یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۳

انقلابی عزیز، از دستان هر کدام از شما، خون چند هموطن ما می چکد...!

تعداد کشته های جنگ ایران و عراق، یک میلیون نفر است.

هر چند که صدام آغاز گر جنگ بوده است، اما نمی توان نقش خمینی در تحریک مخالفان صدام را نادیده گرفت، و همینطور، بعد از آزاد سازی خرمشهر، این رژیم جمهوری اسلامی بود که جنگ را ادامه داد...؛ از همه مهمتر، اگر انقلاب نمی شد، و ارتش از هم نمی پاشید، صدام جرات حمله به ایران را پیدا نمی کرد.  

در اثر مدریت غلطی که سران فاسد رژیم پیشه کرده اند، سالیانه سی هزار نفر در تصادفات جاده ای می میرند، و برخی از آمارها، از مرگ پنجاه هزار انسان به دلیل آلودگی هوا حکایت می کند. این آمار وحشتناک را اگر در سال و پنج سال حاکمیت رژیم ضرب کنیم، به رقم میلیونی می رسیم..!

زیر بنای اقتصادی کشور نابود شده است، کشورمان به مستعمره چین و روسیه تبدیل شده است، تنها در جنگ ایران و عراق، یک هزار میلیارد دلار به کشور خسارت وارد گشت، و تحریم ها به دلیل برنامه های اتمی نیز، خسارت هزار میلیاردی بر اقتصاد نحیف ایران وارد ساخته است.

بعد از اینکه شاه کشور را ترک کرد، و قدرت را به بختیار واگذار کرد، اعطای آزادی سیاسی به شهروندان، و همینطور شکل گیری دمکراسی تضمین گشت. سوال اینجاست، چرا انقلابیون عزیز، باز به خیابان آمدند، و درخواست کردند که بختیار استعفا کند، و خمینی قدرت را به دست گیرد؟!

بارها دیده ام که برخی می گویند، ایرانیان خیلی باهوش هستند! غیر ازاینکه این سخن، بوی نژادپرستی می دهد، اما سوال اینجاست، چرا باید این همه انقلابی، قدرت را از انسان بزرگی چون بختیار بگیرند، و به دیوانه ای چون خمینی بدهند!؟ کدام جماعت باهوش، با کشور خود و آینده خود، چنین قمار خطرناکی می کند!؟

یادمان باشد، خمینی انسان دیوانه است که در همان قبل، از مشروعیت رابطه جنسی با طفل شیرخواره سخن می گفت، و بختیار، انسان بزرگی بود که علیه هیتلر و نازی، جنگیده بود.

سوال من این است، آقا و خانم انقلاب، آیا قبول داری که در اثر انقلاب تو، چند میلیون انسان کشته شده و زندگی ده ها میلیون انسان، بر باد فنا رفته است؟

آیا می دانی که حاصل روی کار آمدن رژیم ولایت فقیه، جنایات بشر اسد در سوریه است؟! آیا می دانی که هر ساعت، پنج کودک سوریه ای هدف گلوله قرار می گیرند؟!

آیا خودت را مسوول می دانی؟!

آیا به دستان خود نگریسته ای!؟ آیا عذاب وجدان داری؟! آیا در مقابل نسل جوان ایران، احساس شرمساری می کنی؟!

منکر این نیستم که تعداد انقلابیون زیاد بود، و این اپیدمی(!)، بسیاری را در بر گرفته بود، اما وقتی حاصل عملکرد این انقلابیون را با تعداد آنها مقایسه می کنیم، پر بیراه نیست اگر ادعا کنیم، هر کدام از آنها، چند انسان را کشته اند...! 

چند نگاشته اخیر: 








یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۳

خوب عزیز من، شما که می خواهی در ابعاد بین المللی آبرو ریزی کنی! لااقل دقت کن که دوباره کاری نشود...!

به یاد دارم در سال هشتاد و چهار، پس از اینکه اولین بار کاریکاتور محمد، در یکی از نشریات دانمارکی چاپ شد، بسیجی ها در تهران به سفارت دانمارک حمله کردند، تا اینجای کار که یک چیز کاملا طبیعی (!) رخ داده، ولی قسمت بامزه داستان آنجا است که بسیجی، آدرس را اشتباهی رفته بودند، و اول، به صورت اشتباهی به سفارت یکی از کشورهای آفریقایی حمله کرده بودند!! 

این خبر در میان هیاهوی خبری آن روزگار، گم شد و خلاصه با حمایت وزارت امور خارجه رژیم، آن سفارت آفریقایی نیز زیاد سر و صدا نکرد...، ولی این روزها، نگارنده به آن روزگار می اندیشد، وقتی که می بیند برخی از عزیزان، به صفحه فیسبوک افرادی که هم اسم داور بازی ایران و عراق بوده اند، حمله کرده اند و از خجالت طرف در آمده اند...!

خوب عزیز من، شما که می خواهی در ابعاد بین المللی آبرو ریزی کنی! لااقل دقت کن که دوباره کاری نشود...!




شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۳

آهای کسانی که عکس علی مطهری را ماه می بینید! او فرزند کسی است که این رژیم را تئوریزه کرده و باعث بدبختی امروز شما است!

این شرم آور است که شهروندان ایرانی، سی و پنج سال گول این بازی را بخورند، و به جای اینکه به تفکرات فرد نگاه کنند، گرفتار بازی تبلیغاتی اطراف آن شوند. سی و پنج سال پیش، مردم عکس خمینی را در ماه دیدند، و به جای اینکه به افکار خمینی نگاه کنند، گول انقلابیونی را خوردند که می گفتند او به شش زبان صحبت می کند! 

حال سی و پنج سال بعد، بعد از اینکه سه نسل از مردم ایران، توسط خمینی و اوباش اطرافش، آزار دیده و شکنجه گشته است، ما شاهد آن هستیم که برخی از شهروندان، باز گرفتار بازی مشابهی می شوند، گاه عکس میرحسین موسوی را ماه می بینند، و گاه عکس علی مطهری را!

این بازی رژیم دیگر قدیمی و حال به هم زن شده است، اما همچنان برخی از هموطنان ما، فریب این دغل بازی سران رزیم را می خورند! هر از گاهی، یکی از وابستگان مورد اعتماد رژیم، برای چند روز نقش منتقد رژیم را بر عهده می گیرد، و چهار انتقاد مضحک از سران رژیم می کند، و خود را مخالف رژیم جا می زند..!

این بازی کثیف، سالها است که تکرار می شود، و تا زمانی که بخشی از شهروندان، گرفتار این بازی شوند، ما از منجلاب جمهوری اسلامی خارج نخواهیم شد!

چند وقتی است که توپخانه اصلاح طلبان، وابسته به رژیم، سعی در بت سازی از علی مطهری دارد، و تلاش می کند از او یک قدیس بسازد..!

یادمان نرود، این علی مطهری، فرزند مرتضی مطهری است، همان آخوند ابلهی که این تئورسین رژیم جمهوری اسلامی است، و همان کسی که بیشترین سهم را در بدبختی مردم ایران در این روزگار دارد..!

شاید بگویید که علی مطهری مسوول کارهای پدرش نیست، صد البته که حرف شما درست است، اما وقتی می بینیم که علی مطهری، تمامی اعتبار سیاسی خودش را از پدر جنایتکارش می گیرد، و از طرف دیگر، افکار کاملا 
مشابهی دارد، نتیجه می گیریم که افکار و اعمال او نیز مشابه پدرش است..!

برای نمونه، برخی از گفتار و افکار علی مطهری در اینجا آورده می شود:

غربی‌ها فلسفه اعدام را نمی‌فهمند / غرب به سوی حیوانیت در حال حرکت است / غربی‌ها فلسفه قصاص و اعدام برای قاتلان و مرتکبان به زنای محصنه را نمی‌فهمند/مثلاً فلسفه قصاص یا حدودی که در اسلام وجود دارد، برای آن‌ها قابل فهم نیست/  مصاحبه علی مطهری با خبرگزاری مهر فروردین 93 
نوشته های دیروز:





شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۳

کور خوانده اید! مردم فرانسه یک شبه آزادی را به دست نیاورده اند که حالا یک شبه، با چهار عملیات تروریستی و یا آدم کشی شما، از دستش بدهند...!


ارزش هایی به مانند دمکراسی، سکولاریسم و آزادی بیان و اندیشه، یک شبه به دست نمی آیند. یک جامعه برای به دست آوردن آن باید هزینه گزافی بدهد، و حتی بعد از بدست آوردن آن نیز، شبانه روز، و دو چشمی، از آن حراست و پاسداری کند.

این ارزش ها، که بنیان دنیای مدرن و جدید را ساخته اند، تنها زمانی در جامعه پیاده می شوند که شهروندان، اولا قدر آنها را بدانند، دوما با آنها آشنا باشند.

مردم فرانسه، نسل ها است که برای رسیدن به این ارزش ها، خون داده و با تمام وجود هزینه کرده است، حال عده ای ابله، تصور می کنند که با چهار عملیات تروریستی، و کشتن روزنامه نگاران، مردم بزرگ فرانسه، این ارزش ها را به کناری  می گذارند..!

کلاه از سر بر می دارم، در مقابل ملتی که برای دفاع از روزنامه نگارش، سینه سپر می کند و به خیابان می آید..!

نوشته های دیروز: 




چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۳

مساله کشتن دوازده روزنامه نگار نیست، بلکه لگدمال کردن کرامت انسانی تمامی انسان های کره زمین است..!

امروز نیز شاهد حمله تروریستی به چند روزنامه نگار فرانسوی بوده ایم. 

برپایه گزارش‌های منتشر شده، روز چهارشنبه، در حمله به دفتر هفته‌نامه شارلی ابدو در پاریس دست کم ۱۲نفر کشته شدند. دو نفر از کشته‌شدگان پلیس هستند. یکی از سردبیران و سه کارتونیست این هفته‌نامه در میان کشته‌ها هستند. این هفته‌نامه طنز سال ۲۰۱۱ پس از انتشار کاریکاتوری درباره پیامبر اسلام به آتش کشیده شده بود. یکی از توئیت‌های آخر این هفته‌نامه در مورد ابوبکر البغدادی، رهبر گروه «حکومت اسلامی» بود که پانزده دقیقه پیش از حمله به این هفته نامه منتشر شده بود. +

حمله جماعتی مسلح به افرادی بی دفاع، یک رخداد تاسف برانگیز است، اما وقتی این رخداد زانوی هر انسان آزاده ای را به لرزه در می آورد که در پشت ماجرا، به نکات ذیل بر می خوریم: 

الف) حمله این افراد خشونت طلب و بنیاد گرا، به افراد بی دفاع، به شکل یک رویه کاملا عادی در می آید و آنها بی هیچ شرمی، نه تنها مسوولیت چنین کار چندش آوری را بر عهده می گیرند، بلکه به آن نیز افتخار نیز می کنند.

ب) وقتی می بینیم که افراد قربانی، هیچ سلاحی جز قلم برای دفاع از خود نداشته اند..!

ج) وقتی می بینیم که تنها گناه این قربانیان، قلم زدن و نوشتن بوده است. و وقتی می بینیم در فرانسه، همین افراد تروریست می توانسته اند به شکل مشابه، به نوشتن مطلب روی آورند و آنها نیز روزنامه چاپ کنند، یعنی سلاح برابر داشته اند، ولی در عوض، به چنین خشونتی روی می آورند!

د) مساله، تنها کشته شدن دوازده روزناه نگار نیست، که آن هم یک فاجعه عظیم است، مساله و مشکل اینجاست که این جماعت، آنچنان بی رحم و شفقت شده اند که در جواب قلم زدن یک روزنامه نگار، با گلوله به او پاسخ می دهند...

ر) این جماعت که چشم و گوش خود را بسته، و مسلسل ها را می گشایند، از چه جنسی هستند!؟ تحت چه عقیده و چه تفکری، دست به چنین جنایاتی می زنند؟!

ی) و عمق فاجعه زمانی مشخص می شود که می بینیم، این افراد، از کشور اسلامی خود رانده شده اند، و به عنوان پناهنده به کشورهای اروپایی آمده اند. جامعه به آنها محبت کرده است، به آنها مسکن و پوشاک و خوراک و خدمات بهداشتی ارایه کرده است، و از هیچ چیزی به آنها دریغ نکرده است.

چگونه است که این جماعت، محبت های اینچنینی را می بینند، و بعد در جواب، دست به اسلحه می برند و گلوله به مغز افراد فرهیخته جامعه میزبان شلیک می کنند؟!

این واقعه، تنها کشته شدن دوازده انسان نیست، این فاجعه، بی حرمتی به کرامت انسانی است، بی حرمتی به تمامی انسان های ساکن در این کره خاکی است.

این فاجعه، فراتر از یک کشور است، این فاجعه مرزها را در می نوردد..، و چون موجی سهمگین، چون پتکی آهنگی، بر قلب و جان هر انسان آزاده ای فرو می آید...

توجه شما را به این فیلم مستند  با زیرنویس فارسی که برای سایت تد ترجمه کرده ام، جلب می نمایم، عنوان آن این است:
چگونه بسیجی و یا طالبان ساخته می شوند؟/سایت TED












شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۳

علی اندرزگو، هیجده شناسنامه داشت...!

این مصاحبه با اطرافیان و خانواده «علی اندرزگو» خیلی جالب است. این همان کسی است که خمینی گفته بود: «اگر ده نفر مثل او داشتم، دنیا را تا حالا به زیر سلطه اسلام برده بودم!» 

او در ترور منصور، نخست وزیر وقت، و یا بسیاری از عملیات های مسلحانه ای که به وقوع انقلاب منجر شد، نقش داشته است. 

درباره ارتباط سران موتلفه با معمر قدافی، حاکم دیوانه لیبی، سخن بسیار است، و متاسفانه جزو مواردی است که به آن در این چند ساله، پرداخته نشده است.

افرادی چون اندرزگو، مهدی عراقی، و یا عسگراولادی، نقش بسیاری در ترورهای خیابانی، بمب گذاری و دیگر رخدادهایی که به وقوع انقلاب و روی کار آمدن خمینی انجامید، بازی کرده اند. 

شاید اوج جنایت این افراد، در ماجرای سینما رکس آبادان، نمود یابد....(اینجا رابخوانید.

شخصی با نام «حجت الاسلام علیرضا افشار صفوی» که از نزدیکان اندرزگو بوده، با سایت رجان نیوز مصاحبه ای انجام داده، که خواندش خالی از لطف نیست، قسمت های مهم این مصاحبه به قرار زیر است: 

یک- اندرزگو مرد هزار چهره ای بوده است، که هیجده شناسنامه داشته است! 

دو- خمینی پول خرید خانه اندرزگو را داده است. 

سه-اندرزگو از ترکیه به داخل کشور، اسلحه قاچاق کرده، و نارنجک و کلت و ...، به مشهد برده است! سوالات زیر به ذهن متبادر می گردد: 

الف) چنین اعمالی، نیاز به پول های کلان داشته است، و با توجه به شواهد موجود، ایا گروه های موتلفه، از قذافی پول می گرفته اند؟ یا بازاریان مذهبی تهران، برای چنین اعمال خشونت آمیزی، همچون بمب گزاری، پول پرداخت می کرده اند!؟ 

ب) در آن زمان، سیستم امنیتی کشور چه غلطی می کرده که در اوج جنگ سرد، تروریست ها می توانسته اند از ترکیه، یعنی غرب کشور، به مشهد، یعنی شرق کشور(!)، کامیون اسلحه حمل کنند!! 









پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۳

آقای شیخ انصاری، این خانم های پای منبر شما اکثرا بسیجی هستند، پس طبق گفته خودتان، همه قبلا بدکاره بوده اند..!

یکی از آخوندهای معروف، سخنی را گفته که منجر به رویش کلم بروکلی بر کله انسان می شود! ایشان گفته اند:

شیخ حسین انصاریان: "با لباس شخصی چهار هزار زن بدکاره را توبه دادم!! / با چهار هزار زن بدکاره مصاحبه کرده‌ام و با آنان روبرو شده‌ام. البته این کار را اغلب بدون لباس روحانیت انجام داده‌ام، از ترس اینکه اگر مرا ببینند، آبروی کل روحانیت می‌رود/چهار هزار زن بدکاره توبه کرده‌اند و مدارکشان در دادستانی هم موجود است. خیلی‌هایشان را خودم شوهر دادم و بسیاری هم فرزند دار شده‌اند و پای منبر‌هایم می‌آیند.

پس از خواندن گفته های ایشان، نکات ذیل به ذهن بنده آمده است:

یک- ایشان فرموده اند که بسیاری از این خانم ها، هم اکنون مشتری منبر ایشان هستند! از آنجایی که ایشان از آخوندهای دولتی محسوب شده و اکثر شرکت کنندگان در سخنرانی های ایشان، افراد وابسته به رژیم بوده اند، و مثلا بسیجی هستد، آیا منصفانه است اگر بگوییم این خانم های بسیجی حاضر در سخنرانی ایشان، عموما قبلا «بدکاره» بوده اند!؟

دو- شما به نحوه صحبت کردن ایشان در ویدیو زیر توجه بفرمایید! ایشان روی دور آهسته صحبت می کنند! حال سوال من این است که ایشان با این سرعت حرف زدن، چطور با چهار هزار خانم مصاحبه کرده است؟!

سه- مگر ایشان با این خانم ها چه کار می خواسته اند بکنند که لباس شخصی پوشیده اند و می گویند اگر لباس روحانیت می پوشیدم، آبروی لباس روحانیت می رفت؟!

چهار- آیا باید نام آقای انصاری را در کتاب گینس، به عنوان یکی از رکورداران، وارد کرد؟! در میان نام کسانی که بیشترین شریک جنسی را داشته اند، نام افرادی به چشم می خورد که تنها هزار شریک داشته اند. با توجه به اینکه آقای انصاری یک آخوند است، و طبیعی است که اگر با یک زن بدکاره (به تعبیر خودش) روبرو شود، امکان کنترل خود را ندارد، منصفانه است اگر بگوییم که او هم حداقل چهار هزار شریک جنسی داشته است!

پنج- طبق قانون مجازات اسلامی، خانم های بدکاره (به تعبیر ایشان) باید هشتاد ضربه شلاق بخورند. سوال اینجاست، ایشان قبل از زدن شلاق با این خانم ها مصاحبه می کرده و یا بعد از آن!؟

شش- ذکر این نکته ضروری است که از نگاه اینجانب، چیزی به نام زن بدکاره وجود ندارد، اگر یک خانم مایل است که با مردان متعدد رابطه داشته باشد، این حق او است و کسی نیز نباید مزاحم او شود و او از حقوق برابری با دیگر شهروندان برخوردار است. بماند که بسیاری از این خانم ها، (تقریبا تمام آنها) خود قربانی بی رحمی جامعه هستند و در سایه نبود تامین اجتماعی، حقوق بیکاری، فشارهای اجتماعی و ... به این کار تن در می دهند.
در حقیقت، در حالی برخی به بی رحمی، به این خانم ها به دیده تحقیر نگاه می کنند، که این خانم ها قربانی بوده و نیاز به حمایت دارند.
هدف این نوشته، تنها یادآوری حماقت موجود در گفته های این آخوند است.




دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۳

آهای دنیا..! این رژیم جمهوری اسلامی، از هزاران «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» تشکیل شده است...!

آهای دنیا..!
شما یک «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» می بینید...! اما در مجلس، ریاست جمهوری، امام جمعه ها، سپاه، ارتش و یا قوه قضاییه، پر است از این بیماران جنسی و روانی...!
----------

آهای دنیا..!
ببینید، امثال همین حجت السلام شیخ حسین منطقی، سی و پنج سال است که ملت ایران را گروگان گرفته اند...
---------

آهای دنیا..!
ببینید، اگر برای شما گروگان گرفتن پنج نفر اینقدر آزار دهنده است، مردم ایران از دست این جماعت چه می کشند..!
_______

آهای دنیا..!
این روحانی شیعه، به پنجاه مورد آزار جنسی متهم است، همسرش را کشته و جسدش را سوزانده...، و حال گروگان گیری کرده است...!

این داستان زندگی روزانه ملاهای حاضر در رژیم جمهوری اسلامی است...!

-----------
در اخبار می خوانیم:
-----------------
به گزارش رسانه‌های استرالیا، او «محمد حسن منطقی» نام دارد ولی خود را «شیخ هارون» می‌نامد و لباس روحانیت شیعه می‌پوشد.

بر اساس این گزارش‌ها، او هفت سال پیش نامه‌های کینه توزانه‌ای به خانواده چند تن از سربازان استرالیایی که در خاورمیانه کشته شده‌اند نوشت و از آن زمان در کانون توجه پلیس قرار گرفت.

او همچنین سال گذشته به مشارکت در قتل همسر سابقش نیز متهم شد که مادر دو فرزند است. همسر وی به ضرب چاقو کشته و جسدش سوزانده شده بود.

به گزارش سایت اینترنتی روزنامه استرالیایی The Age او به حدود ۵۰ مورد تعرض جنسی نیز متهم است.



پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

غذای درست و حسابی!

ساعت ده صبح است که کلاهم را بر سر می گذارم، به طرف در ورودی راه می افتم تا برای یک جلسه، به مرکز شهر بروم، به ناگاه  یادم می آید که باید زباله ها را بیرون بگذارم. دیگر نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را که کفش هایم را در آورم. با همان کفش به سمت آشپزخانه می روم، که چشمم به قوطی خالی کنسرو ماهی می افتد.

در حالی که قوطی کنسرو را توی پلاستیک می اندازم، به خودم قول می دهم که: «امشب نه پیتزا می خورم، و نه غذای کنسروی  و نه غذای تک-او-وی. امشب خودم آشپزی می کنم، و یک غذای درست و حسابی می خورم.»

از فکر غذای درست و حسابی است که احساس می کنم گرسنه ام، از یخچال چند برگ کاهو بر می دارم، و در حالی که کاهو می خورم و به سمت در ورودی حرکت می کنم، به خودم می گویم: «این هم نهار امروز، ولی شام درست و حسابی می خورم.»

ساعت هفت بعد از ظهر است، و من سوار مترو،  در مسیر خانه هستم. احساس گرسنگی می کنم و یک دفعه یادم می افتد که به خودم قول داده ام، قول داده ام که غذای درست و حسابی بخورم.
با خودم می اندیشم، کدام غذا در دایره غذای درست و حسابی می گنجد؟! بعد از کمی فکر، می بینم که چلوگوشت، بهترین گزینه است.

یک ایستگاه زودتر پیاده می شوم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم، و سر راه، به سمت قصابی پاکستانی همیشگی می روم.

وارد مغازه می شوم، صبر می کنم تا نوبتم شوم، و به آقاق قصاب می گویم: «سلام العلیکم برادر!»
هر بار که از این مغازه گوشت می خرم، همین را می گویم و هر بار هم توی دلم کلی می خندم، که اگر این بداند من آتیست هستم، توی گوشت چرخ کرده، مرگ موش خواهد ریخت و به من تحویل می دهد!
نیم کیلو گوشت گردن با استخوان می گیرم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم تا دارچین، و «برنج خوب» بخرم.

در همین فاصله چند متر، باران شدیدی می گیرد، جلوی مغازه ایرانی که می رسم، احساس می کنم در خیابان های رشت هستم، باران گرفته و بعد من وارد مغازه می شوم..، از همین تصور ساده و خیال کوچک، در دلم احساس شادی می کنم.

لبخند می زنم و وارد مغازه می شوم و دخترکی بیست و چند ساله، با موی مشکی و بلند، در حالی که پیش بند بلند سبزی بر تن دارد و پشت دخل ایستاده، به فارسی خوش آمد می گوید.
عینکم که در اثر بارش خیس خیس است، و آنورش دیگر مشخص نیست را  در می اورم و در جیب پالتویم می گذارم.

هر بار به این مغازه ایرانی می روم، دچار بحران روحی می شوم، از چند جهت، اول خاطرات ایران زنده می شوم، دوم اینکه کلی تنقلات و شیرینی و پفک می خرم و خلاصه سر اینکه کدام را اول بخورم، دچار «خود درگیری مفرط» می شوم...!

موقع برداشتن دارچین، یادم می آید که فلفل سیاه نیز تمام شده و ندارم، به دقت نگاه می کنم تا فلفل سیاه را پیدا کنم که در ردیف بالای قفسه، یک بسته می بینم که محتویات آن سیاه رنگ است و با آنکه عینک به چشم ندارم، می بینم که روی آن کلمه «بلک» نوشته شده است، به خودم می گویم لابد فلفل سیاه است دیگر، و دو بسته بزرگ  از آنرا بر می دارم و داخل سبد خرید می اندازم، و بعد به طرف دخل حرکت می کنم تا پول خرید را بدهم و به خانه بروم.

سبد را جلوی خانم فروشنده می گذارم، و او شروع می کند به حساب کردن، و من مشغول می شوم به مرتب کردن کیف پولم. یک لحظه سرم را بالا می کنم و می بینم خانم فروشنده، بسته فلفل در دستش است، و خیره مرا نگاه می کند، چشم-تو-چشم که می شویم، لبخندی می زند، سرش را پایین می اندازد و مشغول می شوم به حساب کردن بقیه کالاهایی که من خریده ام.

بی اختیار به دستش نگاه می کنم تا ببینم که حلقه ای دستش هست یا نه! سرم پایین است و سعی می کنم بدون اینکه جلب توجه کنم، به دستانش نگاه کنم، و می بینم حلقه ای به دست ندارد.
یک دفعه درب مغازه باز می شود، و زن و شوهری خندان، وارد می شوند، پول را پرداخت می کنم، و به سمت خانه راه می افتم. در طی راه، باز باران می گیرد، و من به صورت آن خانم نگاه می کنم، به اینکه وقتی می خندید، روی لپ های او گود می افتاد.

به خانه می رسم و شروع می کنم به درست کردن چلوگوشت. دو قابلمه، یکی چلو و دیگری حاوی گوشت پخته شده، روی اجاق گاز است و دیگر تقریبا غذا حاضر است.

به گوشت،  نمک را می زنم، فلفل و  آبلیموی «یک و یک» را که امشب خریده ام نیز از میان خریدها، پیدا می کنم و آنها را باز می کنم و به آب گوشت، اضافه می کنم و می گذارم «جوش» آخر را بزند  و شروع می کنم به چیدن میز.
برنج را در «دیس می کشم»، روی آن کره می گذارم و به روی میز می گذارم، و برای بردن گوشت پخته شده به آشپزخانه باز می گردم، که ناگاه بسته فلفل کنار بطر آبلیمو، روی کابینت نظرم را جلب می کند.

اینبار عینک بر چشم دارم، و از همان دور می بینم که هر چند روی این بسته، کلمه «بلک=فلفل» نوشته شده، اما این فلفل سیاه نیست! بلکه «حنای سیاه» است...!

تازه دو زاریم می افتد که چرا آن خانم فروشنده، اینطوری به من خیره شده بود، او داشته موهای مرا نگاه می کرده، موهایی که یک طرف آن  جو گندمی است... و لابد فکر می کرده من این حنای سیاه را برای رنگ کردن موهایم لازم دارم!

با صدای بلند می خندم و به طرف قابلمه محتوی گوشت می روم، می دانم که دیگر قابل خوردن نیست، و شعله گاز زیر آنرا خاموش می کنم.

به سمت کابینت می روم، یک کنسرو ماهی بر می دارم، و با خود می اندیشم، لااقل امشب علاوه بر کنسرو، برنج هم دارم..!

این هم تصویر آب گوشت مذکور، با مقداری ادویه و حنا...! 


مطالب  گذشته: