چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۰

چطور اصغر شیتل به استخدام ارتش سایبری سپاه درآمد و شغل خود را از دزدی به فعالیت در محیط مجازی تغییر داد ...!


تصویر اصغرشتیل


اصغر شتیل  داشت وسایل خانه را وارسی می کرد تا چیزهای ارزشمند برای دزدی را انتخاب کند و کنار بگذارد و بعد به ترتیب در کوله پشتیش بچیند که   صاحبخانه وارد شده بود، قیافه اش ورزشکار بود و حسابی قدرتمند به نظر می رسید، شروع کرد به فحش دادن و دنبال اصغر دویدن ، در یک لحظه اصغر  چاقو ضامن دار را از جیبش بیرون آورد و ضامنش را کشید ؛ تیغه چاقو برای لحظه ای در هوا درخشید و یک ضربه به پسر جوان زد، خون به بیرون فواره زد ، اصغر کوله پشتیش را برداشت و فرار کرد.


دو تا کوچه پایینتر ، قفل موتورش را باز کرد و سوار آن شد، وسط های راه بود که یادش آمد همان اول کاری که وارد خانه شده بود ، یک نوت بوک را دیده بود و آنرا  در کوله پشتی خود گذاشته بود. با خودش گفت پول مواد امشب و فردا را از کجا بیاورم ؟ کاشکی این بی صاحب شده را ببرم جمهوری و بفروشمش ،  اما با خودش گفت من که از این سر در نمی آورد، می فهمند دزدی است، ضایع می شود.



وقتی به خانه اش رسید، زن او مشغول شستن رخت در حیاط بود ، به طرفش آمد و خواست کوله پشتی را از دستش بگیرد، اصغر با اخم ، کوله پشتی را از دستش کشید و  به طرف اتاق رفت.

لباسش را عوض کرد، رفت و از مسجد محله ، نقی آویزون را پیدا کرد، او را به خانه آورد ، لپ تاپ را نشانش داد و  از او پرسید این چطوری کار می کند ؟!

نقی  چند ماهی بود که حسابی پولدار شده بود، او هم مثل اصغر ، کارش ابتدا دزدی بود و همزمان هم در پایگاه بسیج مسجد محله فعالیت می کرد. تا چند ماه پیش شبها با اصغر و دو تا دیگر از بچه محل ها ، به محله های پولدار می رفتند و مردم را سر کیسه می کردند ، اصلا به همین دلیل به اصغر می گفتند اصغر شتیل، چون وقتی اصغر به کسی بند می کرد ، تا یک چیزی از او تلکه نمی کرد، ول کن نبود. اصغر زبان چرب و نرمی داشت، بچه های محل می گفتند با زبانش مار را از سوراخ بیرون می آورد.

اما از چند ماه پیش کار و کاسبی نقی آویزون  حسابی رونق گرفته بود، برای خودش یک پراید خریده بود و دیگر کمتر با بچه های مسجد می پرید. همه او را مهندس صدا می کردند، بچه های محل می گفتند او کلی کامیپوتر بلد است و در مرکز سایبری سپاه استخدام شده است.

اصغر از نقی پرسیده بود که مادر ق... ، تو چه کار می کنی آنجا ؟ و نقی آویزون توضیح داده بود که کارش این است که می رود  و کسانی که در اینترنت به نظام فحش می دهند را یا شناسایی می کند ، یا آنها را تهدید به کشتن می کند و یا به آنها فحش می دهد. خلاصه کلام اینکه دیگر نقی چندان آویزون نبود. حقوق کلانی می گرفت، حتی یکی از بچه محل ها می گفت به او وام کلانی داده اند و برای خودش خانه پیش خرید کرده است، اما صدایش را در نمی آورد.

اصغر به نقی گفت :"یالله ، بهم نشان بده چطوری با این کار می کنی ؟ "



نقی گفت:" خره ، کار با این که به این راحتی ها نیست، باید یاد بگیری چطور از آن استفاده کنی ، باید وقت بگذاری !"



اصغر گفت :"خوب تو به من یاد بده" ، نقی کمی فکر کرد و گفت :"من که نمی توانم ، وقت ندارم ، اما یکی از بچه های محل کار ما است، خوب بلد است، می گویم به تو یاد بدهد ، اما باید به او پول بدهی ، مفتی که وقت نمی گذارد !"



اسم پول که وسط آمد،  اصغر شروع کرد به من و من کردن ، یک لحظه اصغر با خودش فکر کرد مگر از پول مواد، چیزی اضافه می آید ؟ 

لحظه ای سکوت حاکم شد و بعد اصغر به نقی گفت: "این است رسم رفاقت ؟ یادت است من بردمت بسیج معرفیت کردم ، یادت است راه و چاه دزدی را من یادت دادم ؟ حالا می گویم بهم کار با این لامصب را یاد بده تا من هم بتوانم مثل تو به یک نان و نوایی برسم، برایم طاقچه بالا می گذاری ؟!"



احمد گفت :"حاجی من نوکرتم ، این حرفها چی است، من از خدا می خواهم تو بیایی اداره ما کار کنی ، اما اول باید کار با کامپیوتر را یاد بگیری  ، اداره ما خوب پول می دهد ، اما هر کسی را استخدام نمی کنند، باید معرف داشته باشی ، سابقه بسیج داشته باشی ، که همه اینها را تو داری. اگر عزمت جزم است برای یادگرفتن و دوست داری بیایی توی اداره ما کار کنی ، باید اول کار با کامپیوتر را یاد بگیری ، اما  نگران یاد گرفتنش هم نباش ، به این کسی هم که من معرفی می کنم، خیلی خوب و سریع یادت می دهد ،  می توانی جای پول ، یک تلوزیونی، چیزی که بلند کردی ، بدهی. "


فردا ظهر، جوانکی بسیجی دم در بود، او از طرف نقی آویزون  آمده بود تا به اصغرشتیل  کار با کامپیوتر را یاد بدهد.


سه ماهی طول کشید تا اصغر روشن کردن کامپیوتر و تایپ کردن را یاد گرفت، اما از سر سه ماه ، در اداره احمد استخدام شد. بعد از استخدام ، تازه رییسش فهمید که اصغر چقدر زبان چرب و نرمی دارد و چقدر خوب می تواند مردم را فضای مجازی گول بزند.

موضوع  توانایی های اصغر را به حجت السلام دولابی ، مدیر کل اداره گفت و حجت السلام دستور داد که اصغر  را به یک دوره شش ماه روانشناسی فرستاندن تا یاد بگیرد که چطور باید خودش را مخالف رژیم جا بزند و به عنوان یک طرفدار جنبش سبز ، در بین وبلاگ نویسان نفوذ کند.

اصغر در این دوره ، بهترین شاگرد کلاس شد ، بعد از اینکه کارش را شروع کرد ، چند وبلاگ راه انداخت و شروع کرد به جاسوسی کردن و همزمان تهدید کردن وبلاگ نویسان مخالف رژیم.


اصغر شتیل با استفاده از اصول روانشناسی که یاد گرفته بود ، خودش را یک طرفدار جنبش سبز جا می زد ، ولی با زرنگی اگر کسی از اسلام انتقاد می کرد و مثلا می گفت چرا در اسلام برده داری و سنگسار است، فورا به همه می گفت که این منتقد اسلام ، جاسوس رژیم است و می خواهد بین اعضا جنبش سبز تفرقه بیاندازد، او به این روش سعی می کرد منتقدان اسلام را خفه کند. 


آخر حجت السلام به او گفته بود که الان مشکل اصلی در فضای مجازی این است که برخی با نقد اسلام، مردم را نسبت به اسلام بد بین می کنند و اگر مردم به اسلام بدبین شوند، دیگر به آخوند و ملا اعتماد نمی کنند و ریشه حکومت سست می شود.


اصغر شتیل  فقط یک مشکل کوچک داشت، حجت الاسلام دولابی،  آخوندی که رییس اصغر در اداره بود، عجیب به اصغر علاقه داشت و توقعات نامربوطی هر روزه از اصغر داشت، اوائل اصغر مشکلی با درخواست های حجت الاسلام نداشت، اما بعدها مشکلات عجیبی سر راه اصغرشتیل قرار گرفت.

یک روز چهارشنبه ای ، حجت السلام از اصغر خواست که جمعه  به باغ  او در کرج برود، اصغر هم گفت چشم، می آیم.

وقتی اصغر شیتیل پایش به باغ مربوطه رسید، حدود ده تا اخوند را دید که پای منقل تریاک نشسته اند ، تا اینجای کار چیز عجیبی ندید، اما وقتی در کنار منقل یک بشکه را دید که در وسط آن یک سوراخ است، تازه فهمید که چه عاقبت شومی در انتظارش است ...!


پی نوشت : 
داستان بشکه چیست؟!
آقای هاشمی رفسنجانی ، داستان بشکه و سوراخ موجود در بشکه در ویدیو زیر برای شما توضیح می دهند! لطفا دقت فرمایید که این ویدیو برای کودکان و یا گوش دادن در محل کار ، اصلام مناسب نیست و از کلمات بی ادبی در آن استفاده شده است.

لینک این مطلب در بالاترین---------آزادگی


دو داستان کوتاه دیگر :
این نوشته دودوزه عزیز را نیز از دست ندهید:


o       نوشته  های پیشین این وبلاگ: 




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نکاتی که هنگام استفاده از بخش کامنتها بهتر است به آن دقت فرمایید:
**١_ بنا به اعتقاد راسخ و بی چون و چرای من به آزادی بیان ، کامنت های شما مستقیما منتشر می شود. ** ٢_لطفا هنگام گذاشتن کامنت، یک اسم برای خودتان در نظر بگیرید تا دیگران و نویسنده وبلاگ راحتر بتوانند به شما پاسخ دهند. ** ٣_تمام کامنت ها را بدقت می خوانم و تنها در جایی که واقعا لازم باشد ، در بحث ها دخالت می کنم، چون من تریبون خودم را داشته ام و حرفم را زده ام ، باید اجازه دهم بقیه حرفشان را بزنند. ** ٤_تنها کامنت های ترولرها و کامنت هایی که شامل لینک های غیر معتبر ، مانند سایت های آلوده به بد افزار هستند،برای امنیت خواننده های وبلاگ ، حذف می شوند. ** ٥_در سمت چپ جعبه ای که در آن نظر خود را می نویسید، شما عبارت (اشتراک ایمیل) را می بینید، درصورتی که ایمیل خود را در آنجا وارد کنید، کامنت های جدید را با ایمیل، دریافت خواهید نمود. ** ٦_شما حتی در فحش دادن به نویسنده وبلاگ هم آزاد هستید! حتی به بهانه توهین به خودم نیز کامنتی را حذف نمی کنم، من جانم را می دهم که تو حرفت را بزنی، اما خواهش میکنم به جای فحش دادن، به موضوع نوشته بپردازید.