پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۳

آقای شیخ انصاری، این خانم های پای منبر شما اکثرا بسیجی هستند، پس طبق گفته خودتان، همه قبلا بدکاره بوده اند..!

یکی از آخوندهای معروف، سخنی را گفته که منجر به رویش کلم بروکلی بر کله انسان می شود! ایشان گفته اند:

شیخ حسین انصاریان: "با لباس شخصی چهار هزار زن بدکاره را توبه دادم!! / با چهار هزار زن بدکاره مصاحبه کرده‌ام و با آنان روبرو شده‌ام. البته این کار را اغلب بدون لباس روحانیت انجام داده‌ام، از ترس اینکه اگر مرا ببینند، آبروی کل روحانیت می‌رود/چهار هزار زن بدکاره توبه کرده‌اند و مدارکشان در دادستانی هم موجود است. خیلی‌هایشان را خودم شوهر دادم و بسیاری هم فرزند دار شده‌اند و پای منبر‌هایم می‌آیند.

پس از خواندن گفته های ایشان، نکات ذیل به ذهن بنده آمده است:

یک- ایشان فرموده اند که بسیاری از این خانم ها، هم اکنون مشتری منبر ایشان هستند! از آنجایی که ایشان از آخوندهای دولتی محسوب شده و اکثر شرکت کنندگان در سخنرانی های ایشان، افراد وابسته به رژیم بوده اند، و مثلا بسیجی هستد، آیا منصفانه است اگر بگوییم این خانم های بسیجی حاضر در سخنرانی ایشان، عموما قبلا «بدکاره» بوده اند!؟

دو- شما به نحوه صحبت کردن ایشان در ویدیو زیر توجه بفرمایید! ایشان روی دور آهسته صحبت می کنند! حال سوال من این است که ایشان با این سرعت حرف زدن، چطور با چهار هزار خانم مصاحبه کرده است؟!

سه- مگر ایشان با این خانم ها چه کار می خواسته اند بکنند که لباس شخصی پوشیده اند و می گویند اگر لباس روحانیت می پوشیدم، آبروی لباس روحانیت می رفت؟!

چهار- آیا باید نام آقای انصاری را در کتاب گینس، به عنوان یکی از رکورداران، وارد کرد؟! در میان نام کسانی که بیشترین شریک جنسی را داشته اند، نام افرادی به چشم می خورد که تنها هزار شریک داشته اند. با توجه به اینکه آقای انصاری یک آخوند است، و طبیعی است که اگر با یک زن بدکاره (به تعبیر خودش) روبرو شود، امکان کنترل خود را ندارد، منصفانه است اگر بگوییم که او هم حداقل چهار هزار شریک جنسی داشته است!

پنج- طبق قانون مجازات اسلامی، خانم های بدکاره (به تعبیر ایشان) باید هشتاد ضربه شلاق بخورند. سوال اینجاست، ایشان قبل از زدن شلاق با این خانم ها مصاحبه می کرده و یا بعد از آن!؟

شش- ذکر این نکته ضروری است که از نگاه اینجانب، چیزی به نام زن بدکاره وجود ندارد، اگر یک خانم مایل است که با مردان متعدد رابطه داشته باشد، این حق او است و کسی نیز نباید مزاحم او شود و او از حقوق برابری با دیگر شهروندان برخوردار است. بماند که بسیاری از این خانم ها، (تقریبا تمام آنها) خود قربانی بی رحمی جامعه هستند و در سایه نبود تامین اجتماعی، حقوق بیکاری، فشارهای اجتماعی و ... به این کار تن در می دهند.
در حقیقت، در حالی برخی به بی رحمی، به این خانم ها به دیده تحقیر نگاه می کنند، که این خانم ها قربانی بوده و نیاز به حمایت دارند.
هدف این نوشته، تنها یادآوری حماقت موجود در گفته های این آخوند است.




دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۳

آهای دنیا..! این رژیم جمهوری اسلامی، از هزاران «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» تشکیل شده است...!

آهای دنیا..!
شما یک «حجت السلام شیخ حسین منطقی!» می بینید...! اما در مجلس، ریاست جمهوری، امام جمعه ها، سپاه، ارتش و یا قوه قضاییه، پر است از این بیماران جنسی و روانی...!
----------

آهای دنیا..!
ببینید، امثال همین حجت السلام شیخ حسین منطقی، سی و پنج سال است که ملت ایران را گروگان گرفته اند...
---------

آهای دنیا..!
ببینید، اگر برای شما گروگان گرفتن پنج نفر اینقدر آزار دهنده است، مردم ایران از دست این جماعت چه می کشند..!
_______

آهای دنیا..!
این روحانی شیعه، به پنجاه مورد آزار جنسی متهم است، همسرش را کشته و جسدش را سوزانده...، و حال گروگان گیری کرده است...!

این داستان زندگی روزانه ملاهای حاضر در رژیم جمهوری اسلامی است...!

-----------
در اخبار می خوانیم:
-----------------
به گزارش رسانه‌های استرالیا، او «محمد حسن منطقی» نام دارد ولی خود را «شیخ هارون» می‌نامد و لباس روحانیت شیعه می‌پوشد.

بر اساس این گزارش‌ها، او هفت سال پیش نامه‌های کینه توزانه‌ای به خانواده چند تن از سربازان استرالیایی که در خاورمیانه کشته شده‌اند نوشت و از آن زمان در کانون توجه پلیس قرار گرفت.

او همچنین سال گذشته به مشارکت در قتل همسر سابقش نیز متهم شد که مادر دو فرزند است. همسر وی به ضرب چاقو کشته و جسدش سوزانده شده بود.

به گزارش سایت اینترنتی روزنامه استرالیایی The Age او به حدود ۵۰ مورد تعرض جنسی نیز متهم است.



پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

غذای درست و حسابی!

ساعت ده صبح است که کلاهم را بر سر می گذارم، به طرف در ورودی راه می افتم تا برای یک جلسه، به مرکز شهر بروم، به ناگاه  یادم می آید که باید زباله ها را بیرون بگذارم. دیگر نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را که کفش هایم را در آورم. با همان کفش به سمت آشپزخانه می روم، که چشمم به قوطی خالی کنسرو ماهی می افتد.

در حالی که قوطی کنسرو را توی پلاستیک می اندازم، به خودم قول می دهم که: «امشب نه پیتزا می خورم، و نه غذای کنسروی  و نه غذای تک-او-وی. امشب خودم آشپزی می کنم، و یک غذای درست و حسابی می خورم.»

از فکر غذای درست و حسابی است که احساس می کنم گرسنه ام، از یخچال چند برگ کاهو بر می دارم، و در حالی که کاهو می خورم و به سمت در ورودی حرکت می کنم، به خودم می گویم: «این هم نهار امروز، ولی شام درست و حسابی می خورم.»

ساعت هفت بعد از ظهر است، و من سوار مترو،  در مسیر خانه هستم. احساس گرسنگی می کنم و یک دفعه یادم می افتد که به خودم قول داده ام، قول داده ام که غذای درست و حسابی بخورم.
با خودم می اندیشم، کدام غذا در دایره غذای درست و حسابی می گنجد؟! بعد از کمی فکر، می بینم که چلوگوشت، بهترین گزینه است.

یک ایستگاه زودتر پیاده می شوم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم، و سر راه، به سمت قصابی پاکستانی همیشگی می روم.

وارد مغازه می شوم، صبر می کنم تا نوبتم شوم، و به آقاق قصاب می گویم: «سلام العلیکم برادر!»
هر بار که از این مغازه گوشت می خرم، همین را می گویم و هر بار هم توی دلم کلی می خندم، که اگر این بداند من آتیست هستم، توی گوشت چرخ کرده، مرگ موش خواهد ریخت و به من تحویل می دهد!
نیم کیلو گوشت گردن با استخوان می گیرم، و به سمت مغازه ایرانی حرکت می کنم تا دارچین، و «برنج خوب» بخرم.

در همین فاصله چند متر، باران شدیدی می گیرد، جلوی مغازه ایرانی که می رسم، احساس می کنم در خیابان های رشت هستم، باران گرفته و بعد من وارد مغازه می شوم..، از همین تصور ساده و خیال کوچک، در دلم احساس شادی می کنم.

لبخند می زنم و وارد مغازه می شوم و دخترکی بیست و چند ساله، با موی مشکی و بلند، در حالی که پیش بند بلند سبزی بر تن دارد و پشت دخل ایستاده، به فارسی خوش آمد می گوید.
عینکم که در اثر بارش خیس خیس است، و آنورش دیگر مشخص نیست را  در می اورم و در جیب پالتویم می گذارم.

هر بار به این مغازه ایرانی می روم، دچار بحران روحی می شوم، از چند جهت، اول خاطرات ایران زنده می شوم، دوم اینکه کلی تنقلات و شیرینی و پفک می خرم و خلاصه سر اینکه کدام را اول بخورم، دچار «خود درگیری مفرط» می شوم...!

موقع برداشتن دارچین، یادم می آید که فلفل سیاه نیز تمام شده و ندارم، به دقت نگاه می کنم تا فلفل سیاه را پیدا کنم که در ردیف بالای قفسه، یک بسته می بینم که محتویات آن سیاه رنگ است و با آنکه عینک به چشم ندارم، می بینم که روی آن کلمه «بلک» نوشته شده است، به خودم می گویم لابد فلفل سیاه است دیگر، و دو بسته بزرگ  از آنرا بر می دارم و داخل سبد خرید می اندازم، و بعد به طرف دخل حرکت می کنم تا پول خرید را بدهم و به خانه بروم.

سبد را جلوی خانم فروشنده می گذارم، و او شروع می کند به حساب کردن، و من مشغول می شوم به مرتب کردن کیف پولم. یک لحظه سرم را بالا می کنم و می بینم خانم فروشنده، بسته فلفل در دستش است، و خیره مرا نگاه می کند، چشم-تو-چشم که می شویم، لبخندی می زند، سرش را پایین می اندازد و مشغول می شوم به حساب کردن بقیه کالاهایی که من خریده ام.

بی اختیار به دستش نگاه می کنم تا ببینم که حلقه ای دستش هست یا نه! سرم پایین است و سعی می کنم بدون اینکه جلب توجه کنم، به دستانش نگاه کنم، و می بینم حلقه ای به دست ندارد.
یک دفعه درب مغازه باز می شود، و زن و شوهری خندان، وارد می شوند، پول را پرداخت می کنم، و به سمت خانه راه می افتم. در طی راه، باز باران می گیرد، و من به صورت آن خانم نگاه می کنم، به اینکه وقتی می خندید، روی لپ های او گود می افتاد.

به خانه می رسم و شروع می کنم به درست کردن چلوگوشت. دو قابلمه، یکی چلو و دیگری حاوی گوشت پخته شده، روی اجاق گاز است و دیگر تقریبا غذا حاضر است.

به گوشت،  نمک را می زنم، فلفل و  آبلیموی «یک و یک» را که امشب خریده ام نیز از میان خریدها، پیدا می کنم و آنها را باز می کنم و به آب گوشت، اضافه می کنم و می گذارم «جوش» آخر را بزند  و شروع می کنم به چیدن میز.
برنج را در «دیس می کشم»، روی آن کره می گذارم و به روی میز می گذارم، و برای بردن گوشت پخته شده به آشپزخانه باز می گردم، که ناگاه بسته فلفل کنار بطر آبلیمو، روی کابینت نظرم را جلب می کند.

اینبار عینک بر چشم دارم، و از همان دور می بینم که هر چند روی این بسته، کلمه «بلک=فلفل» نوشته شده، اما این فلفل سیاه نیست! بلکه «حنای سیاه» است...!

تازه دو زاریم می افتد که چرا آن خانم فروشنده، اینطوری به من خیره شده بود، او داشته موهای مرا نگاه می کرده، موهایی که یک طرف آن  جو گندمی است... و لابد فکر می کرده من این حنای سیاه را برای رنگ کردن موهایم لازم دارم!

با صدای بلند می خندم و به طرف قابلمه محتوی گوشت می روم، می دانم که دیگر قابل خوردن نیست، و شعله گاز زیر آنرا خاموش می کنم.

به سمت کابینت می روم، یک کنسرو ماهی بر می دارم، و با خود می اندیشم، لااقل امشب علاوه بر کنسرو، برنج هم دارم..!

این هم تصویر آب گوشت مذکور، با مقداری ادویه و حنا...! 


مطالب  گذشته: