سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۰

آوخ که در کشورم، رسما اندیشیدن و نوشتن، محاربه و مبارزه با الله مدینه شده و مجازاتش اعدام است...! / بازی وبلاگی مرا نیز اعدام کنید

خلاصه:
" آقای خامنه ای، اگر اندیشیدن نزد شما محاربه با مجازت اعدام است، باید هفتاد ملیون ایرانی را اعدام کنی، چه آنکه مردم ایران با مردم قبل از انقلاب تفاوت بسیار دارند، به مدد اینترنت و ماهواره و شجاعت نسل جوان، آنها می اندیشند و اولین سوال آنها نیز این خواهد بود که چرا اندیشیدن و نوشتن در ایران جرم محسوب می شود؟!"

صدور چند حکم اعدام در این چند روزه و متهم شدن چندین وبلاگ نویس به محاربه با الله و صدور کیفرخواست های اعدام، باعث شگفتی ایرانیان شده است.

صد البته که خامنه ای و رژیم او، باید شاهکاری دیدنی انجام دهند تا مردم ایران شگفت زده شوند، چه آنکه کشتن و شکنجه و تجاوز دیگر برای مردم ایران عادی شده و سی سال است که ما به چنین جنایت هایی عادت کرده ایم.

چند وبلاگ نویس، صرفا به دلیل فعالیت اینترنتی به اعدام محکوم شده اند، مثلا مهدی علیزاده ، وبلاگ نویس جوان ایرانی صرفا به دلیل اینکه چند طنز نوشته است، در شرف اعدام است (منبع)  و یا سعید ملک پور، با استناد به دیوان حافظی که در ایمیل های او  وجود داشته، محکوم به اعدام شده است. (منبع)

کشتن یک انسان به جرم اندیشیدن و نوشتن، جنایت بزرگی است و تنها رژیم های پلید دیکتاتوری چون رژیم اسلامی ایران، سوریه و یا کره شمالی چنین ننگ و بی آبرویی را بر خود می خرند.

اما نکته اینجاست، براستی چه بر سر کشور ما آمده است بیدادگاه های آن عملا بی هیچ شرم و پروایی، دستور به کشتن انسان ها می دهند، چرا که مثلا طرف چند خط مطلب نوشته و اندکی فکر کرده است.

کشتن یک انسان به جرم اندیشدن، تنها نشان می دهد که این رژیم تا چه حد فاقد مشروعیت است.
صد البته که این قانون اسلام است، اگر کسی به نقد قران و اسلام بپردازد، بنا به سنت محمد، کشته خواهد شد.


و صد البته که این سوال را به ذهن آدمی می آورد که این چگونه دین و آیین است که در آن فکر کردن و اندیشیدن، اینچنین جرم بزرگی است و مجازات اعدام را به همراه دارد؟!

آقای خامنه ای، اگر اندیشیدن نزد شما محاربه با مجازت اعدام است، باید هفتاد ملیون ایرانی را اعدام کنی، چه آنکه مردم ایران با مردم قبل از انقلاب تفاوت بسیار دارند، به مدد اینترنت و ماهواره و شجاعت نسل جوان، آنها می اندیشند و اولین سوال آنها نیز این خواهد بود که چرا اندیشیدن و نوشتن در ایران جرم محسوب می شود؟!


جنگ دین اسلام با اندیشه و تفکر: 



محمد در ابتدای پیامبریش، چون طرفداران اندکی داشت و هنوز قدرتی نداشت، در سوره بقره آیه ای نازل کرد و گفت لااکراه فی الدین و گفت در قبول اسلام، هیچ اکراه و زوری نیست، اما تا قدرت را بدست گرفت، با بی شرمی تمام، آیاتی مانند آیات زیر نازل کرد. 


در اسلام، کافر بودن (یعنی اینکه بر اساس اندیشه ات نخواهی مسلمان بشوی) مجازاتش مرگ است،  و محمد نیز انسان های فراوانی را کشته است! به عنوان مثال: 



سوره توبه آیه 123 : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ. / ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشیدتا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!
در این آیه به صراحت و بی هیچ شرمی، قران دستور می دهد که یک انسان، صرفا به دلیل اندیشیدن و قبول نکردن اسلام، کشته شود. 


دوشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۰

بخش دوم مناظره گمنامیان و آخوند درباره وجود یا عدم وجود خدا

این بخش دوم مناظره من و آقای آخوند است، بخش اول آنرا در اینجا می توانید ببیند.

خلاصه ای از بخش اول آنرا در زیر تقدیم می کنم:

آخوند: 
"شما میگی جهان واجب الوجوده اما نمیشه به این دلیل که گفتمم چون دنیا ناقصه و متغیره و نمیتواند واجب الوجود باشد /اگر قرار باشد هر خالقی خالقی داشته باشد منجر به تسلسل میشود که محال است پس خدا سر سلسله علل است/همونطور واجب الوجود نمی تونه ناقص باشه چرا؟ چون نقص از عدم میاد و وجود برابر کماله. پس واجب الوجود باید وجود مطلق و نتیجتا کمال مطلق باشه /این هم آخرین جواب من بود:منظور ما از خدا همان واجب الوجوده که شما بالاتر وجودش رو پذیرفتی به نظر من تا همین جا بحث کافیه شما هم اگه به نظرت کافیه بگو تا دیگه کسی کامنت نذاره موافقی ؟"


گمنامیان: 
"من وجود واجب الوجود را پذیرفته ام، یعنی یک موجودی که برای وجود داشتن ، نیاز به خالق ندارد، از نقطه نظر من ، واجب الوجود همین دنیا است و برای به وجود آمدن نیازی به خدا ندارد / شما یک نکته مهم را در نظر نمی گیرید، بحث ما سر این است که آیا دنیا می تواند واجب الوجود باشد یا باید خدای شما واجب الوجود باشد، شما می ایی و می گویی چون دنیا متغیر است، نمی تواند واجب الوجود باشد، پس نیاز به خدا هست / من می گویم من متغیر بودن دنیا را قبول ندارم، اما اگر شما معتقدی دنیا متغیر است، من هم می گویم خدای شما نیز متغییر است !!/ شما نمی توانی بگویی خدای ما متغییر نیست، چون هنوز وجودش اثبات نشده که حالا بخواهی اصلا صفت به ریشش ببندی یا نبندی !! تازه برای همان صفت هم باید دلیل و شاهد و مدرک بیاوری ، روی هوا که نمی شود حرف زد/ در جواب من که می گویم پس آفریننده آفریدگار شما ، چه کسی است، شما می گویید:(او نمی تواند خالقی داشته باشد ، چون منجر به تسلسل می شود و دور باطل است)؛ گویا فراموش کرده اید که شما استدلال لزوم به آفرینش را علم کرده اید، اگر این استدلال نقصان تسلسل دارد، مشکل از شما است ، نه از من / شما نمی تواند از نقصان استدلال خود برای اثبات وجود خدا استفاده کنید!!"

در بخش دوم، ما  این مباحثه را ادامه دادیم و 


خلاصه نظرات و سوالات من در این مناظره را در زیر آورده ام:


در ابتدا آقای آخوند از من می خواست که عدم وجود خدا را ثابت کنم که من پاسخ دادم:


"آخوند  عزیز، الینه علی المدعی، این یک اصل فقهی است که!! شما مدعی وجود خدا هستی، شما باید دلیل بیاوری ، من که مدعی چیزی نیستم که بخواهم برای آن دلیل و مدرک بیاورم!"
"با اینکه وظیفه من نیست که برای عدم اثبات وجود خدا دلیل بیاورم، و اصولا این کار علمی و عقلانی نیست، تلاش می کنم با ذکر چند مثال به شما نشان دهم که خدایی وجود ندارد"
" تصور کنید یک شرکت کوچک با سرمایه یک میلیون ریال، در خیابان انقلاب تهران ، به اسم آلفا ثبت شود، مدیرعاملش متوجه شود در کوچه بغلی، یک مغازه ای باز شده به نام مغازه بتا و مدعی است که نماینده این شرکت آلفا اسـت، بعد به اسم این شرکت آلفا، از مردم پول می گیرد و کلاه برداری می کند، اگر این شرکت آلفا اقدام قانونی انجام ندهد، اگر نرود و جلوی آن مغازه بتا را نگیرد، اگر مدیرعاملش بلند نشود و نرود به مغازه بتا اعتراض نکند، آیا شما در سلامت عقل آن شرکت آلفا، شک نخواهید کرد؟! / حال به من بگویید، چطور است که این خدای شما می بیند به اسم او این همه جنایت می شود، اما سکوت کرده و حرفی نمی زند؟ یعنی این خدا به اندازه شرکت آلفا، با سرمایه یک میلیون ریال(!) برای خودش اعتبار قایل نیست؟ شما چطور این خدای نامعتبر را می پرستید؟"
"من می گویم چنین خدایی، عادل نیست، عاقل هم نیست، چون این کار (اقدام نکردن علیه نماینده های دروغین) خلاف عقل است، خلاف انصاف هم هست، چون آن بنده هایی که مثلا گول گروه های شیطان پرست را خورده اند، در آن دنیا یقه خدا را می گیرند که تو به ما فرصت کافی و مساوی با بقیه را ندادی، تو که می توانستی در مقابل نماینده های دروغینت اقدام کنی، چرا کاری نکردی؟! چطور می خواهی ما را تنبیه یا مورد قضاوت قرار دهی، وقتی به ما اطلاعات کافی و درست نداده ای "

" حالا سوال اساسی تری را مطرح می کنم، آیا خدا مرا آفریده است یا نه؟! آیا او ذهن و سلول های مغزی مرا طراحی کرده یا نه؟ من از نظر منطقی مانند یک رباتی هستم که خداوند برنامه ای را در مغز من کار گذاشته است، حال این برنامه طوری نوشته شده، که هر چه مثلا شما به عنوان نماینده خدا می گویید، من اسلام نمی اورم و کفر می ورزم، چند سوال دارم: یک-ه کسی مسول نوشتن ان برنامه است؟ آیا خدا این برنامه را نوشته یا نه؟ دو آیا خدا می توانسته طوری مغز مرا برنامه ریزی کند که من کفر نورزم؟ --سه: آیا این انصاف است که خدا ذهن و مغز مرا طراحی کرده باشد، بعد مرا به خاطر عملکرد همان مغز تنبیه کند؟"



 نوشته دیگر امروز من: 








یکشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۰

خلاصه اینکه پناهندگی برای گرفتن حقوق بیکاری نیست، قانون پناهندگی برای نجات یک انسان در خطر شکنجه و مرگ است...!

هموطنم، بله، در ایران زندگی سخت شده! اما پناهندگی حق فعالان سیاسی است که جانش را به خطر انداخته، لطفا با دروغ های خود کار آنها را سخت نکن!  
خون جوان پناهنده ایرانی، بر گردن چهکسی  است؟ رژیم خامنه ای، دولت میزبان یا پناهندگان دروغگوی قبلی؟!


براستی چه شده که جوانان ایرانی باید آواره کشورهای غربی شوند و جوانی خود را پشت درب های اداره مهاجرت سر کنند؟


بنا به گزارش ها، یک جوان ایرانی خواستار پناهندگی در آلمان خود را حلق آویز کرده است، (منبع)، این خبر چون پتکی بر مغز کوبیده می شود. بدون هیچ شکی، این جوان بیچاره در ایران مشکل داشته است، وگرنه اگر خیلی فشار به او وارد می شود، راهش را می کشید و بر می گشت به ایران. 
دو حالت بیشتر وجود ندارد، یا این جوان واقعا یک فعال سیاسی بوده و یا اینکه صرفا برای استفاده از مزایای پناهندگی به آلمان رفته است.
دلیل هر چه که باشد، بدون هیچ شکی مقصر اصلی رژیم خونخوار اسلامی است، رژیمی که جوانان وطن را اینگونه از کشور فراری می دهد. بدون هیچ شکی مسولیت اصلی این واقعه فجیع بر گردن رژیم خامنه ای است.
اما در این میان، باید نقش به نقش کسانی پرداخت که از اسم پناهنده سو استفاده می کنند.
برتراند راسل، اندیشمند بزرگ انگلیسی می گوید:
"مرزها خطوطی فرضی و خیالی هستند، این خطوط در آینده برداشته خواهند شد و چیزی به نام مرز معنا نخواهد داشت."
چند دهه بعد از مرگ برتراند راسل، ما شاهد این هستیم که این رویا در اروپا به واقعیت پیوسته و بین کشورهای اروپایی عملا دیگر مرزی وجود ندارد، اما شاید ده ها سال دیگر طول بکشد تا انسان ها آنقدر متمدن (!) بشوند که تمامی مرزها برداشته شود.
اینکه هر انسانی حق داشته باشد به کشورهای دیگر مسافرت کند و در آنجا زندگی کند، صد البته که حق اساسی او و جزوی از اعلامیه جهانی حقوق بشر است، اما مهاجرت به یک کشور دیگر با سو استفاده از امکانات کشور میزبان، تفاوت بسیار دارد.


چند نکته در این میان وجود دارد:
-         کشورهای اروپایی مانند آلمان یا بریتانیا، به پناهندگان امکانات بسیار ارایه می کنند، از خدمات پزشکی گرفته تا هزینه تحصیل و یا اجاره خانه و یا حقوق بیکاری. واضح و مشخص است که پول از آسمان نمی آید و آنها نیز  مانند عربستان نفت نمی فروشند، این پول از مالیات دیگر اعضا جامعه تامین می شود. یعنی این بودجه محدودی است و اگر قرار باشد مثلا آلمان به همه پناهندگی بدهد، باید هر سال جمعیتش دو برابر شود(!) و از یک کشور ثروتمند به کشوری فقیر تبدیل خواهد شد.
-         معمولا یک پناهنده بیشتر از اعضا معمولی جامعه، برای دولت هزینه دارد، چرا که نمی تواند کار کند، زبان بلد نیست و دولت میزبان باید هزینه تحصیل و آموزش زبان را به بیاموزد.
-         در گزارش اداره اقامت بریتانیا به سازمان ملل، گفته شده بود که بیش از نود درصد از پناهندگان ایرانی، بعد از اخذ اقامت، به صورت توریستی به کشور خود می روند(!) و به دیگر عبارت، هیچ مشکل سیاسی در ایران ندارند! (درصد را مطمین نیستم، اما فکر می کنم نود و دو درصد بود). یعنی بیشتر هموطنان پناهنده ما (با عرض پوزش) دروغ گفته اند که جانشان در ایران در خطر است، چون به ایران بازگشته اند!
-         معمولا هزینه آمدن به اروپا نیز زیاد است و معمولا کسانی می توانند خود را به آنجا برسانند که دستشان به دهنشان می رسد، یعنی در ایران چندان هم مشکل گذران زندگی ندارند!
با توجه به این نکات، اگر خود را جای مسول امور مهاجرت کشورهای میزبان بگذاریم، خواهیم دید که آنها باید تصمیم سختی را بگیرند، از طرفی بودجه ای که برای پناهندگان دارند، محدود است و از طرف دیگر جان برخی از این پناهندگان واقعا در خطر است.


به دیگر عبارت، مسولین اداره مهاجرت باید منصفانه عمل کنند و با دقت، کسانی را که جانشان واقعا در خطر است، به عنوان پناهنده بپذیرند. 
لذا آنها مجبور می شوند با مصاحبه و بررسی شرایط فرد،  تنها به درصدی از پناهندگان، پناهندگی بدهند. که متاسفانه قسمت عمده ای از همین درصد اندک نیز، افراد دروغ گویی هستند که بعد از گرفتن پناهندگی برای مسافرت به ایران می روند.
باید قبول کرد که  نمی توان از مثلا دولت آلمان  توقع داشت به هر کسی که از در وارد می شود، اقامت بدهند، چون در اینصورت باید تمام بودجه کشور را به امور پناهندگی اختصاص دهند.
در این میان، افرادی که تنها برای زندگی بهتر، مدعی می شوند که جانشان در خطر است، کار بسیار زشتی را مرتکب می شوند. چون با دروغ های خود، کار را به کسانی را که برای آزادی ایران، جان خود را به خطر انداخته اند، مشکل می کنند.


نکته آزار دهنده این است که چنین اشخاصی، چون برای تعطیلات به ایران می روند، حاضر نیستند به خود زحمت بدهند و مثلا در تظاهرات جلوی سفارت خانه های ایران شرکت کنند! به دیگر عبارت، طرف مدعی بوده که در ایران (با وجود خطر) در تظاهرات شرکت کرده است، اما حاضر نیست در اروپا و در امنیت، در تظاهرات شرکت کند! چرا که می داند اگر در تظاهرات شرکت کند، زمان بازگشت به ایران به مشکل برخورد خواهد کرد! 
در اینجا داستان دو پناهنده ایران را نقل می کنم، تا بببیند چگونه با دروغ های خود، پناهنده های ایرانی را بدنام می کنند و کار آنها را سخت می کنند:
-          خانمی مدعی شده بود که در ایران شوهر داشته و چون به شوهرش خیانت کرده، دادگاه برای او حکم سنگسار صادر کرده و شوهرش نیز به دنبال او می گردد تا او را بکشد! او حقوق بیکاری می گرفت، همزمان به صورت سیاه (بدون پرداخت مالیات) کار هم می کرد و هر ماه مبلغ کلانی را برای همسر خود در ایران می فرستاد تا خانه بخرند! (یعنی هم از پول مالیات دهنده ها، حقوق بیکاری می گرفت، هم یک شغل را غیر قانونی در اختیار گرفت بود، و هم مالیات نمی داد!)
-          زن و شوهری مدعی شده بودند که مسیحی هستند، پناهندگی هم گرفته بودند، اما من در جریان بودم که هر سال به ایران می روند، خانم مذکور نیز همیشه مراسم روضه و سفره اش(!) به راه بود و بعد از مدتی و با پولی که از قبل پناهندگی جمع کرده بود، به ایران رفته بود و بعد ب پاسورت ایرانی، به مکه نیز رفته بود!
   براستی، اگر این جوانی که خودکشی کرده، واقعا به دلیل فعالیت سیاسی جانش در خطر می بوده و از ترس شکنجه در صورت بازگشت خود کشی کرده باشد، آیا چنین اشخاصی در قتل و کشته شدن این جوان، مسول نبوده اند؟!


مجددا تاکید می کنم که حق هر انسانی است که هر جای این کره خاکی که بخواهد زندگی کند، بسیار احمقانه است که یک انسان چون در امریکا به دنیا آمده، از همه امکاناتی بهره مند شود ولی یک انسان دیگر در آفریقا از گرسنگی بمیرد.


 اما، نکته اینجاست: با توجه به محدود بودن بودجه دولت ها برای پناهنده ها، آیا بهتر نیست کسانی که واقعا جانشان در خطر است، پناهندگی بگیرند؟ آیا این حق، متعلق به انسان های آزاده ای است که جان خود را برای آزادی و دمکراسی به خطر انداخته اند یا متعلق به کسی که به دروغ می گوید حکم سنگسار علیه او داده شده است؟! 




 چند نوشته اخیر من: 



آقای خامنه ای، ما زسر بریده و اعدام وبلاگ نویسان نمی ترسیم، این جنایت تنها بنیان لرزان حکومتت را بیشتر سست می کند!

در چند روز گذشته، تایید حکم اعدام و حبس ابد برای چند وبلاگ نویس و تایید نهایی حکم اعدام سعید ملک پور، دنیا را شگفت زده کرده است.

گویا خامنه ای و رژیم جنایتکارش، قصد دارند گوی بی آبرویی را از رهبر کره شمالی بربایند و باعث رو سفید بشار اسد و صدام حسین شوند.

خامنه ای و تیم مشاورانش آنقدر احمق هستند که فکر می کنند با اعدام وبلاگ نویسان، فعالین عرصه سایبری می ترسند و فعالیت خود را متوقف می کنند. وه که چه خیال خامی...!

عموم فعالین عرصه اطلاع رسانی و وبلاگ نویسان، کسانی هستند که به دلیل پیگیری اخبار، بیش از همه از جنایات خامنه ای مطلع هستند و با اطلاع از این جنایت ها، پا به میدان گذاشته اند و اطلاع رسانی می کنند.

باید خطاب به خامنه ای گفت:

ما گر زسر بریده می ترسیدیم -------------در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

اگر قرار بود جنایت های خامنه ای، وبلاگ نویسان و فعالین عرصه اطلاع رسانی را بترساند و از فعالیت منصرف کند، همان روز اول پا به میدان نمی گذاشتند.

اعدام سعید ملک پور و یا مهدی علیزاده، آنهم به صرف نوشتن چند خط مطلب یا نوشتن یک برنامه کامپیوتری، جنایتی است که تنها به سستی بیشتر پایه های لرزان رژیم خواهد انجامید.

دست یازیدن به چنین جنایتی، تنها باعث می شود که وبلاگ نویسان و فعالین عرصه اطلاع رسانی، در تصمیم خود جدی تر شوند و تلاش بیشتری برای آگاهی بخشی به جامعه ایرانی صورت دهند.

پی نوشت: 
دوست عزیزم، آرتانوشته اسـت:

"میگن طرف یه برنامه نوشته که یک سایت پورنوگرافی از اون برنامه استفاده کرده و به همین دلیل باید اعدام بشه… مونده‌م اینا که خودشون هم پورن استاد هستند و هم پورن استار، و یک کشور را به فاحشه خانه سیاسی تبدیل کرده‌ن، حکم شون چیه؟!"
چند نوشته اخیر من: 

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰

احکام قاتل زنجیره ای، قاضی صلواتی یادآور جنایات حجت السلام خلخالی است، و نشان می دهد این رژیم اسلامی، غیر قابل اصلاح است...!

کسانی که دوران بعد از انقلاب را درک کرده اند، به خوبی با نام آیت الله صادق خلخالی آشنا هستند و صد البته که اسم خلخالی، لرزه بر بدن آزادی خواهان ایرانی و فعالان حقوق بشر و انسان دوستان  می اندازد.

او جنایتکار و یک بیمار روانی بود، اگر انقلابی در ایران صورت نمی گرفت، بی شک او تبدیل به  یک قاتل زنجیره ای (Serial killer) می شد، درباره جنایات او همین بس که خودش اعتراف می کند جوان پانزده ساله ای را صرفا به جرم داشتن روزنامه مجاهدین (بدون برگزاری دادگاه و در محل دستگیری) اعدام می کند!

خلخالی پیرامون اعدام پسر نوجوانی که نشریه ارگان مجاهدین خلق را می‌خوانده‌است می‌گوید:

"برای خیلی از همکارانم سوال بود که چگونه می‌شود این‌ها را سر جایشان نشاند. عصر از پیش امام بازگشته بودم..... داشتیم می‌آمدیم داخل کوچه منزل که از شیشه ماشین دیدم دوتا بچه پانزده، شانزده ساله گویا مخفیانه چیزی با هم رد و بدل کردند. دستور دادم بگیرند و بگردندشان ببینم ماجرا چیه. خودم از کیف پسره این روزنامه مجاهدین را در آوردم. یادم هست فامیلیششریعتی بود... همانجا پسره را با گلوله زدم و به همراهانم گفتم اینجوری باید با این جانوران برخورد کرد! " (منبع)

چنین رفتاری، نه از یک انسان معمولی که تنها از یک آدم کش زنجیره ای بر می آید، در اینکه خلخالی یک بیمار روانی (Psychopath)  بوده است، هیچ شکی نیست؛ اما سوال اینجاست که چرا در یک نظام حکومتی به مدت یک دهه چنین جنایتکاری بر سر کار بماند و بدون هیچ مواخذه و بازخواستی به جنایت بپردازد؟!

وجود چنین اشخاصی در صدر حاکمیت، تنها اثبات این نکته است که این رژیم، رژیمی خونخوار است.

شاید برخی تصور کنند که این نظام اصلاح شده و دیگر چنین اشخاصی در صدر این نظام حضور ندارند، اما چنین نیست. ما اکنون شاهد حضور جنایتکاران دیگری هستیم، مثلا شخصی به نام قاضی صلواتی.

این جنایتکار که بر اساس گزارش ها ارتباط صمیمی با شخص خامنه ای دارد، سی سال بعد از انقلاب به مانند خلخالی عمل می کند و همچنان با احکام خود، نشان می دهد که خلخالی نمرده است، تنها اسمش از خلخالی به قاضی صلواتی تغییر یافته است.

به عنوان مثال، این جنایتکار اخیرا در حکمی، یک وبلاگ نویس و طنز نویس را به دلیل نوشته هایش به اعدام محکوم کرده است، در هرانا می خوانیم:

" خبرگزاری هرانا - در تداوم روند صدور احکام مرگ توسط قاضی صلواتی، رئیس شعبه‌ی ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، طی هفته‌های اخیر؛ "مهدی علیزاده"، طنز نویس و فعال سایبری نیز به اعدام محکوم شده است.به گزارش هرانا، شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران مهدی علیزاده را محارب شناخته و به اعدام محکوم کرد.این حکم که توسط دادگاه بدوی صادر شده، طی روزهای گذشته به وکیل و خانواده‌ی وی ابلاغ شده است.مهدی علیزاده فخر آباد ۳۰ ساله، متاهل و اهل مشهد برای اولین بار در تابستان سال ۸۷ و پیروِ پروژه‌ی موسوم به مضلین بازداشت و مدت ۹ ماه را در بند ۲ الف زندان اوین گذراند و سپس به قید وثیقه‌ی ۱۰۰ میلیون تومانی آزاد شد.وی برای دومین مرتبه و در تاریخ بیستم فروردین ماه سال ۹۰ دستگیر شد و هم‌اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین محبوس است.گفتنی ست که مهدی علیزاده هم‌پرونده‌ای سعید ملک پور و وحید اصغری که ایشان نیز به اعدام محکوم اند، می‌باشد.شایان ذکر است که ابوالقاسم صلواتی به تازگی برای جواد لاری، وحید اصغری و امیر میرزایی حکمتی نیز حکم اعدام صادر کرده است."
تنها بین خلخالی و قاضی صلواتی یک تفاوت عمده وجود دارد، و آن این است که خلخالی مرد و مردم ایران فرصت نیافتند که او را در دادگاه به محاکمه بکشانند، اما برای قاضی صلواتی داستان متفاوت است، چرا که رژیم اسلامی ایران، در شرف سقوط است و به زودی قاضی صلواتی را باید پشت میله های زندان ملاقات کرد.
چند نوشته اخیر من: 




توضیح درباره عکس سمت چپ: 

عکس : (جوخه آتش در ایران)،  برنده جایزه پولیتزر. این عکس صحنه تیرباران نه نفر از فعالان کرد که توسط خلخالی محاکمه شده بودند را نشان می دهد.