه است که برخی تصور می کنند هر که نظری متفاوت از نظر آنها داشت، متقلب هستند. 
نکات ذیل قابل توجه است:
-         آقای دکتر نوری علا، همچنان جمهوری خواه است، تنها به یک نکته ساده اشاره کرده است که پادشاهی پارلمانی نیز می تواند یک نوع حکومت دمکراتیک باشد و یک گزینه است. نباید این حق انتخاب را از مردم گرفت. آقای دکتر نوری علا، سلطنت شعار نیست، اعتراف به اینکه باید اجازه بدهیم مردم خودشان در پای صندوف رای، پادشاهی پارلمانی و یا جمهوری را بر گزینند، سلطنت شعاری محسوب نمی شود.
-         شگفتا، برخی از دوستان جمهوری خواه، واگذاری انتخاب به خود مردم را خیانت به جمهوریت می دانند.
نویسنده ارجمند وبلاگ سه راه جمهوری، ادامه داده است که: 
"جمهوری‌خواه ما که برنامه‌ی مدونی از پیش نداشته است و در عین حال وابسته به هیچ تشکیلات پاسخ‌گویی هم نیست، ناگاه میل به بازمانده‌ی حکومت سلطنتی پیشین می‌کند. "
نکته اینجاست،
اتحادی از اپوزسیون با مشارکت گروه های مختلف سیاسی از جمله رضا پهلوی در حال شکل گیری است، این گروه از اپوزسیون، خواستار برگزاری انتخابات آزاد در ایران است.  


در این میان، برخی از جمهوری خواهان، مبنای فعالیت و نگاه سیاسی  خود را بر اساس مبارزه با رضا پهلوی گذاشته اند، بدین معنی که جمهوری خواهی را تنها به معنای مخالفت با رضا پهلوی می دانند و چون رضا پهلوی در آن اتحاد حضور دارد، هر کسی که از اتحاد یاد شده حمایت کند، مزدور و متقلب و ... می خوانند! 
این گروه از جمهوری خواهان، از اینکه دکتر نوری علا، انتخاب نوع حکومت (پادشاهی پارلمانی و یا جمهوری) را حق مردم دانسته، دلخور هستند.
حمایت دکتر نوری علا از این تشکل و یا انتخابات آزاد، به معنای این نیست که او خواستار سلطنت است، او فقط خواستار انتخابات آزاد است!


قبلا نیز نوشته بودم: 
/----------/پادشاهی پارلمانی نیز می تواند پاسدار دمکراسی و حقوق بشر باشد. / انتخاب نوع نظام را به خود مردم واگذار کنیم...!
پی نوشت:
گویا آقای دکتر نوری علا، در بیمارستان بستری هستند. برای این  استاد فرهیخته، آرزوی سلامت و شادکامی دارم.


پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۱

پادشاهی پارلمانی نیز می تواند پاسدار دمکراسی و حقوق بشر باشد. / انتخاب نوع نظام را به خود مردم واگذار کنیم...!

نقدی بر مقاله رضا پرچی زاده با عنوان: «پادشاهی، بالذات ناقض‌ حقوق‌ بشر است»

دوست دانشمندم، رضا پرچی زاده مقاله ای قلمی کرده بودند و در آن به نقد فرمایشات استاد فرهیخته آقای دکتر نوری علا پرداخته بودند.

ابتدا نکات مایلم نکات ذیل را به عنوان پیش درآمد، مطرح کنم:

-         در این نوشته، من به عنوان یک جمهوری خواه مطلب می نویسم و اعتقاد راسخی به نظام جمهوری دارم. موضوع این نوشته هم خوبی یا بدی جمهوری یا پادشاهی پارلمانی نیست، موضوع این نوشته این است که می توان نظام پادشاهی پارلمانی را به رای مردم گذاشت.

-         ماحصل کلام این است که هم پادشاهی پارلمانی می تواند دمکراسی باشد و هم جمهوی، لذا دعوا بر سر این مطلب را باید به بعد واگذار کرد، کشور در حال نابودی است، باید برای مبارزه با رژیم متحد شد و برای رسیدن به انتخاباتی آزاد تلاش کرد. 


-         اشتباه   بنیادی آقای پرچی زاده در مقاله یاد شده، داشتن پیش فرضی غلط است. بر اساس نوشته آقای پرچی زاده، نظام جمهوری الزاما دمکراسی است و نظام مشروطه الزاما دیکتاتوری!
در صورتی که می بینم رژیم دیکتاتور کنونی یک جمهوری است و نظام بسیار دمکراتیک بریتانیا یا سوئد، مشروطه.
به دیگر عبارت، می توان هم جمهوری دمکراتیک (مانند فرانسه) داشت و هم پادشاهی پارلمانی دمکراتیک مانند بریتانیا و یا سوئد. از طرف دیگر می توان هم نظام دیکتاتوری جمهوری داشت (ایران) و هم نظام دیکتاتوری پادشاهی مانند عربستان.
لذا باید قبول کنیم که هم می توان پادشاهی پارلمانی دمکراتیک داشت و هم جمهوری دمکراتیک.
-         هدف همه آزادی خواهان ایرانی، رسیدن به یک نظام دمکراتیک است، نظامی که در آن، امکان رشد دیکتاتوری و خودکامگی به حداقل برسد.
به هر حال این رژیم به زودی سرنگون می شود، چند سال اول بغد از تغییر این رژیم، بسیار مهم  و حیاتی است و در صورت اداره درست جامعه، زمینه ایجاد دیکتاتوری برای همیشه از بین خواهد رفت. در این میان، جمهوری خواهان، دو نکته مهم را در نظر نمی گیرند:
الف) رضا پهلوی شخصیت بسیار دمکراتی دارد (به اعتراف مخالفین او از جمله خود من!)؛ تا آنجا که مایل هستند او کاندیدای ریاست جمهوری شود. شخصیت دمکراتیک این مرد  در چند سال اول بعد از فروپاشی رژیم، اگر او شخص اول ممکلت باشد، می تواند کمک بسیاری باشد برای قوام یافتن دمکراسی در کشور.
ب) نظام جمهوری اگر در فرانسه و یا دیگر کشورهای دمکراتیک قوام یافت، به دلیل رشد فرهنگی بسیار بالای مردم آن کشور بوده است. نمی توان از مردم جامعه ایران، توقع رفتار مشابه فرانسه را داشت. وجود شخص دمکراتیکی چون رضا پهلوی کمک بسیاری می تواند باشد به حل این مشکل. 


ج)همیشه مثالی زده ام و گفته ام اگر رژیم ولایت فقیه را به فرانسه حاکم شود، مردم فرانسه ظرف دو روز آنرا سرنگون می کنند. اما اگر نظام جمهوری و دمکراسی کامل را برای مردم ایران به همراه بیاوریم، باز نیز ممکن است مردم قدرش را ندانند و آنرا سرنگون کنند (مانند کاری که با بختیار کردند!). 
اصولا در هر جامعه ای، مهمترین پارامتر برای حضور و ادامه حیات دمکراسی، مردم جامعه هستند. 

-         قبلا نیز به صراحت، نوشته بودم که برنامه های تحسین برانگیز اقتصادی شاه فقید، در مقابل سرکوب دمکراسی در ایران، چندان قابل توجه نیست(اینجا). همچنان نیز به آن نوشته معتقدم. اما نمی توان منکر شد که درصد قابل توجهی از مردم غیر سیاسی، این عملکرد مثبت را پیش چشم دارند و این نکته، به رضا پهلوی مشروعیت بیشتری می بخشد و می تواند در خدمت سرنگون کردن رژیم و برقراری دمکراسی قرار گیرد.
-         نهادهای شخصی، الزاما به دیکتاتوری نمی انجامد و اگر آن شخص خود یک فرد دمکراتیک باشد، گاهی می تواند به تقویت دمکراسی نیز بیانجامد
-         جمهوری بدون پشتوانه اکثریت آزادی خواه در  جامعه، به دیکتاتوری خواهد انجامید. سرنگونی مصدق و بخیتار و عدم حمایت جامعه از آنها، نمونه خوبی از این امکان خطرناک است.

در اینجا نکات اساسی نوشته آقای پرچی زاده ذکر می کنم و به آنها پاسخ می دهم:

"حقیقت این است که از این منظر، اتفاقا تفاوت زیادی میان پادشاهی-خواهان با نژادپرستانی که چندگاهی است علم تجزیه طلبی برافراشته اند نیست؛ چرا که هر دو گروه در درجه اول بر مبنای اصول بعضا بی اساس «ژنتیکی»، خود و کاندیداهای شان را با نخوت تمام مُحق و بلکه موظف به دخل و تصرف در ایران و امور آن می دانند، و بدین ترتیب بذر نفاق می کارند و بار نفرت برمی دارند."

این قیاس مع الفارقی است، چه آنکه در سیستم مشروطه، قرار نیست پادشاه در امور کشور دخل و تصرف کند. مگر در بریتانیا یا سوئد، پادشاه یا ملکه در امور کشور دخل و تصرفی دارد؟! مقام آنها صرفا مقام تشریفاتی است.

جدایی طلبان در پی نابودی ایران و تکه تکه کردن آن هستند، مقایسه آنها با رضا پهلوی، بی انصافی است.

"این اندیشه و رفتار خود پادشاهی-خواهان است که تا حدود زیادی مانع شکل گیری اتحاد میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی می شود... آقای قاسمی می گویند: «تنها همراهی شفاف آقای رضا پهلوی با جمهوری ‌خواهان و دفاع او از جمهوریت می‌ تواند یکی از شکاف ‌های موجود بین آپوزیسیون را از بین ببرد و به پیروزی مردم ایران کمک کند»."

بدون هیچ شکی، تنها مشکل آزادی خواهان ایرانی در آوردن دمکراسی در ایران، نبود اتحاد بین اپوزسیون است. هر گروهی که منافع گروهی خود را بر منافع جمعی مقدم بداند و حاضر به اتحاد با دیگر گروه های سیاسی تن در دهد، در حق مردم ایران ظلم کرده است.

این مردم ایران هستند که باید در پای صندوق رای، نوع حکومت را انتخاب کنند. اکنون رضا پهلوی و طرفداران نظام پادشاهی-پارلمانی، حاضر هستند این انتخاب در پای صندوق رای و توسط مردم صورت گیرد، و به صراحت اعلام می کنند اگر مردم ایران نظام پادشاهی را نپسندند، آنرا به کناری خواهند نهاد. رضا پهلوی و بسیاری دیگر از آزادی خواهان ایران، گرد هم جمع شده اند و  خواستار ائتلاف با جمهوری خواهان برای سرنگونی رژیم هستند تا چنین انتخاباتی برگزار گردد.

افسوس که در این میان، برخی از جمهوری خواهان حاضر نیستند تن به حاکمیت مردم دهند و این انتخاب را به مردم و در پای صندوق رای واگذار کنند...!


براستی چه کسی هست که از مسولیت خود برای حضور در این اتحاد برای مبارزه، شانه خالی می کند و از حضور سرباز می زند و شروط حذفی و سخت برای اتحاد می گذارد؟! مگر نه اینکه مردم پای صندوق رای نوع حکومت را انتخاب کنند؟! چرا باید برخی از جمهوری خواهان شرط بگذارند و حضور خود را منوط به حذف گزینه پادشاهی کنند!؟ 


به هر حال صاحب ملک، مردم ایران هستند و آنها باید در نهایت نوع حکومت را انتخاب کنند، بگذارید اتحادی شکل گیرد، برای رسیدن به رفرداندم مبارزه شود، بعد مردم حرفشان را پای صندوق رای بزنند. تا آن زمان جمهوری خواهان می توانند در مذمت حکومت پادشاهی تبلیغ کنند تا مردم نظرشان عوض شود، نه اینکه با عدم حضور خود، اتحاد برای رفراندم را تضعیف کنند. 



"مخالفت جمهوری خواهان با پادشاهی در درجه اول مخالفتی اصولی است که اتفاقا بر مبنای رعایت مفاد برابری-طلبانه و ضد-تبعیض-خواهانه اعلامیه جهانی حقوق بشر قرار گرفته است. پس اگر اعلامیه جهانی حقوق بشر را معیار عمل قرار دهیم – چنانکه آقای نوری علا می دهند، به رفراندوم گذاشتن پادشاهی، که خود منشاء تبعیض است، از اساس باطل است، و در حقیقت دکان بازاری است که سلطنت طلبان علم کرده اند تا بدین وسیله خود را دموکرات جلوه دهند."

در اینجا دوست فرهیخته و دانشمندم، نکته خیلی ساده ای را فراموش کرده اند. بدون هیچ شکی، یکی از پیشرو ترین دمکراسی های دنیا، دمکراسی بریتانیا است. آیا وجود این نظام پادشاهی در بریتانیا، مغایر حقوق بشر است؟! کافیست یادآوری کنم در بریتانیا، دادگاه حقوق بشر اتحادیه اروپا بالاتر از تمامی قوانین کشور است و می تواند حتی قوانین جاری کشور بریتانیا را نیز تغییر دهد!


صد البته که در اعلامیه جهانی حقوق بشر، به صراحت ذکر شده که تمام انسان ها با هم برابر هستند و تولد یک انسان با عنوان شاهزاده، خود نقض این بیانیه است. به صراحت نیز در بند پایانی اعلامیه حقوق بشر گفته شده که نباید هیچ یک از این بندها به شکلی ترجمه شود که در تناقض با دیگر بندها قرار گیرد. ما در ماده بیست و یکم می خوانیم که "اراده مردم اساس حاکمیت دولت است"، لذا به استناد به این بند است که اگر مردم ایران، خود خواستار پادشاهی پارلمانی شوند، این حق آنها است و باید این اجازه را به آنها داد. به دیگر عبارت نمی توان از بند اول اعلامیه جهانی حقوق بشر، برای تضعیف بند بیست و یکم استفاده کرد. 

"در مقابل، نظر آقای قاسمی – که توسط آقای نوری علا به «دیکتاتورمآبی» تعبیر شده – مبنی بر اینکه «در اثر روی کار آمدن رژیم پادشاهی یکی از ستون‌های حاکمیت ملت یعنی حق آزادی مردم در انتخاب رهبری از بین خواهد رفت»[14] کاملا بر اعلامیه جهانی حقوق بشر منطبق است. مطابق بند 1 و 3 اصل 21 اعلامیه جهانی حقوق بشر «(1) هر کسی حق دارد در اداره کشورش، چه به طور مستقیم چه از طریق نمایندگان منتخب برگزیده شده در انتخابات آزاد، شرکت کند. "

در یک سیستم پادشاهی پارلمانی نیز هر کسی حق رای دارد و می تواند در اداره کشورش دخالت کند. مگر در بریتانیا و یا سوئد، چنین اتفاقی رخ نمی دهد؟!