دوشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

نقد روزنامه تایمز لندن / مرگ بر دیکتاتور/ شاهد انتخابات ایران : افسانه مقدم

این ترجمه ای است از نقد روزنامه تایمز بر کتاب مرگ بر دیکتاتور ، نوشته افسانه مقدم.(لینک به مقاله روزنامه تایمز)

پی نوشت این مطلب در انتهای ترجمه است

واگویه ای ترس آور از جنبش سبز ایران و شکنجه های وحشتناک رژیم برای شجاعانی که جرات اعتراض داشته اند.

بودلی هید/ 134 صفحه/

این کتابی است که شما را به آشوب می کشاند چرا که همه فاجعه رخ داده را نمی توان نقل کرد.اسم ها و عنوان ها عوض شده است چون برخی از قربانیان هنوز در ایران هستند و محدودیت هایی برای گفتن برخی مطالب وجود دارد، چه آنکه برخی بسیار خشن و یا شامل مطالب مربوط به تجاوز است.

به عنوان مثال خواننده نمی داند افسانه کیست؟این قصه گو با یک اسم مستعار آیا زن است یا مرد؟ نوع رابطه اش با محسن عباسپور چیست؟(نامی که به یک بازیگر در این کتاب داده شده و شخصی قوی در این انتخبات دزدیه شده است)؛ این کتاب حتی می تواند کتاب محسن باشد. حتی اگر این کتاب را محسن ننوشته باشد، روشنگر این است که رژیم اسلامی زیر نام حکومت خدا چگونه به تقلب و استبداد روی کرده است.جدای از اینکه این موضوع خودش یک سوال اساسی است، اما کتاب به شما یک احساس واقعی از بی عدالتی روی داده را منتقل می کند.

مرگ بر دیکتاتور، داستان این است که در انتخابات ماه جون گذشته محمود احمدی نژاد ، چگونه با اجازه خامنه ای،رهبر کشور، آرا را دزدید. اصلاح طلب ها امید داشتند که در انتخابات خامنه ای برای حفظ رای مردم حضور خواهد داشت. در انتخابات ماه جون گذشته، در تلوزیون حکومتی ، پیروزی احمدی نژاد بسیار قبل از اینکه بتوان آرا را شمرد، اعلام شد! و این تقلب ناشیانه، دانشجویان را برای اعتراض به خیابان کشانید.محسن نیز یکی از همانها بود ، او در کتاب شخصی باهوش، تحصیل کرده ای ایده آلیست ،کمی از نظر فرهنگی مغرور، توصیف شده است، کسی که اشعار فارسی می خواهد، خطاطی می کند، کسی که یک فعال سیاسی جدی نیست.کسی که از پستی و وحشی گری رهبر کشور به خشم امده است، آنچنان خشمگین که به عضو بسیج ، فحش می دهد و سنگ پرتاب می کند.

بعد از اینکه صورتش را از گاز اشک آور پاک می کند، فراموش می کند که ماسکش را روی صورت بگذارد، لذا زمانی که پلیس شروع به دستگیری متهمین و افراد مشکوک می کند، خیلی زود توسط پلیس شناخته می شود.

شکنجه های محسن، خواننده را به شوک زده می کند، به او پابند می زنند، و به پشت و کف پایش انچنان کتک می زنند که او نمی تواند راه برود، زمانی که کمی به حالت عادی بر می گردد، به قوزک پا و مچش ، شلاق می زنند.

زمانی که نگهبان زندان به او اجازه می دهد که پایش را بشوید تا بلکه از تاول ها کاسته شود، او در می یابد که این اجازه فقط برای این است که حالش اندکی بهتر شود و آنها بتوانند او را باز شکنجه کنند.

نگهبانان بر روی انها بنزین می ریزند، و با یعنه می گویند: آتشش بزن! و آنگاه آنها را در زیر نور خورشید نگه می دارند تا بنزین باعت تاول در ظطح بدن آنها بشود. زندانبانان آنها را مجبور می کنند تا برای غذا و آب صدای سگ در بیاورند. آنها که خیلی خوش شانس بودند، تنها کتک می خوردند.

افسانه می گوید: برخی مجبور شده اند دست خود را د قیر داغ بگذارند، برخی از پا یا مچ دست آویزان شده اند. یکی از آنها زمانی که برگشت، بوی گه می داد، چرا که مجبورش کرده بودند که سرش را داخل دستشویی بلوک شده ای فرو کند، تا زمانی که کثافت از طریق بینی آنها وارد گلویشان شود.

در مخالفتی آشکار با قوانین اسلامی، تجاوز به شکل یک وسیله برای سرکوبی درآمد. زنانی که تظاهرات می کردند، انچنان مورد تجاوز قرار گرفتند که برای از بین بردن آثار تجاوز ، بر روی آلت تناسلی آنها، اسید ریخته می شد.

محسن بسیار خوش شانس بود که زنده ماند، هرچند زمانی که پلیس او را در یک جاده رها کرد، روح و جسمش داغون شده بود، چرا که به صورت منظم توسط افراد سپاه مورد تجاوز و لواط قرار گرفته بود.

محسن همیشه از آنها می پرسید: آیا شما مسلمان هستید؟ انها پاسخ می دادند که هر کاری که ما با تو می کنیم، عبادت است، گاییدن تو یک کار خیر در چشم خدا است.

این به اندازه کافی مضطرب کننده بود، اما محسن یک احساس حقارت وحشتناک دیگری را نیز با خود داشت، چرا که از مقعد مورد تجاوز قرار گرفته بود. زمانی که او به نزد خانواده و دوستانش آمد، اعتراف کرد که زیر شکنجه بریده بوده و اسم و مشخصات دوستانش را داده است. او به همه می گفت که به دوستانش خیانت کرده، مرد نبوده و اینکه هیچ چیزی نیست.

مرگ بر دیکتاتور، یک گزارشی است از اینکه چگونه یک انقلاب در داخل کشور لمس می شود ، زمانی که همه نیروها جمع می شوند ، و چگونه بیرحمانه در نطفه کشته می شوند.

جنبش یک سال گذشته ایرانی ها، بی شک اولین قیام مبتنی بر فیس بوک و تیوتر است، که در آن همه تظاهرات کننده ها بر این اساس با هم مراوده می کردند، همینطور با ایرانیان دیگر که در اروپا و یا آمریکا پراکنده هستند.

در گذشته، فعالان اجتماعی داخل ایران همچون محسن از ایرانیان تبعیدی، احساس دلسردی می کردند، چرا که آنها تبدیل به آدم های پولدار و ننر اروپایی و آمریکایی شده بودند، کسانی که کشور خود را در این سی ساله ندیده اند؛ اما در ماه جون، ایرانیان داخل و خارج، بهپیوسته شدند و یکصدا شروع به فردیاد در مقابل این بی عدالتی کردند.

مرگ ندا آقا سلطان ، دختر خوشگل، که توسط بسیج کشته شد و با موبایل فیلم برداری شد و بر روی یو تیوب گذاشته شد، تبدیل به یک فیلم دهشت انگیز جهانی شد، تا جایی که باراک اوباما و سران اتحادیه اروپا را مجبور به بحث درباره اوضاع حقوق بشر در ایران کرد.

چیزی که بیش از همه وحشی گری های این قصه دلتنگ کننده است، این است که در طی یک سال تغییر زیادی روی نداده است.

ایران کشوری استثنایی و مغرور با فرهنگی مغرور، توسط احمدی نژاد اداره می شود، آدمی کوتوله، با چشمانی نیمه خواب و مرگ اور، با هوگو چاوز و رییس جمهور بلا روس بر روی سن های بین المللی جفتک می اندازد.

ما می توانیم احمدی نژاد را دست بیاندازم و بی ارزش بخوانیم، اما حقیقت تلخ این است که کشورهای غربی و ایرانیان مخالف او، احمدی نژاد را دست کم گرفته اند.یک سال گذشت، رژیم ایران بیشتر مضر و مخرب شده است، و همچنان بر سر قدرت است، چرا که اخوندها ، کارگرها و افراد تحصیل کرده ای چون محسن ، نمی توانند انگیزه مشترکی بیابند.

در انتهای داستان، ما می توانیم ببینیم که چگونه احمدی نژاد برنامه اتمی احمدی نژاد حواس همه را پرت کرده است. بدون موشک ، احمدی نژاد هیچ چیزی نیست، او یک فرد درجه فاسد و منحط است که یکی از بزرگترین تمدن های بشری را نمایندگی می کند، حرف های رکیک و بی ارزش ضد نژادپرستانه از دهان گشادش خارج می شود.

اگر سرانجام، لازم باشد که توان اتمی او نابود شود، تنها باید امید داشت که این اتفاق بدون آسیب رساندن به شخصیت های دلیری که در این کتاب زیبا به تصویر کشیده شده اند، اتفاق بیفتد.

پی نوشت:

یک:ترجمه این مقاله شاید یک ساعت طول کشید، اما زمانی که آنرا تمام کردم، تمام پیراهنم خیس بود، انقدر که گریسته بودم. براستی بر ما چه گذشته است؟ و وای بر ما که هنوز راه طولانی در پیش داریم.

دو:من نمی دانم این کتاب آیا بر اساس واقعیت است یا که نه؟ اما من و شما و میلیونها ایرانی می توانیم شاهدت دهیم که این اینگونه اتفاقات ، رخ داده است.

سه:دوستی نوشته بود که پخش اخبار اینچنینی ، مردم را از شرکت در تظاهرات های آینده می ترساند. من معتقدم که چنین نیست. براستی آیا حکومت ایران مایل است که اخبار شکنجه ها منتشر شود ؟

ما دو دیدگاه از طرف حکومت های دیکتاتوری داریم،

دیدگاه اول:می گوید که باید اینقدر ترس ایجاد کنیم و خودمان را خشن نشان دهیم که کسی جرات تظاهرات نکند،

دیدگاه دوم:باید افراد فعال را شکنجه کرد، اما خبر شکنجه نباید پخش شود، چون به دامنه مخالفان ما را گسترده تر می کند و بر فرضی که در ابتدای کار، کسی جرات تظاهرات نکند، اما اگر تظاهراتی برپا شود، چون همه مخالف ما شده اند، همه برای تظاهرات می آیند و کار ما تمام است.

به هر حال دیدگاه اول نیز ، دمین بر آتش است، و باعث می شود آتش بیشتر شعله ور شود.

شاید در کوتاه مدت، کمی مردم را بترساند، اما در نهایت تبدیل به بغضی می شود که زمانی که ترکید، دیگر کسی جلودارش نیست. .

من تصور می کنم رژیم جزو گروه دوم است و از پخش شدن خبر شکنجه ها وحشت دارد.

بهترین مثال برای آن نیز، حکوت شاه است، چه آنکه مرگ رژیم شاه زمانی فرا رسید که خبر شکنجه های ساواک همه گیر شد.

------------

متن انگلیسی از تایمز

This is a disturbing and problematic book because not all the story can be told even a year after the events it recalls. All the names and many of the details have had to be changed, because the torture and sexual violence that sustains the Iranian regime continues, and most of its victims are still trapped inside their homeland.

The reader does not know, for instance, who “Afsaneh Moqadam” is, whether this pseudonymous author is a man or woman, or what is the nature of his/her relationship with “Mohsen Abbaspour”, the name given to the protagonist in this powerful account of a stolen election. This might even be Mohsen’s book, but even if he didn’t write it himself, his terrible story nevertheless illuminates the horrors that ensue when an Islamic revolution turns into corrupt authoritarian rule with theocratic pretensions. Despite its structural challenges, the book has an authentic feel, and the real outrage it conveys is, if anything, understated.

Death to the Dictator is the story of how President Mahmoud Ahmadinejad stole last June’s election with the connivance of Iran’s “supreme leader”, Ayatollah Khamenei, whom reformist Iranians had hoped would side with them and on the side of democracy. Last June Ahmadinejad’s victory was hailed by state television long before the votes could conceivably have been counted, and that clumsily blatant fraud brought the students onto the streets.

Mohsen was one of them. He is portrayed in the book as a bright, idealistic graduate, a bit of a cultural snob, who reads Persian poetry and studies calligraphy, and is certainly no hardened political activist. Enraged by the vulgarity and stupidity of Iran’s rulers, he throws abuse and rocks at members of the detested pro-government Basij militia. After mopping his face clear of tear gas, though, he forgets to replace his face mask, so is a sitting duck when the police start rounding up suspects.

The accounts of Mohsen’s torture make for shocking reading. He is shackled and then beaten so hard on his back and the soles of his feet that he can’t walk, and his ankles and wrists are slashed as his body recoils against the steel restraints. When a prison guard allows him to bathe his feet to reduce the swelling, he realises too late that the concession is offered only so that the beatings can resume.

The guards cover the dissidents in petrol and taunt: “Light the match.” Then they leave them out in the sun so the petrol scorches their skin. Prisoners are made to bark like dogs for food and water. “The lucky ones are only beaten,” explains Moqadam. “Some have their hands put in boiling hot tar. Some are hung up by their wrists and ankles. One comes back stinking of shit. They forced his face into a blocked toilet until the filth entered his throat through his nose.”

Contrary to all Islamic rules, sexual violence becomes an instrument of repression. Women protesters are raped and violated so grotesquely that their captors pour acid over their genitalia to cover up their crimes.

Mohsen himself is lucky to survive at all, though he is a physical and emotional wreck by the time the police dump him at the side of the road, for he has been systematically sodomised by the guards. “Aren’t you Muslims?” Mohsen plaintively asks them, and they reply: “Anything we do to you — anything at all — is considered an act of worship. F****** you is a good deed in the eyes of God.”

This is disturbing enough, but Mohsen carries a humiliation even greater than having been anally raped. When he is finally reunited with his family and friends he confesses that he broke under torture, and gave details about his comrades. He has to tell his family and friends that he has betrayed them all, that he’s not a man any more, that he’s “nothing”.

Death to the Dictator is an extraordinary account of how a revolution must feel on the inside as it gathers force, and is then mercilessly snuffed out. Last year’s Iranian uprising was perhaps the first Twitter and Facebook insurrection, in which the participants communicated with each other, and with the wider Iranian diaspora in Europe and America, via social networking sites. In the past, young activists inside Iran such as Mohsen felt estranged from their exiled brethren — the “rich, well-scrubbed Americans and Europeans who haven’t seen the country in 30 years” — but last June they were united in outrage. The death of beautiful Neda Agha Soltan, shot down by the militia and filmed by mobile phones and uploaded on to YouTube, became a global horror movie that drew Barack Obama and European leaders into the debate about Iranian human rights.

More depressing even than all the brutality of this story is the realisation that nothing much has changed in a year. Iran, once a proud country and still an exceptionally proud culture, is led by Ahmadinejad, “a midget with lethal, half-asleep eyes” who “prances on the international stage with Hugo Chavez and the president of Belarus”. We can mock his uncouthness, but the awful truth is that western governments and Iranian dissidents have all underestimated him. One year on, the Iranian regime is more dysfunctional and discredited, yet it clings to power because the mullahs, the workers and the privileged such as Mohsen cannot find common cause.

By the end of this story we can see how Ahmadinejad’s showy nuclear programme is really just a calculated distraction. Without his missiles, he is nothing — just a third-rate, degenerate representative of a once great civilisation, mouthing vulgar anti-semitic epithets. If, eventually, it becomes necessary to destroy his advancing nuclear capacity, one can only hope that it can be done without harming the courageous characters portrayed in this fascinating and inspiring book.

Death to the Dictator! Witnessing Iran’s Election and the Crippling of the Islamic Republic by Afsaneh Moqadam

۱ نظر:

  1. درود
    یک - ترجمه ی تقریبا بی نقصی بود خیلی زحمت کشیده بودید
    دو- شک نکنید که این اتفاقات تلخ وجود دارد
    سه - حکومت دقیقا همین دیدگاه را دارد و بر همین معیار ترساندن عمل می کند اما کنترل ان دیگر از دستشان خارج است و دوست داشتن یا نداشتن خبر پخش انها اصلا مهم نیست چون بخوبی می دانند که مردم این داستانهای مخوف را براحتی باور کرده اندوحتی درباره آن جک می سازند اما هیچ راه دیگری جز ارعاب و شکنجه برایشان نمانده همین
    ----
    از بابت نظر در بالاترین ممنون وبلاگ دارم ولی به دلایلی که خودتون بهتر میدونید بعد از انتخابات تقریبا دیگر چیزی ننوشته ام الان هم به یاد پارسال این موقع ها دست به نوشتن کرده و بالاترین را انتخاب کرده ام موقتا باید به همین شکل بنویسم(البته تا حد امکان بر طبق قوانین) تا اینکه بیام بیرون و دوباره با احساس امنیت بنویسم
    بدرود

    پاسخحذف

نکاتی که هنگام استفاده از بخش کامنتها بهتر است به آن دقت فرمایید:
**١_ بنا به اعتقاد راسخ و بی چون و چرای من به آزادی بیان ، کامنت های شما مستقیما منتشر می شود. ** ٢_لطفا هنگام گذاشتن کامنت، یک اسم برای خودتان در نظر بگیرید تا دیگران و نویسنده وبلاگ راحتر بتوانند به شما پاسخ دهند. ** ٣_تمام کامنت ها را بدقت می خوانم و تنها در جایی که واقعا لازم باشد ، در بحث ها دخالت می کنم، چون من تریبون خودم را داشته ام و حرفم را زده ام ، باید اجازه دهم بقیه حرفشان را بزنند. ** ٤_تنها کامنت های ترولرها و کامنت هایی که شامل لینک های غیر معتبر ، مانند سایت های آلوده به بد افزار هستند،برای امنیت خواننده های وبلاگ ، حذف می شوند. ** ٥_در سمت چپ جعبه ای که در آن نظر خود را می نویسید، شما عبارت (اشتراک ایمیل) را می بینید، درصورتی که ایمیل خود را در آنجا وارد کنید، کامنت های جدید را با ایمیل، دریافت خواهید نمود. ** ٦_شما حتی در فحش دادن به نویسنده وبلاگ هم آزاد هستید! حتی به بهانه توهین به خودم نیز کامنتی را حذف نمی کنم، من جانم را می دهم که تو حرفت را بزنی، اما خواهش میکنم به جای فحش دادن، به موضوع نوشته بپردازید.