دوشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۹

آن شب چشم های نیمه باز حاجی موقع نماز، یک چهره روحانی خاصی به او داده بود

چراغ موشی سنگر ما دیگر عمر چندانی نداشت، چند بار فیتیله جدید براش گذاشته بودم ، اما این لبه فولادی فتیله را زود خراب می کرد و نور چراغ شروع به سو سو زدن می کرد. دیشبش به حاجی بخشی پیشنهاد داده بودم که چراغ خودمان را با چراغ سنگر تدارکات عوض کنیم، اما حاجی معصومانه به من نگاه کرد و گفت: برای یک چراغ موشی از قدرت مدیریتیم سواستفاده کنم؟ صبر کن تا تدارکات جدید برسد. بچه های سنگر تدارکات چه گناهی کرده اند که چشمشان درد بگیرد ؟

امروز با کلی تاخیر بالاخره تدارکات جدید رسیده بود ، روز خیلی شلوغی را پشت سر گذاشته بودیم، به بدبختی بیست تا قاطر تدارکات تحویل گرفته بودیم، چون دیروقت شده بود و هوا رو به تاریکی می رفت، بیشتر تدارکات را بین سنگرها جا داده بودیم، تا بلکه فردا اول وقت به داخل سنگر تدارکات جا سازیشان کنیم.

گفتم حاجی، فردا اولین چیزی که از تدارکات برمی دارم، یک چراغ موشی دبش برای سنگر خودمان است، حاجی با همان صورت روحانی و معصوم ، گفت : ایشاالله !

بعد در حالی که سجاده اش را که نیمه باز بود ، پهن می کرد شروع به سلام دادن نمازش کرد.

زمانی که حاجی گردنش را کج می کرد و شروع به نماز خواندن می کرد، چهره روحانی عجیبی پیدا می کرد. او با چشمهای نیمه بسته نماز می خواند ، آن اوایل که من تازه کار بودم، ازش پرسیدم حاجی،چرا چشماهاتون موقع نماز یک جور خاصی می شود ؟ و او مومنانه گفته بود که موقع نماز حرام است که چشمها را کاملا ببندیم، من هم دوست ندارم که چشماهام موقع نماز چیزی را ببیند، اینجوری هم چشماهایم باز است، هم حواسم پرت نمی شود.

می گفت که اینجوری چشمش چیزی را نمی بیند، اما خوب حواسش جمع همه چیز بود. کافی بود موسی تپل آنورها رد شود، با تمام صورت حرکت باسن موسی را دنبال می کرد. همه بچه ها می گفتند که او از موسی هم حتی نگذشته است، آخر می گفتند موسی سید است، در دو تا پاتک، همه دیده بودند که موسی چگونه معجزه آسا نجات یافته بود. می گفتند نظر کرده است و حتی حاج داوود فرماندهی بخش ، همیشه سراغش را می گرفت.

حاجی در رکوع بود که یک هو گفت:نچ! و نمازش را قطع کرد، مشخص بود که وضویش باطل شده است.در حالی که از روی دیوار پالتویش را برمی داشت ، دمپایی را توی پایش انداخت و بیرون سنگر رفت. بعد از چند دقیقه ای باز آمد در سنگر و گفت احمد، این آفتابه لغنتی کجا گذاشتی؟ یادم آمد که به پیشنهاد یاسر، مسول تدارکات، چون خطر بارندگی وجود داشت، ما بارهایی که ممکن بود در اثر باران خراب شود را در دستشویی جا داده بودیم.

به حاجی گفتم افتابه روی شیروانی توالت است ، اما توالت پر است از بار، نمی توانید استفده کنید. در حالی که غر می زد، دیدمش که رفت و از روی شیروانی آفتابه را برداشت و از شیرآب کناری پرش کرد، با اینکه فاصله ما زیاد بود، اما می دیدم که هنوز چشمانش نیمه باز است و مشغول ذکر است، واقعا حاجی قیافه نوارانیی پیدا کرده بود. بعد به طرف کنار خاکریز راه افتاد. یک لحظه برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و گفت : چیه ؟ چی را نگاه می کنی ، برو توی سنگر و بعد از لبه کناره خاکریز بالا رفت. یک لحظه ماه کاملا توجه مرا به خودش جلب کرد، قرص کامل کامل بود. داشتم ماه را نگاه می کردم که یک لحظه کل مقر مثل روز روشن شد. یک لحظه بهت مرا فرا گرفت، چه شده بود؟ چرا همان جایی که حاجی رفته بود اینجوری روشن شده ؟ تازه فهمیدم که احتمالا مین زیر پای حاجی منفجر شده است.

آره ، آن شب حاجی خیلی روحانی شده بود، روی مین ریده بود!!

۳ نظر:

  1. من متوجه نشدم هدف از این داستان چیه؟

    می خوای کسایی که در راه مملکت شهید شدن رو مسخره کنید؟
    دوست داشتی یک سرس خزئبلات پشت سر هم ردیف کنی؟

    واقعا نفهمیدم.

    پاسخحذف
  2. ايول يك مشت آدم فاسد منحرف كه سالها ملت رو با مقدس نمايي برده خودشون كردند رو خوب لو دادي

    پاسخحذف
  3. http://erooups.com/2009/02/09/guess_the_breast_size_7_pics_nsfw.html

    پاسخحذف

نکاتی که هنگام استفاده از بخش کامنتها بهتر است به آن دقت فرمایید:
**١_ بنا به اعتقاد راسخ و بی چون و چرای من به آزادی بیان ، کامنت های شما مستقیما منتشر می شود. ** ٢_لطفا هنگام گذاشتن کامنت، یک اسم برای خودتان در نظر بگیرید تا دیگران و نویسنده وبلاگ راحتر بتوانند به شما پاسخ دهند. ** ٣_تمام کامنت ها را بدقت می خوانم و تنها در جایی که واقعا لازم باشد ، در بحث ها دخالت می کنم، چون من تریبون خودم را داشته ام و حرفم را زده ام ، باید اجازه دهم بقیه حرفشان را بزنند. ** ٤_تنها کامنت های ترولرها و کامنت هایی که شامل لینک های غیر معتبر ، مانند سایت های آلوده به بد افزار هستند،برای امنیت خواننده های وبلاگ ، حذف می شوند. ** ٥_در سمت چپ جعبه ای که در آن نظر خود را می نویسید، شما عبارت (اشتراک ایمیل) را می بینید، درصورتی که ایمیل خود را در آنجا وارد کنید، کامنت های جدید را با ایمیل، دریافت خواهید نمود. ** ٦_شما حتی در فحش دادن به نویسنده وبلاگ هم آزاد هستید! حتی به بهانه توهین به خودم نیز کامنتی را حذف نمی کنم، من جانم را می دهم که تو حرفت را بزنی، اما خواهش میکنم به جای فحش دادن، به موضوع نوشته بپردازید.