دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۳

آهای دنیا..! این رژیم جمهوری اسلامی، از هزاران «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» تشکیل شده است...!

آهای دنیا..!
شما یک «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» می بینید...! اما در مجلس، ریاست جمهوری، امام جمعه ها، سپاه، ارتش و یا قوه قضاییه، پر است از این بیماران جنسی و روانی...!
----------

آهای دنیا..!
ببینید، امثال همین حجت السلام شیخ حسین منطقی، سی و پنج سال است که ملت ایران را گروگان گرفته اند...
---------

آهای دنیا..!
ببینید، اگر برای شما گروگان گرفتن پنج نفر اینقدر آزار دهنده است، مردم ایران از دست این جماعت چه می کشند..!
_______

آهای دنیا..!
این روحانی شیعه، به پنجاه مورد آزار جنسی متهم است، همسرش را کشته و جسدش را سوزانده...، و حال گروگان گیری کرده است...!

این داستان زندگی روزانه ملاهای حاضر در رژیم جمهوری اسلامی است...!

-----------
در اخبار می خوانیم:
-----------------
به گزارش رسانه‌های استرالیا، او «محمد حسن منطقی» نام دارد ولی خود را «شیخ هارون» می‌نامد و لباس روحانیت شیعه می‌پوشد.

بر اساس این گزارش‌ها، او هفت سال پیش نامه‌های کینه توزانه‌ای به خانواده چند تن از سربازان استرالیایی که در خاورمیانه کشته شده‌اند نوشت و از آن زمان در کانون توجه پلیس قرار گرفت.

او همچنین سال گذشته به مشارکت در قتل همسر سابقش نیز متهم شد که مادر دو فرزند است. همسر وی به ضرب چاقو کشته و جسدش سوزانده شده بود.

به گزارش سایت اینترنتی روزنامه استرالیایی The Age او به حدود ۵۰ مورد تعرض جنسی نیز متهم است.



پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

غذای درست و حسابی!

ساعت ده صبح است که کلاهم را بر سر می گذارم، به طرف در ورودی راه می افتم تا برای یک جلسه، به مرکز شهر بروم، به ناگاه  یادم می آید که باید زباله ها را بیرون بگذارم. دیگر نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را که کفش هایم را در آورم. با همان کفش به سمت آشپزخانه می روم، که چشمم به قوطی خالی کنسرو ماهی می افتد.

در حالی که قوطی کنسرو را توی پلاستیک می اندازم، به خودم قول می دهم که: «امشب نه پیتزا می خورم، و نه غذای کنسروی  و نه غذای تک-او-وی. امشب خودم آشپزی می کنم، و یک غذای درست و حسابی می خورم.»

از فکر غذای درست و حسابی است که احساس می کنم گرسنه ام، از یخچال چند برگ کاهو بر می دارم، و در حالی که کاهو می خورم و به سمت در ورودی حرکت می کنم، به خودم می گویم: «این هم نهار امروز، ولی شام درست و حسابی می خورم.»

ساعت هفت بعد از ظهر است، و من سوار مترو،  در مسیر خانه هستم. احساس گرسنگی می کنم و یک دفعه یادم می افتد که به خودم قول داده ام، قول داده ام که غذای درست و حسابی بخورم.
با خودم می اندیشم، کدام غذا در دایره غذای درست و حسابی می گنجد؟! بعد از کمی فکر، می بینم که چلوگوشت، بهترین گزینه است.

یک ایستگاه زودتر پیاده می شوم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم، و سر راه، به سمت قصابی پاکستانی همیشگی می روم.

وارد مغازه می شوم، صبر می کنم تا نوبتم شوم، و به آقاق قصاب می گویم: «سلام العلیکم برادر!»
هر بار که از این مغازه گوشت می خرم، همین را می گویم و هر بار هم توی دلم کلی می خندم، که اگر این بداند من آتیست هستم، توی گوشت چرخ کرده، مرگ موش خواهد ریخت و به من تحویل می دهد!
نیم کیلو گوشت گردن با استخوان می گیرم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم تا دارچین، و «برنج خوب» بخرم.

در همین فاصله چند متر، باران شدیدی می گیرد، جلوی مغازه ایرانی که می رسم، احساس می کنم در خیابان های رشت هستم، باران گرفته و بعد من وارد مغازه می شوم..، از همین تصور ساده و خیال کوچک، در دلم احساس شادی می کنم.

لبخند می زنم و وارد مغازه می شوم و دخترکی بیست و چند ساله، با موی مشکی و بلند، در حالی که پیش بند بلند سبزی بر تن دارد و پشت دخل ایستاده، به فارسی خوش آمد می گوید.
عینکم که در اثر بارش خیس خیس است، و آنورش دیگر مشخص نیست را  در می اورم و در جیب پالتویم می گذارم.

هر بار به این مغازه ایرانی می روم، دچار بحران روحی می شوم، از چند جهت، اول خاطرات ایران زنده می شوم، دوم اینکه کلی تنقلات و شیرینی و پفک می خرم و خلاصه سر اینکه کدام را اول بخورم، دچار «خود درگیری مفرط» می شوم...!

موقع برداشتن دارچین، یادم می آید که فلفل سیاه نیز تمام شده و ندارم، به دقت نگاه می کنم تا فلفل سیاه را پیدا کنم که در ردیف بالای قفسه، یک بسته می بینم که محتویات آن سیاه رنگ است و با آنکه عینک به چشم ندارم، می بینم که روی آن کلمه «بلک» نوشته شده است، به خودم می گویم لابد فلفل سیاه است دیگر، و دو بسته بزرگ  از آنرا بر می دارم و داخل سبد خرید می اندازم، و بعد به طرف دخل حرکت می کنم تا پول خرید را بدهم و به خانه بروم.

سبد را جلوی خانم فروشنده می گذارم، و او شروع می کند به حساب کردن، و من مشغول می شوم به مرتب کردن کیف پولم. یک لحظه سرم را بالا می کنم و می بینم خانم فروشنده، بسته فلفل در دستش است، و خیره مرا نگاه می کند، چشم-تو-چشم که می شویم، لبخندی می زند، سرش را پایین می اندازد و مشغول می شوم به حساب کردن بقیه کالاهایی که من خریده ام.

بی اختیار به دستش نگاه می کنم تا ببینم که حلقه ای دستش هست یا نه! سرم پایین است و سعی می کنم بدون اینکه جلب توجه کنم، به دستانش نگاه کنم، و می بینم حلقه ای به دست ندارد.
یک دفعه درب مغازه باز می شود، و زن و شوهری خندان، وارد می شوند، پول را پرداخت می کنم، و به سمت خانه راه می افتم. در طی راه، باز باران می گیرد، و من به صورت آن خانم نگاه می کنم، به اینکه وقتی می خندید، روی لپ های او گود می افتاد.

به خانه می رسم و شروع می کنم به درست کردن چلوگوشت. دو قابلمه، یکی چلو و دیگری حاوی گوشت پخته شده، روی اجاق گاز است و دیگر تقریبا غذا حاضر است.

به گوشت،  نمک را می زنم، فلفل و  آبلیموی «یک و یک» را که امشب خریده ام نیز از میان خریدها، پیدا می کنم و آنها را باز می کنم و به آب گوشت، اضافه می کنم و می گذارم «جوش» آخر را بزند  و شروع می کنم به چیدن میز.
برنج را در «دیس می کشم»، روی آن کره می گذارم و به روی میز می گذارم، و برای بردن گوشت پخته شده به آشپزخانه باز می گردم، که ناگاه بسته فلفل کنار بطر آبلیمو، روی کابینت نظرم را جلب می کند.

اینبار عینک بر چشم دارم، و از همان دور می بینم که هر چند روی این بسته، کلمه «بلک=فلفل» نوشته شده، اما این فلفل سیاه نیست! بلکه «حنای سیاه» است...!

تازه دو زاریم می افتد که چرا آن خانم فروشنده، اینطوری به من خیره شده بود، او داشته موهای مرا نگاه می کرده، موهایی که یک طرف آن  جو گندمی است... و لابد فکر می کرده من این حنای سیاه را برای رنگ کردن موهایم لازم دارم!

با صدای بلند می خندم و به طرف قابلمه محتوی گوشت می روم، می دانم که دیگر قابل خوردن نیست، و شعله گاز زیر آنرا خاموش می کنم.

به سمت کابینت می روم، یک کنسرو ماهی بر می دارم، و با خود می اندیشم، لااقل امشب علاوه بر کنسرو، برنج هم دارم..!

این هم تصویر آب گوشت مذکور، با مقداری ادویه و حنا...! 


مطالب  گذشته: 
  



یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۳

ریشه ظهور احمدی نژادها از کجاست؟/ آیا الزاما یک فرد فقیر، سیاستمدار خوبی است و به جامعه اش خدمت خواهد کرد؟!

در برخی از  جوامع جهان سوم، برخی تصور می کنند که هر کسی که پولدار بود، الزاما آدم بدی است و از راه دزدی و غارت اموال عمومی، به این ثروت کلان دست یافته است.

این تصور در بسیاری از موارد در کشورهای جهان سوم، صحیح است، گفته می شود حسنی مبارک، رییس جمهور سابق مصر، بیش از چند میلیارد دلار ثروت داشته است، یا برخی از ژورنالیست ها، از ثروت چهل میلیاردی بشار اسد صحبت می کنند.

طبیعی است که در یک کشور جهان سوم، جز با غارت اموال عمومی نمی توان به ثروت قابل توجهی دست یافت و یا پولدار شد. این مثال، در ایران کنونی نیز تا حدی صادق است. عموم افرادی که از سطح عادی جامعه ثروتمند تر هستند، به نوعی با این رژیم در ارتباط هستند و از رانت های دولتی بهره می برند.

اما این دیدگاه، برای جهان مدرن درست نیست. در یک کشور دمکراتیک که بازار آزاد در آن وجود دارد، یک نفر با کار سخت و تلاش، می تواند پولدار شود. کافی است آن شخص یک دکتر خود، یا وکیل موفق باشد.

دیدگاهی که در جهان سوم وجود دارد، مضرات بسیاری برای آن جامعه به همراه دارد. به عنوان نمونه، گروه هایی که به دنبال روی کار آوردن نظامی دیکتاتوری هستند و یا قصد سرنگونی نظام حاکم بر آن کشور را دارند، از وجود افراد ثروتمند، استفاده بسیار می کنند و به مرد عادی یادآور می شوند که این فرد پولدار، حق آنها را خورده است.

در این میانه، افراد پوپولیستی چون احمدی نژاد، می توانند  با نشان دادن اینکه مخالف تبعیض هستند و قصد مبارزه با فساد اقتصادی را دارند، به راحتی آرای مردم را کسب کنند، چون در انتخابات کشورهای دیکتاتوری،آزادی بیان وجود ندارد و عامه مردم، از واقعیت های پشت پرده آگاه نمی شوند.

اینگونه است که فقر، در چنین کشورهایی تبدیل به ارزش می شود، در حالی که فقر، ارزش نیست، و در صورتی که یک فرد پولدار، از راه درست و سالم، ثروت خود را کسب کرده باشد، شایسته احترام است، چون او با فعالیت های خود، در جامعه تولید کار کرده و مالیات نیز داده است. 


مطالب  گذشته: 


یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۳

مشکل رژیم نیست! مصیبت اصلی، «خو» گرفتن ما است، خو گرفتن به نقض حقوق بشر، به لگدمال شدن کرامت انسانی، به این تحقیر مداوم!

این رژیم سی و پنج ال است که بر مسند قدرت است، و سران این رژیم، چنگیز وار به غارت ایران و لگد مال کردن کرامت انسانی ایرانیان مشغول هستند.

جنگ بین یک ملت با دیکتاتور حاکم یا زورگویان، چیز جدیدی نیست، و مردم ایران به درازای تاریخ آنرا تجربه کرده اند، از حمله اعراب گرفته تا یورش چنگیز و عثمانی..، از دخالت اجنبی در تاریخ معاصر گرفته تا حمله صدام حسین به کشورمان.

این رژیم دیکتاتوری نیز محکوم به شکست و سرنگونی است و این جبر تاریخ است. هیچ کسی باور نمی کرد رژیم های قدرتمندی چون رژیم کمونیستی در شوروری سابق، یا اروپای شرقی فرو پاشند، اما پیروزی یک ملت بر دیکتاتورها، به صورت پیشفرض در سرنوشت هر جامعه ای نگاشته شده است.

اما آنچه در این میان، باعث آزار آدمی است، «خو» گرفتن برخی از هموطنان ما به شرایط موجود در جامعه است.
خو گرفتن و بی تفاوتی بخشی از هموطنان، چون سوهان به روح آدمی خراش می اندازد و آدمی را به فکر وا می دارد که اینان را چه شده است؟!

این گروه از هموطنان ما، چه در داخل و چه در خارج از کشور حضور دارند.

در داخل کشور، آن دسته از شهروندانی که تنها به بهبود شرایط زندگی خود می اندیشند و فارغ از شرایط حاکم بر جامعه هستند؛ و آن دسته از هموطنان خارج نشینی که تنها به این می اندیشیند که زندگی مرفهی در خارج برای خود فراهم کنند و حتی لحظه ای به مصیبتی که بر ما می رود، اندیشه نمی کنند...!

اینها به این نمی اندیشند که «این مزرعه را آب گرفته-دهقان مصیبت زده را خواب گرفته!» است.

آن دسته از هموطنان داخل کشور که تنها دغدغه آنها، سوار شدن به ماشین بهتری است، آیا به این اندیشیده اند که این رژیم در این سی سال، به اندازه یکصد و پنجاه هزار دلار، از جیب هر ایرانی دزدیده است؟! آیا به این فکر می کنند که این رژیم، غرور هر ایرانی را شکسته است، و نام ایرانی را با کلام زشتی چون تروریست، یکجا قرارداده است؟!

آیا به این می اندیشند که نسل بعدی این جامعه، یعنی فرزندان آنها، به جای کشوری آباد، خرابه ای را از آنها تحویل خواهند گرفت؟

مصیبت اصلی ما، این رژیم نیست، مصیبت اصلی ما خو گرفتن این دسته از هموطنان به مشاهده نقض حقوق بشر و لگدمال شدن کرامت انسانی است... 

پی نوشت: 
به یاد «دارا ایرانی»، وبلاگ نویسی که علی رغم بیماری، همیشه قلمش را در راه آزادی کشورش به کار گرفت.

مطالب  گذشته: 


یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۳

این ویدیوها را ببینید: / بدون اعتلای حقوق زنان، ما به رفاه و پیشرفت نمی رسیم...!

چرا حقوق زنان مهم است؟ چرا باید برای اعتلای حقوق زنان مبارزه کرد؟

دلیل ساده است، رفاه و امنیت جامعه، به اعتلای حقوق زنان وابسته است، و اگر این حقوق به رسمیت شناخته نشود، از رفاه و امنیت خبری نخواهد بود.


این یک واقعیت تلخ است، نقض حقوق زنان برای بسیاری از مردان ایرانی، قباحت خود را از دست داده است. 

یک شهروند ایرانی، چه زن و چه مرد، از زمان کودکی، شاهد نقض حقوق زنان است، اگر زن باشد، این رخداد چندش آور، طبیعی و قابل تحمل جلوه می کند، و اگر مرد باشد، دیگر این کار زننده، قباحتی نخواهد داشت...! 

در دنیای غرب، فعالین زنان پیروز ماجرا بوده اند، و هر چند هنوز در آنجا نیز شاهد نقض حقوق زنان هستیم، اما به صورت اساسی، زن با مرد برابر قلمداد می شود، اما در ایران، این مبارزه در آغاز راه خود است، و زنان برای دستیابی به حقوق انسانی خود، راه درازی را در پیش دارند. 

راه درازی در پبش است، تا زمانی که برای زنان و مردان جامعه، نقض حقوق زنان، قبیح جلوه کند، و با بی تفاوتی از کنار آن نگذرند. مهمترین کار این است که به کودکان یک جامعه، برابری زن و مرد، نشان داده شود، و پسران یک جامعه بدانند که دختران آن جامعه، شهروند درجه دو نیستند. 

بدون همکاری زنان، بدون اینکه زنان در جایگاه درست خود قرار بگیرند، اصولا دست یافتن به دمکراسی، حقوق بشر، یا پیشرفت، امری محال است. مگر می شود نیمی از جامعه، از حقوق انسانی خود بی بهره باشند، آنگاه دم از استقرار حقوق بشر زد؟! 

این زنان هستند که می توانند با حضور پر رنگ خود در سیاست، حافظ دمکراسی باشند، این زنان هستند که با ایفای نقش مهم خود در خانواده یا آموزش، باعث تربیت بهتر نسل بعد می شوند، نسلی که می داند باید به حقوق دیگر شهروندان احترام بگذارد، و در مقابل دیکتاتوری قد علم کند. 

مهمترین ابزار برای پیشرفت یک جامعه، قدرت بخشی به زنان آن جامعه است، جامعه ای که زنان آن از حقوق انسانی خود، و امکاناتی برابر در جامعه بهره مند باشند، و در عرصه اجتماع، از سیاست گرفته تا فعالیت های مدنی یا بازار کار، حضور پر رنگی دارند، با سرعت خیره کننده ای به سمت پیشرفت حرکت می کند. 

تا زمانی که زنان ایران، ابتدا به حقوق خود آگاه نشوند، و مردان ایران نیز آن حقوق را به رسمیت نشناسند، از رفاه و پیشرفت، خبری نخواهد بود. 

در یک کلام، بدون حضور پر رنگ و برابر زنان، از دمکراسی خبری نیست، و بدون دمکراسی نیز این ملک مصیبت زده، به هیچ پیشرفت پایداری دست نخواهد یافت. 

لذا پر بیراه نیست اگر گفته شود زمانی که حقوق زنان در یک جامعه نقض می شود، به صورت غیر مستقیم، حقوق تمامی مردان آن جامعه نیز نیز نقض شده است.

به یاد دارم زمانی نیویورک تایمز، مقاله ای را منتشر کرده بود، و با محاسبه آماری دقیق، نشان داده بود که در طول تاریخ بشریت، هیچگاه تعداد بردگان به این زیادی نبوده است! دلیل ساده است، چون جمعیت انسان ها افزایش یافته است، اما همچنان شاهد نقض حقوق زنان هستیم، و شاهد هستیم که زنان بسیاری در گوشه و کنار دنیا، به کار اجباری گمارده می شوند، و یا قربانی حقوق نابرابر می شوند، و به نوعی برده محسوب می شوند. تعداد آنها آنقدر زیاد است، که هیچ گاه در طول تاریخ، این تعداد برده در دنیا وجود نداشته است. 


قبلا مقاله ای نوشته بودم، که در اینجا باز بخش هایی از آن را ذکر می کنم:

رژیم اسلامی، به صورت شبانه روز، زنان ایرانی را تحقیر می کند  و حقوق انسانی آنها را لگد مال می کند، اما با شگفتی بسیار می بینیم:

-          نماد مبارزه ایرانیان آزادی خواه، دختری است به نام ندا آقا سلطان که مظلومانه جان سپرد!
-          زنی به نام نسرین ستوده، نماد و سمبل شرافت وکلای ایرانی است.
-          زنی به نام شیرین عبادی، تنها ایرانی است که جایزه صلح نوبل را از آن خود کرده است،
-          شیرزنی به نام سیمین بهبهانی، نماد شجاعت، آزادی خواهی روشنکفران و اهل قلم است...!
-          در جامعه ایران، زنی مانند پروین فهیمی یافت می شود، در حالی که پسرش را بی رحمانه کشته اند، انسانیت را معنا می کند و می گوید در صورت آزادی زندانیان سیاسی، از خون پسرش نیز خواهد گذشت...!!
-          در تمام تلاش های ایرانیان برای آزادی و دمکراسی، زنان در خط مقدم قرار داشته اند!
-          تعداد زنان دانشجو از تعداد مردان پیشی گرفته است...!
براستی، چگونه است که زنان ایران زمین، پیشروان دمکراسی، صلح و کرامت انسانی هستند؟! و چرا رژیم ایران، این همه از زنان و فعالین حقوق زن، وحشت دارد؟!کافیست نکات ذیل را کنار هم بگذاریم:

-          تاریخ ثابت کرده که در قیاس با مردان، زنان صلح جو تر هستند و تا جایی که می شود از خشونت دوری می کنند. اگر یک زن قدرت را در دست گیرد، احتمال اینکه حاضر شود خون مخالفین را بر زمین بریزد، خیلی کمتر است.

-          زنان دسترسی مستقیم به کودکان دارند و اگر از حقوق حقه خود و یا مسایلی چون دمکراسی آگاه شوند، به راحتی به کودکان خود آموزش می دهند و نسل بعد، نسلی آگاه و با شعورتر خواهد شد، چیزی که برای رژیم، مانند زهر است...!
ختم کلام این است که هر چه نقش زنان در یک جامعه، پر رنگ تر باشد و حقوق آنها بیشتر رعایت شود، آن جامعه به دمکراسی نزدیکتر است.

این یک واقعیت است، افراد دیکتاتور و تمایت خواه، انسان هایی که تنها در پی نابودی زندگی دیگران هستند، مخالف حقوق برابر زنان و مردان هستند، شاید ساده ترین مثال برای آن، داستان ملاله در پاکستان باشد. دختر چهارده ساله ای که طالبان را به زانو درآورد و در آخر، طالبان برای کشتن او به حمله تروریستی دست زد، چرا که ملاله، خواستار آموزش زنان در جامعه بود.


سوال ساده ای از شما می پرسم، چرا عقب افتاده ترین جوامع، کشورهایی هستند که زنان در آن از حقوق مساوی برخوردار نیستند؟!



به کشورهای عقب افتاده آفریقا بنگرید، به کشورهای اسلامی نگاه کنید، از پاکستان گرفته تا عربستان سعودی! این کشورها، عقب افتاده ترین کشورهای دنیا هستند و با یک حساب سر انگشتی می توان نتیجه گرفت که ارتباط مستقیمی بین حقوق زنان و سطح دمکراسی و حقوق بشر در هر جامعه ای وجود دارد.



این ارتباط دو سویه است:

-          اگر حقوق زنان در جامعه ای به رسمیت شناخته شود و زنان قدرت حقه خود را داشته باشند، از دمکراسی حفاظت خواهند کرد.
-         از طرفی نیز،  وجود دمکراسی در هر کشوری، باعث می شود که جامعه و حاکمیت  حقوق زنان را به رسمیت بشناسند.
زنان منادی صلح و آرامش هستند، اگر به جنگ های تاریخ نگاه کنید، هیچ جنگی را نخواهید یافت که زنان آغازگر آن باشند. در حقیقت این مردان هستند که تا کنون دنیا را اداره کرده اند و نتیجه اش، چنین دنیای بی نظم و پر از خشونت است...!



در خاتمه، چند ویدیو که قبلا بر آنها زیر نویس گذاشته بودم و  درباره حقوق زنان است، به صورت یکجا تقدیم می کنم: ویدیویی دیدنی از ایزایل آلنده، نویسنده شهیر درباره حقوق زنان (یکی از پربیینده ترین ویدیوهایی سایت تد)

 ویدیویی دیدنی از ایزایل آلنده، نویسنده شهیر درباره حقوق زنان (یکی از پربیینده ترین ویدیوهایی سایت تد)


تعریف زن چیست؟ چگونه دو فرشته در سومالی، جامعه را دگرگون می کنند


ویدیو با زیرنویس فارسی/ زینب ثعلبی بنیانگذار بنیاد بین المللی زنان برای زنان از نقش زنان در صلح می گوید / صلح جایی است که ناخن پای من باز شروع به رشد کند



چرا باید به پسران بیاموزیم که زنان، ملک مردان نیستند؟


مدیر اجرایی فیسبوک در سخرانی خود: بانوان گرامی، خودتان را دست کم نگیرید

می توان هم بیخدا بود و هم ناقض حقوق بشر! می توان باخدا بود و به حقوق بشر احترام گذارد..!

هیچ ارتباطی بین اعتقاد به خدا و بیخدایی، با نقض حقوق بشر وجود ندارد! به چند مثال زیر توجه فرمایید:

مثال اول: یک بیخدای ناقض حقوق بشر:

آقای فرهاد بیخدا است و به شدت نقد دین می کند. تا اینجای کار حق اوست، و از آزادی بیان خود استفاده می کند. اما آقای ایکس، پا را فراتر می گذارد، و به جای اینکه تنها به نقد دین بپردازد، به خود مسلمانان توهین می کند...!

او در اینجا، حقوق بشر را نقض کرده است، هیچ کسی حق ندارد یک انسان را به دلیل داشتن یک عقیده خاص، مورد رفتار «غیر برادرانه» قرار دهد.
یک مثال: در صفحه فیسبوکی این وبلاگ، به نگارنده به دلیل حمایت از کمپین نجات آیت الله بروجردی، حمله شده است! و چند نفر که خود را بیخدا می دانند، به این اقدام بنده اعتراض کرده اند.

مثال دوم: یک بیخدای مدافع حقوق بشر:

آقای سیاوش بیخدا است، اسلام را نقد می کند، اما هیچگاه به دلیل اینکه یک نفر عقیده خاصی دارد و مثلا مسلمان است، به او بی حرمتی نمی کند. او می داند که می تواند عقاید یک مسلمان را نقد کند، اما هیچگاه اجازه ندارد کرامت انسانی یک مسلمان را زیر سوال ببرد، و حقوق انسانی او را نقض کند.

وقتی آقای سیاوش می بیند حقوق انسانی یک مسلمان توسط مثلا رژیم ایران نقض می شود، واکنش نشان می دهد و به این نقض حقوق بشر اعتراض می کند.

مثال سوم: یک باخدای ناقض حقوق بشر:

آقای گیو، یک فرد مسلمان است. او حقوق انسانی دیگر شهروندان را زیر پا می گذارد، و مثلا برای اجرای قوانینی خاص که به آن اعتقاد دارد، حقوق دیگران را لگدمال می کند.

مثلا با اجرای قوانین حجاب، در مسایل داخلی و نحوه پوشش دیگران دخالت می کند. طبیعی است که آقای گیو، یک فرد با خدا، ولی ناقض حقوق بشر است.

مثال چهارم: یک باخدای مدافع حقوق بشر:

خانم شیرین عبادی، یک مسلمان است، در مصاحبه با تلویزیون نروژ هم به صراحت می گوید که مسلمان است (منبع)، اما هرگاه با نقض حقوق بشر مواجه می شود، واکنش نشان می دهد و به آن اعتراض می کند.

مثال های فوق به خوبی نشان می دهد که اعتقاد یا عدم اعتقاد به خدا، ارتباطی به نقض حقوق بشر ندارد. به باور نگارنده، نقض حقوق بشر و یا دفاع از آن، بیشتر به شخصیت فرد بر می گردد، و اینکه او تا چه حد به همنوعان خود اهمیت می دهد و درباره آنها احساسات دارد.

ماجرای آقای بروجردی:

درباره آقای بروجردی، در این نوشته توضیح بیشتری داده ام، و تنها به ذکر نکات ذیل بسنده می کنم:

یک- آقای بروجردی برای هموارسازی جاده رسیدن به دمکراسی در ایران، نقش بسیار مهمی را ایجاد می کنند. در حقیقت، ایشان این گزینه را پیش روی مردم دیندار می گذارند که هم مسلمان باقی بمانند و هم جلوی دخالت دین در سیاست را بگیرند تا نظام جنایتکار ولایت فقیه، از قدرت کنار برود.


دو- اعدام ایشان، نقض آشکار حقوق بشر است، و ایشان هیچ گناهی جز تلاش برای جدایی دین از سیاست انجام نداده اند. او بیگناه است و باید فورا آزاد شود. 

خواندن این مطالب را نیز به شما توصیه می کنم: 



مطالب روز گذشته: 

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۳

آقای آیت الله کاظمینی بروجردی، به عنوان یک بیخدا شما را ستایش می کنم و در مقابل شما کلاه از سر بر می دارم!

آیت الله سید حسین کاظمینی بروجردی، یک روحانی شیعه است که معتقد به جدایی دین از سیاست بوده، و به همین دلیل، مورد غضب رژیم قرار گرفته و سالها است که در زندان به سر می برد.

علی رغم اینکه سن بالایی دارد، و از نظر جسمی، وضع وخیمی دارد، رژیم خامنه ای به او اجازه دسترسی به پزشک و داروهای مورد نیاز را نمی دهد، و در چند روز اخیر، اخباری منتشر شده که گویا رژیم ایران قصد اعدام او را دارد. (منبع: بام آزادی)

پر بیراه نیست اگر بگوییم او یک مبارز به تمام معنای راه آزادی و انسانیت است، او در حالی در گوشه زندان به سر می برد که می توانست به دلیل داشتن مقام آیت اللهی، به مانند دیگر آخوندها، به غارت ایران بپردازد و از بهترین امکانات زندگی و مقام های دولتی برخوردار باشد.

اما آیت الله بروجردی چنین نکرده است، او کنج زندان را به جان نحیف خود خریده، از مقامات دولتی چشم پوشیده، و به مانند یک کوه استوار، برای دفاع از جدایی دین از سیاست، ایستادگی کند.

اهمیت آیت الله   کاظمینی بروجردی:  

کسانی که با تاریخ روشنگفری در اروپا آگاه هستند، خوب می دانند که نقش آقای بروجردی تا چه حد اهمیت دارد. 

آیت الله بروجردی گزینه ای را در مقابل افراد مذهبی قرار می دهد تا همچنان به دین خود پایبند بمانند، اما از رژیم خامنه ای، طرفداری نکنند.

وجود آیت الله بروجردی، یک موهبت اساسی برای جدایی دین از سیاست است، و کمک شایانی است تا دین را از سیاست جدا نمود، و راه رسیدن به دمکراسی در ایران، هموار گردد.

در حقیقت، روشی که آیت الله بروجردی برگزیده، هم جهت با روشنفکران و روشنگران ایرانی است. و در حقیقت این انسان آزاده،  جاده رسیدن به دمکراسی در ایران را بسیار هموارتر می کند. 

شرافت این مرد ستودنی است، در جامعه ای که عنوان آیت الله، یک دکان پر رونق است و می توان از قبل آن، هزاران سود برد و بهترین زندگی را برای خود فراهم کرد، او به منظور تبلیغ جدایی دین از سیاست، تا پای اعدام جلو رفته و اکنون چند سالی است که زیر شکنجه روانی و جسمی قرار دارد.

در مقابل چنین مرد آزاده ای، کلاه از سر بر می دارم و آرزوی سلامتی و آزادی هر چه سریعتر او را از زندان دارم.  

مطالب پیشین: