چهارشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۰

داستان کوتاه / وقتی که من از اتاق خواب زن همسایه به معراج رفتم ... !

این هم پیوند به چند نوشته اخیر نگارنده: 
به این می گویند پیروزی!/ هزینه هزار میلیارد دلاری مردم ایران، برای توافق بر سر غنی سازی پنج درصدی!:
/-------/توصیه امنیتی: تصویر روش کثیف دیدی که ارتش سایبری برای دزدیدن اکانت شما استفاده می کند!
/----------/پژوهشی بر عملیات کربلای پنج/ هموطنم، این تصویر رییس جمهور روحانی است، هنگام صدور دستور قتل عام شصت و پنج هزار نفر ایرانی!

خانه ما دو تا درب داشت، از  آن خانه هایی بود که وسط یک باغ واقع شده بود و دو طرفش حیاط داشت، درب اصلی خانه به خیابان اصلی شهر باز می شد و  درب پشتی که در انتهای حیاط پشتی بود به کوچه بن بستی باز می شد که فقط دو درب در آن کوچه بود، یکی خانه ما بود ودیگری خانه ای که متعلق به پدربزرگ شهرام، یکی دوستانم بود. پدر بزرگش مرده بود و دوسالی می شد که کسی در آن خانه زندگی نمی کرد و  خانه در شرف نابود شدن بود. اسم کوچه پشتی ، کوچه شهید بهرام  وحیدی بود، اسم برادر شهرام ،بهرام وحیدی بود که قبل از انتقلاب کشته شده بود.

در انتهای آن حیاط پشتی و چسبیده به درب خروجی خانه، ما یک انباری بزرگ داشتیم که در آن همه چیز انبار می شد ، از پیاز گرفته تا وسایل شکار. 


من  روی  پشت بام آن انباری  ، یک پاتوق محرمانه برای خودم برپا کرده بودم. اسمش را گذاشته بودم مخفی گاه محرمانه. چادر شکار پدرم را از انباری برداشته بودم و آنرا وسط پشت بام برپا کرده بودم.  من که تازه کلاس اول راهنمایی  را تمام کرده بودم، از شروع تابستان ،  تمام وقتم را آنجا می گذراندم. فلاکس بزرگ را نیز از انباری آورده بودم، هر روز صبح از فریزر یک ظرف بزرگ یخ بر می داشتم  و فلاکس را پر از میوه می کردم و به مخفیگاه محرمانه خودم می رفتم.


 نه اینکه پدر و مادرم از آن بی خبر باشند، آنها می دانستند که من روی پشت بام انباری برای خودم بساط درست کرده ام، اما آن انباری ، هیچ راه پله ای نداشت ، حیاط پشتی هم نردبانی نبود،این هنر من بود که با آویزان شدن به چارچوب پنجره انباری به بالای پشت بامش می رفتم. بعد با طناب فلاکس یخ و دیگر وسایلم را می کشیدم بالا. لذا مخفی گاه من ، علی رغم اینکه جایش مشخص بود، اما برای بقیه غیر قابل دست یافتن بود. 


من می دانستم که کسی آنجا پیدایش نمی شود. تازه با مطالعه کردن آشنا شده بودم ، تلاش می کردم آنجا کتاب هایی که کتابخانه پدرم را یواشکی بخوانم، از کتاب های رساله گرفته تا رمان هایی که با خواندن آنها ، روح من به پرواز در می آمد. چند تا رمان پیدا کرده بودم که ترجمه ای از رمان های آمریکا لاتین بود، با خواندن هر کدام از آنها ، بر روی پشت بام قدم می زدم وخودم را در قالب شخصیت اصلی آن رمان قرار می دادم و با رویا ، زندگی شیرینی برای خودم بر پا کرده بودم.


یک روز که بالای انباری مشغول خواندم آن کتاب ها بودم، متوجه صدایی در کوچه بن بستی شدم که درب پشتی خانه ما به آن باز می شد،  پدر شهرام  را دیدم که به همراه یک آخوند جوان  وارد کوچه شده اند و بعد درب خانه را باز کرد و شروع کرد به نشان دادن خانه به آن آخوند.


من آن آخوند را بار اولی بود که در شهر می دیدم، بعد از چند دقیه پدر شهرام و آن آخوند خانه را ترک کردند ، اما وقتی پدر شهرام درب خانه شان را قفل کرد، کلید را به آخوند داد. من حدس زدم که پدر شهرام این خانه کوچک دو خوابه را به این آخوند اجاره داده است.


سر شام ، حدس خودم را به پدرم گفتم و پدرم بعد از شام ، به پدر شهرام که دوست خودش بود به بهانه احوال پرسی  زنگ زد و پدر شهرام نیز به او گفت که خانه را اجاره داده است.چند روز بعد  دیدم آخوند با یک وانت وسایل وارد کوچه پشتی شد و دو نفر به او کمک می کردند تا وسایلش را در به داخل خانه ببرد. وقتی به پدرم  گفتم این آخوند دارد اسباب کشی می کند ، به مادرم گفت که غذا آماده کند و چند ساعت بعد، من و پدرم به همراه چند قابلمه غذا به درب خانه همسایه جدیمان رفتیم. ما را به داخل خانه دعوت کرد و من تازه فهمیدم اسمش آقای نجف آبادی است. برای ما تعریف کرد که تازه به شهر ما وارد شده است، قرار است امام جماعت اداره بنیاد شهید شهر ما شود  و آنطوری که خودش می گفت ، قرار بود فردا اهل بیتش (!) از اصفهان نیز به او ملحق شوند.چند روز بعد ، من از پشت بام دیدم که آقای نجف آبادی به همراه یک خانم جوان خانه را ترک کردند و این اولین باری بود که من همسر آقای نجف آبادی را می دیدم.


چند روز بعد، من در مخفی گاه خودم، داشتم کتاب می خواندم که برای اولین بار  صدای سر  و صدای شستن لباس شنیدم، به آرامی  به لبه پشت بام رفتم و داخل خانه آقای نجب آبادی را نگاه کردم، خانم نجف آبادی ، بدون حجاب  مشغول شستن لباس بود، یک پیرهن آستین کوتاه تنش بود و یک دامن بلند ، پیراهنش تا نیمه خیس شده بود و به تنش چسبیده بود.


من طوری روی پشت بام دراز کشیدم که تنها سرم نزدیک لبه پشت بام بود ، دستم را زیر چانه گذاشتم و مشغول نگاه کردن به او شدم ، غرق تماشا بودم که به یکباره همسر آقای نجبف آبادی سرش را به طرف آسمان گرفت تا موهایش را که جلوی صورتش آمده بود، جمع کند و اینجا بود که با من  چشم در چشم شد، آنقدر شوکه شدم که فقط او را نگاه می کردم و حتی تلاش نمی کردم خودم را کنار بکشم ! او جیغ کوتاهی زد که من به خود آمدم ، خودم را کنار کشیدم و به وسط پشت بام ، جایی که چادرم در آنجا بود ، خزیدم و خودم را زیر چادر مخفی کردم.


خیلی وحشت زده بودم، با خودم فکر می کردم اگر همسر آقای نجف آبادی به شوهرش بگوید، بد اتفاقی در انتظار من خواهد بود. بعد از چند دقیقه به آرامی به لبه پشت بام رفتم ، برای لحظه ای نگاه کردم، باور نمی کردم که چه دارم می بینم، خانم نجف ابادی اینبار پیراهن به تن نداشت، بالاتنه اش لخت بود و داشت لباس می شست، مرا که دید با دست اشاره کرد که پیش او بروم، من از لبه پشت بام انباری  به آرامی به داخل حیاط آنها آویزان شدم...؛  اینگونه بود که اولین رابطه جنسی در زندگیم را تجربه کردم...!


برای مدتها ، هر روز صبح من به بهانه پایگاه مخفیم ، به بالای انباری می رفتم و بعد خودم را به خانه آقای نجف ابادی می رساندم، زنش می گفت که شوهرش ناتوان از سکس است و او نیز به ناچار به من روی آورده است. اسم همسر آقای نجفی معصومه بود. بعد از مدتی او برای من شده بود مصی جون .


یک روز صبح زود ، مادرم ، مرا از خواب بیدار کردند و گفت  برای مراسم ختم یکی از اقوام پدر و مادرم می خواهند به شهر نزدیک بروند و من تا شب در خانه تنها هستم و به من پول داد که برای خودم نهار بخرم.  هنوز یک ساعتی از تنها شدنم در خانه نمی گذشت که من پنج نفر دیگر از  بچه های محله  داشتیم در حیاط گل کوچک بازی می کردیم، کاری که مادرم از آن متنفربود، چون اتاق پذیرایی خانه، یک پنجره بزرگ قدی داشت و این پنجره شیشه های رنگی مشجری داشت که هارمونی قشنگی درست کرده بودند ، و  آخرین باری که ما گل کوچک بازی کرده بودیم، یکی از شیشه ها را شکسته بودیم ، پدرم مجبور شده بود تمام شیشه فروشی های شهر را زیر و رو کند ، تا یک شبشه ، شبیه آن بیابد.


پدرم با من عهد کرده بود اکر که یکبار دیگر در داخل خانه با توپ بازی کنم، مرا بشدت تنبیه خواهد کرد، اما من که در ایام نوجوانی به سر می بردم، از تنبیه و تهدید او دیگر نمی ترسیدم.


یک ساعتی که بازی کردیم، همه خسته شدیم و من به بچه ها گفتم برویم داخل ، شربت برایتان درست کنم، مشغول درست کردن شربت بودم که صدای شکستن تعداد زیادی شیشه شنیدم، تنگ شربت را روی کابینت گذاشتم و به اتاق پذیرایی دویدم، شهرام توپ را شوت کرده بود به سمت بوفه و  کوزه عتیقه یادگار پدربزرگم شکسته بود، برای لحظه ای، گذشت زمان را دیگر حس نمی کردم،  و نفسم از ترس بالا نمی آمد، بچه ها به هم نگاه کردند و مثل برق و باد غیبشان زد. تازه داشتم فکر می کردم چه اتفاقی افتاده که خودم را تک و تنها در اتاق پذیرایی دیم، در حالی که بوفه خانه و کوزه عتیقه پدربزرگم شکسته بود.


آن کوزه  را پدربزرگ پدربزرگ من، زمانی که در کربلا بوده ، خریده بود و می گفتند همان شب امام حسین به خواب او آمده بوده است، و امام حسین  از آن کوزه آب خورده بوده  روز بعد که دختر بیمارش از آن کوزه آب خورده بود ، فورا حالش خوب شده بود.


 این کوزه از آن زمان، تبدیل به چیزی مقدس شده بود. وقتی کسی خیلی حالش بد می شد، آب در آن کوزه می ریختن و کمی به بیمار می داند، البته خیلی از اوقات مثمر ثمر واقع می شد و بیمار بهبود پیدا می کرد. می گفتند این کوزه چند بار زمین خورده ، اما به شکلی معجزه وار ، سالم مانده است.  


رفتم چسب دو قلو را از وسایل پدرم پیدا کردم و تلاش می کردم کوزه ای  که تکه تکه شده بود را با چسب بچسبانم ، نمی دانم چقدر زمان برد، وسط چسباندن آن بودم که صدای پارک کردن ماشین پدرم در گاراژ را شنیدم، وحشت زده به حیاط پشتی دویدم ، از انباری بالا رفتم و خودم را به پشت بام انباری رساندم ، می ترسیدم که آقای نجف آبادی خانه باشد ، سنگی کوچک را به داخل خانه آنها انداختم، همیشه نشانه ارتباط ما این بود، معصی با موهای بلندش وارد حیاط شد و با دست اشاره کرد که به حیاط آنها بروم. آنقدر استرس داشتم که موقع پایین رفتن، دستم سر خورد و از بالای پشت بام به پایین پرت شدم، پایم حسابی درد می کرد، وقتی معصومه به کمک من آمد، بغض امان مرا برید، گریه ام گرفت و برای معصومه تعریف کردم که این کوزه ، نسل اندر نسل به ما ارث رسیده است و پدرم مرا به خاطر شکستن آن خواهد کشت.


معصومه  فقط چند سالی از من بزرگتر بود، اما مثل یک خواهر بزرگتر، سعی کرد مرا آرام کند ،مرا به اتاق خوابشان برد و برایم آب قند درست کرد ، بلکه کمی آرام شوم، وسط های خوردن آب قند بودم که صدای باز شدن درب حیاط آمد  و معصومه با لهجه ترکیش گفت: ددم یاندی، حاجی آمد. دیگر فرصت فرار کردن از روی دیوار نبود، معصومه سریع دست به کار شد و مرا داخل یک کمد در اتاقی که اتاق خواب خودشان نبود، پنهان کرد. توی کمد به آن بزرگی پر بود از رختخواب و تشک ، و من صدای حرف زدن حاجی را با زنش می شنیدم.


وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود، اما می دانستم اگر صدایم بیرون بیاید، ممکن است کشته شوم، به آرامی گریه می کردم،  آرزو می کردم ای کاش خانه خودان مانده بودم و از پدرم کتک می خوردم، نمی دانم چقدرر طول کشید بود که من خوابم برد، نیمه های شب بود که از صدای  زنگ تلفن بیدار شدم، برای لحظه ای به یاد نمی اوردم کجا هستم،  در آن تاریکی تلاش می کردم چیزی را ببینم، به دقت چشمانم را مالیدم و تازه یادم آمد که جا هستم! صدای حاج آقای آخوند می آمد که به تلفن جواب می داد و مرتب می گفت یا الله، یا الله. تلفنش که تمام شد صدای معصی را شنیدم که از پرسید چه شده است؟ چرا این ساعت زنگ صبح زده اند به خانه ؟ حاج آقا آهی کشید و گفت:

"موضوع محرمانه و فوری بود که به اینجا زنگ زده اند،  دیروز  در خط مقدم جبهه، عملیات بوده و  حدود بیست نفر از بچه های شهر ما، شهید شده اند، پسر امام جمعه هم بین آنها است،  پیکر شهدا را سپاه فرستاده ، تا یکی دو روز دیگر پیکر شهدا می رسد اینجا ، باید امروز صبح زود بروم سر کار، مقدمات کار را آماده کنم، قرار شده من به امام جمعه موضوع شهادت پسرش را بگویم."

بعد از چند دقیقه صدای حاجی می امد که به زنش گفت که می خواهد به حمام برود. تازه صدای شرشر آب به گوش می رسید و بعد صدای حاجی که صبحانه اش را خورد و بعد ، صدای او که با زنش خداحافظی می کرد. وقتی حاجی خانه را ترک کرد، معصی آمد و در کمد را باز کرد، به من گفت فوری فرار کن و به خانه برگرد، مادر بیچاره ات تا الان خودش را کشته است، هوا دیگر روشن بود که من از اتاق ،  وارد حیاط خانه معصی شدم ، به آرامی و دقت به دیوار آویزان شدم و بعد از لحظه روی پشت بام انباری خانه خودمان بودم.


به آرامی به  زیر چادر خزیدم، اما دیدم همه وسایل من به هم ریخته است، تعجبی هم نداشت، تقریبا صبح شده بود و من غیبم زده بود ، به آرامی به ساختمان اصلی خانه نگاه کردم و دیدم که چراغ ها هنوز روشن است، مفهومش این بود که خانواده من  دیشب را اصلام نخوابیده بودند.  آرام از پشت بام انباری پایین رفتم و نزدیک ساختمان شدم ، صدای گریه مادرم می آمد، دلم می خواست فوری داخل بروم ، اما می دانستم علاوه بر شکستن کوزه  ، باید درباره غیبت خودم تا نزدیک سحر، توضیح بدهم.


داشتم به این فکر می کردم که چه داستانی باید سر هم کنم ، که ناگاه یکی از پشت بغلم کرد، و من بدون اینکه ببینم آن کیست، آغوش پدرم را شناختم. پدرم فریاد زد و مادرم را صدا کرد، هم دور من ریختند و مرا در غرق بوسه کردند، هنوز بوسه ها تمام نشده بود که پدرم گوشم را کشید، و گفت توله سگ، تا حالا کدام قبری بودی !؟


من که تاهمین چند لحظه پیش غرق بوسه بودم، به ناگاه خودم را در معرض تنبیه وحشتناکی دیدم، شوک زده بودم و فکر می کنم به خاطر آن شوک، به صورت ناخودآگاه شروع کردم به دروغ گفتن. عموی کوچکم آمد ، مرا از دست پدرم کشید و گفت بگذارید ببینم  این بچه کجا بوده است، اما پدرم مرا رها نکرد، یک سیلی به من زد گفت بگو کدام قبری بوده ای ؟


من که فرصت دروغ ساختن نیافته بودم ، گفتم من بالای پشت بام انباری بودم، پدرم گفت دروغ نگو، آنجا نبودی ،ما آنجا را چک کردمی ،  پدرسگ، راستش را بگو کجا بوده ای ؟


من می دانستم که اگر قبول کنم جای دیگری غیر از بالای پشت بام بوده ام ، بالاخره مجبور می شوم راستش را بگویم و رابطه ام با معصی فاش می شود، بدون ذره ای تردید، صدایم را صاف کردم ، اشک هایم را پاک کردم و گفتم اگر بگویم کجا بوده ام، شما ها تا صبح گریه می کنید، بعد در حالی که گریه می کردم ، گفتم من روی پشت بام بودم که عمو آمد و چادر مرا بررسی کرد اما عمو نمی توانست مرا ببیند، این را که گفتم ، آنها برای لحظه ای شوکه شدند و سکوت کردند. 


می دانستم که جز عمو کسی نمی توانست از ساختمان انباری آویزان شود و بیایید و چادر مرا چک کند.برای لحظه ای ، همه شوکه شدند، پدرم با تعجب پرسید چطور عمویت نتوانست تو را بیند ؟  من در حالی که گریه ام تشدید شده بود، گفتم خواست خدا بوده ، شما ها نمی فهمید، شما ها نمی فهمید وقتی نبودید چه اتفاقی برای من افتاد و بعد شروع کردم با آب و تاب به تعریف داستانی که همان لحظه ساخته بودم. به آنها گفتم:

"من خودم کوزه آقای بزرگ را شکسته ام،وقتی کوزه شکست، من از ترس و از ناراحتی ، به بالای پشت بام انباری رفتم، می خواستم خودم را از آنجا به پایین بیاندازم و خود کشی کنم، اما قبلش گفتم آخرین نماز زندگیم را بخوانم. نمی دانم چه شد که سر نماز خوابم برد، ناگاه ، یک آقایی با لباس عربی به خواب من آمد و گفت چرا گریه می کنی پسرم ؟ برایش توضیح دادم که کوزه را شکسته ام، او گفت من از آن کوزه آن بار آب خوردم، اینبار نیز خواست من بود که آن بشکند، تو وسیله بودی. من گفتم شما کی هستی ؟ گفت من امام حسینم ، من پایش را بوسیدم و گفتم آقا ، من همیشه غلام و نوکر شما هستم، شما می فرمایید خواست شما بوده، اما پدر و مادرم مرا تنبیه خواهند کرد، من چه کار کنم ؟ امام حسین پیشانی مرا بوسید، گفت با من بیا، مرا سوار یک اسب سفید کرد و مرا به آسمان برد و از آنجا به من یک ماشین سفید پر از جنازه را به من نشان داد  و گفت ، اینها سربازان من هستند، برو به پدرت بگو، خواست من بوده که این کوزه بشکند، نشانه اش هم این که  با تو به خانه آقای حجتی امام جمعه شهر برود ، به آقای حجتی بگوید امام حسین سلام رسانید و گفت  خوب پسری تربیت کردی، اما از این به بعد قرار است در خدمت من باشد."


پدر و مادر و عمویم به هم نگاه می کردند، نمی دانستند چه بگویند، مادرم زبانش بند آمده بود، گفت من سر نماز دیشب بچه ام را به آقا امام حسین سپردم، وقتی امام حسین را به مادرش قسم دادم، ته دلم خالی شد، همان موقع  فهمیدم پسرم در امان آقا امام حسین است. بعد به پدرم گفت ببین صورت بچه ام چه سفید شده است.


راست می گفت مادرم ، از زمان شکستن کوزه دوازه ساعتی می شد که من زیر استرس بودم ، نفسم به زحمت بالا می آمد و چند ساعت ترس ممتد، رنگ چهره ام را عوض کرده بود.


پدرم  سکوت کرده بود و به آرامی اشک می ریخت، اما عمویم از شدت گریه به هق هق افتاده بود. پدرم هیچ نگفت، دست مرا گرفت و با عمویم سوار پاترول او شدیم ، به آرامی به سوی خانه امام جمعه رفتیم، امام جمعه با زن عمویم نسبت دوری داشت، عمویم در زد و گفت با آقای نجفی ، کار واجب دارد. ما را به داخل بردند و امام جمعه با لباس راحتی خانه ، ما را در اتاق کارش پذیرفت.


عمو ، در حالی که مرا در آغوش کشیده بود و اشک می ریخت به آقای نجفی گفت، آقا ، این بچه برای شما یک پیغامی دارد، رو به من کرد و گفت به حاج آقا بگو کی به تو چه گفته است. من که گلویم از شدت هیجان خشک شده بود، به آرامی رو به امام جمعه کردم و گفتم: " آقا امام حسین فرمودند ، خوب پسری تربیت کردی ، اما قرار است دیگر خدمت ما باشد"، هنوز جملات من تمام نشده بود که این  امام جمعه  به هق هق افتاده بود و گریه می کرد...!

آن موقع در شهرها، ماشین بنیاد شهید می چرخید و خبر شهادت افراد را اعلام می کرد و مثلا می گفت فلان شخص، شهید شده است.
وقتی به خانه برگشتیم، من به اتاقم رفتم و خوابیدم ، اما از صدای بلند گوی ماشین بنیاد شهید بیدار شدم که داشت خبر شهادت پسر امام جمعه و بیست نفر دیگر را در خیابان ها اعلام می کرد، اما من خیلی خسته بودم، باز به خواب رفتم ، طرف های ظهر بود که مادرم مرا بیدار کرد، گفت: "آقا یاشار،  لباس های دیشبت کو؟"

این اولین باری بود که مادرم، جلوی اسم من آقا می گذاشت!  من در حالی که به داخل رخت چرک ها اشاره کردم، گفتم بعدا آنها را خودم می شورم، اما مادرم در حالی می گریست گفت: چرا بشوری؟! این لباس ها مقدس است...!

من باز به خواب رفتم، ساعتی بود با صدای شیون و داد و فریادی که از اتاق پذیرایی به گوش می رسید، من از خواب پریدم! آرام درب را باز کردم و به داخل سالن اصلی  خانه رفتم ، آقای حجتی، امام جمعه را دیدم که در اتاق پذیرایی روی زمین نشسته بود و خانه ما پر بود از آدم. تا من داخل اتاق شدم ،  همه جلوی پای من بلند شدند و   صلوات فرستادند ، من فقط یادم است که صدها نفر با هم تلاش داشتند سر مرا ببوسند...!

من حکم فرد مقدسی را یافته بودم! ملت به خانه ما می آمدند و آن لباس های چرکی که مادرم برداشته بود را به سر و کله خود می مالیدند تا شفا بیابند.

سالها از آن ماجرا گذشته، من تمام وقت آزادم را صرف مبارزه با دین اسلام و خرافات موجود در آن می کنم، فقط سال گذشته بیش از دو هزار مطلب در نقد اسلام نوشته ام، ولی هنوز کلمه مقدس را که می شنویم، به یاد آن لباس های کثیف و چرک خودم می افتم، لباس هایی که آن شب، بعد از رابطه جنسی با مسی، هرگز شسته نشده بود و فقط خدا (!) می داند چه آغشته به چه چیزهایی بوده است! مثل خود اسلام که مردم حاضر نیستند به کثافات موجود در آن بیاندیشند، تنها آن را مقدس می دانند...!!



تصور می کنم این داستان ها را نیز دوست داشته باشید: 





در اینجا نیز لینک چند داستان دیگری  که نوشته ام را می بینید

برای دیدن نوشته های چند روز اخیر من، به ستون سمت راست مراجعه فرمایید. 



  چند نوشته قبلی و جالب:










-------------------------------------------
نوشته های اخیر این وبلاگ:

نوشته های اخیر من:



 داستانی کوتاه در سایت خودنویس:





۵۶ نظر:

  1. بنده مدتیست که داستانهای شما رو میخونم، با توجه به محتوا و برخی تناقضات و خیلی مسائل دیگر، شک ندارم که اینها داستانهایی بیش نیستند که با اغراضی خاص درج میشوند. هنر داستان نویسی قابل تقدیر است ولی اینطور چرا؟!!
    فقط میخواهم بدانم چرا دست به جنین کاری میزنید؟ دنیای خودتان یا دیگران؟
    پیشاپیش از جوابتان ممنونم!!

    پاسخحذف
  2. گرامی ،
    سعی من مبارزه با جهل و خرافه است.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. من چند تا سوال دارم که میخوام صادقانه جواب بدید
      1 - اول از همه اینکه تمام اونایی که به زبان شیرین پارسی سخن میگویند سخن خود رو وامدار 4 بزرگمرد میدونن فردوسی سعدی مولوی و حافظ.تمام این این افراد مسلمان بوده و همه در ابیاتشان خاندان عصمت و طهارت رو ستوده اند.آیا هرگز برای شما سوال نشده این افراد که از شما به صدر اسلام و تاریخ اصیل نزدیکتر بوده اند وفکر وحکمتشان اکنون نه در ایران که در جهان پیچیده چرا به این به قول شما خرافات باور داشته اند ؟
      2 - شاید در جواب سوال اول بگویید که اینان شاعر مسلک بوده اند و بیش از آنکه به عقل تکیه کنند به احساس وابسته بودند ، هر چند این جواب سخیف است اما سوال دیگر میپرسم آیا تا کنون نام بوعلی سینا ابو ریحان بیرونی خواجه نصیر طوسی جابر ابن حیان زکریای رازی غیاث الدین جمشید کاشانی و. . . راشنیده اید؟ اینها بر خلاف گروه اول اهل علم و منطق و حساب کتاب بودند و هریک به تنهایی خورشید درخشانی در آسمان اسلامند ، به من بگویید چرا هیچ یک از اینها بر ضد این به اصطلاح شما خرافات نشوریدند ؟
      بگذارید جواب درست را که شاید نتوانید خودتان بگویی من بگویم ، شما هم میدانید اینها خرافه نیستند اما خب هدف شما و وسیله رزق شما اینست که اینها را خرافه جلوه دهید چرا که تا اعتقاد به حسین در وجود انسان است او شکست ناپذیر است.

      حذف
    2. اول از همه، رازی که کافر بوده است!!!

      دوما،
      حافظ می گوید: مغبچه ای می گذشت، راهزن عقل و دین، در پی آن آشنا، از همه بیگانه شد!!

      این حرف یعنی بچه بازی، یا در جای دیگر صراحتا سعدی به لواط و بچه بازی اشاره می کند، آیا اینها از مصادیق اسلام است!؟

      ضمنا، کدام آدم عاقلی می اید می گوید فلان شاعر هر چه گفته درست است؟! خوب، ایرج میرزا هم کلی چرت و پرت علیه دین گفته است!!

      در آن زمان، اگر کسی علیه اسلام حرف می زده، کشته می شده است!

      بماند که حافظ اصلا مسلمان نبوده است!
      نشنیده ای می گوید: گر مسلمانی از این است که حافظ دارد، وای اگر از پی امروز بود فردایی؟!!

      فردوسی مخالف اسلام بوده است، اگر موافق اسلام بود، زبان فارسی را زنده نمی کرد، در آن دوران، اگر کسی این ائمه آفتابه شما را نمی ستود، کشته می شد!!!

      مثلا فلان شاعر، فلان مغول جنایکتار را نیز ستوده است، پس باید بروید آن مغول را بپرستید؟!

      عقل در کله شما به کار می آید پس؟! چرا باید به حرف ادم 1400 سال پیش اقتدا کنید (حرف کسی که اگر مخالفتی می کرده، کشته می شده است) ولی خودتان از مغز مبارک خودتان استفاده نکنید و مسایل را تحلیل نکنید؟!

      خوب حیف این مغز است که آکبند بماند!

      حذف
    3. خب اول از همه دستت برای من رو شد !
      دوم اینکه مغز من آکبند نیست اما برای شما هست چرا که برای پاسخ به من حتی به خودتان زحمت مطالعه تاریخ را نداده اید و همینطور یکسری (ببخشید) اراجیف سر هم کرده اید.
      اما برویم سر جواب شما :
      گفتید اول از همه، رازی که کافر بوده است!!! کافر به مسلک شما صد البته وگرنه مرض نداشته کتایهایی چون فی ان للانسان خالقا متقنا حکیما ، الی علی بن شهید البلخی فی تثبیت المعاد ،النقض علی الکیال فی الامامة ،کتاب الامام والمأموم المحقین وفی آثار الامام الفاضل المعصوم بنویسد البته دو کتاب به نامهای فی‌النبوات و فی حیل المتنبین هم به او نسبت داده میشوند که اثری از آنها در دست نیست و عده ایی میگفتند او منکر نبوت است که با عقل تناقض دارد کسیکه معاد توحید عدل و امامت را قبول داشته میبایست نبوت را هم قبول داشته باشد !این یک نتیجه صریح عقلیست .وارد جزییات نمیشوم بحث در این مورد بسیار زیاد است و با توجه به آچه از شما یافتم کشش آن را ندارید !
      دوما شما اصلا نظر مرا یکبار کامل خواندید؟ در مورد آنچه که در مورد سعدی و حافظ عرض کردید واقعا مرا از خود ناامید کردید آدم نویسنده باشد اینقدر گم از شعر بداند !نوبرید به خدا !!! کمی سواد خود را افزایش دهید گرچه مایی نشاط و خنده من شدید.البته کتابی به نام هزلیات و خبثیات به سعدی نسبت داده شده است که به نظر اکثر قریب به اتفاق منتقدان شاعر آن کس دیگری است دز مورد حافظ هم بروید کمی معنی شعر تمرین کنید مخصوصا نوع عرفانی آن را . در ثانی همینجوری نزنید "بماند که حافظ اصلا مسلمان نبوده است! " بهتان میخندند.حافظ حتی اگر به قول شما مسلمان نبوده (که بوده و فقط در مذهب او اختلاف است که آن هم با توجه به دوره پر آشوبی که در آن میزیست طبیعیست )باز هم همان خرافات (از نظر شما )را ستوده :
      ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
      دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
      نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
      به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
      در ثانی من نگفتم هر شاعر ، 4 نفر پیامبران شعر فارسی را گفتم وگرنه ساسی مانکن هم یه جورایی شاعره ! و نگفتم کورکورانه گفتم تعقل کنید .
      در مورد فردوسی که گاف را دادید چون کلا اینها(مخصوصا فردوسی ) در دوره خفقان ضذ تشیع میزیستند بروید کمی در مورد رفیقتان سلطان محمود غزنوی حرامزاده تحقیق کنید .در ثانی با نظر شاخص خود که فرمودید "فردوسی مخالف اسلام بوده است، اگر موافق اسلام بود، زبان فارسی را زنده نمی کرد" کلا هم من را دوباره خنداندید (خدا اجرت بده ) هم تن فردوسی شناسان را چه در گور و چه در بیرون آن به ویبره انداختید .کمی مطالعه کنید و از روی باد شکم حرف نزنید.
      بعدش فیتیله مغللطه گوییتان همینجا ته کشید ! البته باید ته بکشد چون شما یا صددرصد ایرانی نیستید و بزرگانی که نام بردم اصلا نمیشناسید یا همانطور که اول گفتم رزق و روزیتان اینجور تا مین میشود که خودتان را به نفهمی بزنید !
      در آخر در نظراتتان خواندم خدا را قبول ندارید اگر قرار بر قدمت باشد که این عقیده از به قول شما خرافه 1400 ساله من بسیار پیرتر است !در حالی که همه بیخودایان در نهان خود به یک موجود برتر اعتقاد دارند این انکار ناپذیر است .جایی دیگر دیدم کسی (ظاهرا از همفکران خودت ) هم نسبت به مغز آکبندی که داری هشدار داده است !
      میبینی دوست من آنقدر ضعیف استدلال میکنی که دوستانت هم به تو هشدار من را میدهند .دوست من من تحلیل و بررسی میکنم و آنچه عقل حکم میکند میپذیرم اما شما طوطی وار از حفظ میخوانید .اگر برایت سوال پیش آمده چرا من اینقدر لجالت میکنم باید بگویم من به دنبال همان ایجاد سوال برایت هستم تا غافل از دنیا نروی !

      حذف
  3. kheyli kondeii vali khosham omad baba to dige ki haste

    پاسخحذف
  4. آقای گمنامیان مرسی از معراج قشنگت.خیلی عالی بود ای جهل و خرافه در سال 1353 در شهر لولمان ااتفاق افتاد در لولمان درختی بنام درخت اقاتوت دار معروف بود من در انزمان بچه بودم به همراه مادرم واقوامم به دیدن اقاتوتدار رفتیم من دیدم مردم دور این میچرخیدند و گریه میکردند شال میبستند و توی یک ظرفی که انجا بود پول میریختند و یک ملا هم نوحه میخواند که بله از در اشک و خون بیرون میریزه مردم هم سر وکله خودشان رامیزدند و از درخت حاجت می طلبیدند من این صحنه ها را دیدم اگر یکی از لولمانی ها این نوشته مرا خواند لطفا توضیح بیشتری بدهند چون ما بخاطر کار پدرم به جنوب رفته بودیم ودیگه نمیدونم معجزه اقا سید توت دار چه شد

    پاسخحذف
  5. درنادانی و لافزنی و خود بزرگ بینی دست محمود الاغ را از پشت بستی !!

    پاسخحذف
  6. هه هه کف کردم.....
    خیلی ناکسی!! ولی باید بگم که این چیزا که برا شما داستان و فکر خیاله،برای حقیر خاطره هستش!!(قسمت دروغ گفتن بدون برنامه ی قبلی!! البته...)
    راستی،ایده ی خوبیست این حرف زدن از سوی امام حسین!!باید ببینم به کارم میاد یا نه!

    پاسخحذف
  7. سلام
    از نظرهنر داستان نويسي و تكنيك هاي آن ، خودتان بهتر مي دانيد ، كه بسيار ضعيف ايد، اما از نظر محتوايي ...
    اسلام گريزي شما را مي توانم درك كنم ، اما دمكراسي يعني اين كه ما حق داريم با چيزي مخالف باشيم و حتي آن را نقد كنيم ، اما حق نداريم آن را مسخره كنيم و به باورهاي ديگران – حتي ناصواب از نظر ما – توهين كنيم.
    راستي بين شما كه هر آخوندي را بچه باز و لواط گر و ... و هر زن مذهبي را فاحشه و زناكار مي دانيد، با آن مذهبي متحجري كه امثال شما را حرام زاده و فاسد و ... مي پندارد ، چه فرقي است؟
    اميدوارم در خلوت خودتان بيشتر انديشه كنيد.
    رضا

    پاسخحذف
  8. اولین داستانی بود که از نوشته های شما می خواندم بسیار جالب و درخور توجه بود

    پاسخحذف
  9. من از نوع مبارزت خوشم میاد
    دوستان عزیز بدونند که قصد به رخ کشیدن هنر داستان سرایی نیست
    بلکه همون مبارزست که داره خوب انجام میشه
    جناب گمنامیان ، با هر روش ، چه داستان واقعی و چه تخیلی، مبارزه مبارزست و ارزشمند
    تمام بدبختی ایران عزیز ما سر همین خرافات است و بس
    مبارز کن و بدون که خیلی ها با شما هم عقیده اند

    پاسخحذف
  10. ((ناشناس گفت...
    سلام
    از نظرهنر داستان نويسي و تكنيك هاي آن ، خودتان بهتر مي دانيد ، كه بسيار ضعيف ايد، اما از نظر محتوايي ...
    اسلام گريزي شما را مي توانم درك كنم ، اما دمكراسي يعني اين كه ما حق داريم با چيزي مخالف باشيم و حتي آن را نقد كنيم ، اما حق نداريم آن را مسخره كنيم و به باورهاي ديگران – حتي ناصواب از نظر ما – توهين كنيم.
    راستي بين شما كه هر آخوندي را بچه باز و لواط گر و ... و هر زن مذهبي را فاحشه و زناكار مي دانيد، با آن مذهبي متحجري كه امثال شما را حرام زاده و فاسد و ... مي پندارد ، چه فرقي است؟
    اميدوارم در خلوت خودتان بيشتر انديشه كنيد.
    رضا))
    ===========================================
    عزیز جان ،
    یک-
    سپاس از کامنت شما
    دو-

    این داستان در کمتر از دو ساعت نوشته شده است، طبیعی است که با صرف دو ساعت وقت، صد سال تنهایی را نمی توانم بنویسم !!
    سه-
    دمکراسی حق می دهد هر چیزی را مسخره و یا نقد کنیم .
    لطفا این نوشته را بخوانید :
    احترام به عقاید : آیا به عقیده هیتلر هم باید احترام گذاشت ؟!/چرا من به عقاید مسلمانان توهین می کنم؟!
    http://gomnamian.blogspot.com/2011/03/blog-post_6079.html

    پاسخحذف
  11. سلام گمنام عزیزم
    داستان جالبیه ولی یه ایراد اساسی داره. با خوندنش آدم فکر میکنه شخصیت اصلی داستان زیر 10سال سن داره. چطور میشه یه همچین بچه ای با یه زن سکس داشته باشه؟

    پاسخحذف
  12. ناشناس عزیزم،
    در داستان نوشته شده بچه مذکور ، کلاس اول راهنمایی است و کلاس اول راهنمایی می کند به عبارتی ؛ سیزده سال !

    پاسخحذف
  13. عزیزم خوب نیست مردم رو گوسفند فرض کنی

    پاسخحذف
  14. درود بر شما دوست عزیز
    چند مورد از داستان هات را خوندم و از سبک نگارش و شخصیت پردازی هات و از همه مهمتر از هدف و اندیشه ات لذت بردم.
    آدم وقتی یک جوان بیست و شش ساله با تحصیلات فوق لیسانس رو میبینه که مثل احمق ها دخیل به امام زاده میبنده تا کارش انجام بشه از آینده کشورش نا امید میشه. اماشما ها امید رو به ما پیر مرد ها بر میگردونید.
    همواره شاد باشید و پر تلاش

    پاسخحذف
  15. من هم واقعا لذت بردم
    و واقعا مثل خیلی های دیگه فکر می کنم ما در این 1400 سال از اسلام خیلی رنج دیده ایم.
    من هم از شیو ی مبارزه شما خیلی خوشم اومد.
    واقعیاتی که مسلمانها از شنیدنش متنفر هستند.
    موفق باشی
    پاینده ایران آزاد

    پاسخحذف
  16. گمنامیانه عزیز!
    ای کاش در متن همه ی این داستان ها این مطلب رو ذکر میکردی که این داستان ها واقعی نیستن...!
    من به چند نفر سره اینکه داستان هات واقعی هستن بحث کردم حسابی!! :))
    اما جالب بود. مرسی

    پاسخحذف
  17. عزیزان،روش مبارزه با خرافه باید عاری از خرافه،توهم،وخیالات وامثال ان باشه وایا با وسیله غیر واقعی میتوان به نبرد با واقعیت یا اعتقادات دیگران پرداخت؟ من که بعید وغیر ممکن میدونم..

    پاسخحذف
  18. داستان جالبی بود فقط یه قسمتی‌ش من رو یاد داستان‌های سکسی انداخت ;)

    پاسخحذف
  19. بازم سلام
    مطلب راجع به عدم ضرورت احترام به عقايد هيتلر را خواندم، ولي باز هم قانع نشدم . توصيه مي كنم،در بازه الزامات دمكراسي و ازادي فكر كن و مطالعه كن ؛ مثلا آثار دكتر بشيريه .
    از اين كه جند نفر مثل خودت برايت كف مي زنند ، خوشحال و مغرور نشو. مغلطه هاي ناشيانه ات نشان مي دهد اهل مطالعه نيستي و اصلا اب در اسياب مذهبي ها مي ريزي و باعث خشنودي انان مي شوي ؛ از اين كه مي بينند جه دشمنان بيسواد و اماتوري دارتد.مرا ببخش قصد بدي ندارم فقظ تا حدودي به روش خودت جواب دادم
    اين اخرين حرف من بود خداحافظ تا ابد
    رضا

    پاسخحذف
  20. رضا جان ،
    درباره آزادی بسیار مطالعه داشتم ، اما می دانم که هر چه بخوانم باز کم است.
    بر اساس دانسته های کنونیم ، تصور می کنم که راه درست را می روم.
    درباره آثار دکتر بشیریه نیز اگر اثر خاصی مد نظر شما است، آنرا معرفی کنید که اگر نخوانده ام، در صدد تهیه آن برایم.
    سپاس از کامنت شما

    پاسخحذف
  21. دوست عزیز! من تا به حال دو تا از داستان های شما را خوانده ام و نمی دانم در مورد باقیداستان هایتان چگونه است. فقط می خواهم بپرسم آیا برای رساندن پیغام خود به گوش دیگران همواره نیاز به افزودن چاشنی سکس دارید؟ من با چیزی مثل داستان سکسی مخالفتی ندارم، اما اینجا هدف چیز دیگریست. به نظر من شما با این روال ارزش کار خود را پایین می آورید. و یا شاید قصد جذب مخاطبان بیشتری را دارید! یعنی کمیت به از کیفیت؟

    پاسخحذف
  22. سلام گمنام عزيز، ممنون از داستانت، فقط يك نكته، "فلاسك" درست است نه "فلاكس". با احترام

    پاسخحذف
  23. هر کسی را که با خرافات میستیزد باید ستود، هر چند از طرفندهای شیطانیست ...! از شیطان بر شیطان واجب است ...!

    پاسخحذف
  24. لازم به ذکر است که من مسلمان هستم و همسرم مسیحی وجالب اینکه هر دو حتی رگمان نیز برای دینمان میدهیم ...! اما مشکلی با هم نداریم ...! ... چون با تمام تعصباتمان، خرافات را سعی بر جدایی داشته ایم ... عباس

    پاسخحذف
  25. هر کسی را که با خرافات میستیزد باید ستود، هر چند از طرفندهای شیطانیست ...! از شیطان بر شیطان واجب است ...! ...... عباس

    پاسخحذف
  26. یک سئوال دارم، واقعا" خدا رو قبول ندارید؟؟؟؟ ... عباس

    پاسخحذف
  27. گمنامیان عجب معراجی رفتی تو که همیشه معراج مادرت میرفتی چرا ایندفعه معراج خواهرت رفتی قرار نبود تو تنهای بری ناقلا قرار نبود ما با هم بریم یادت باشه معراج بعدی ابجیات باهم بریم ما هم در این معراج یک فیضی ببریم

    پاسخحذف
  28. تو واقعا یه گوسفندی که با مقدسات شوخی میکنی امیدوارم جوابتو از همون امام حسین بگیز
    ری

    پاسخحذف
  29. age man jat bodan gheir az kardane masome hichkari nemikardam na football bazi mikardam na kampioter faghat kandom khari mizadam mikardam

    پاسخحذف
  30. معلوم نیست تو این فضای مجازی - فضای مجازی - با تخیلات قشنگت چیکار می کنی
    ولی این نکته رو بهت پیشنهاد میکنم که در عالم واقعیت - در عالم واقعیت - یه آماری از تعداد زایرین حرم امام حسین علیه السلام بگیر
    شاید بفهمی فرق تخیل تخمی تو با یه واقعیت پاک و خوشگل چیه
    به نظرم تو خیلی کونده پررویی که فکر میکنی خیلی میفهمی ولی اون شش میلیون نفری که برای زیارت فقط تو یک روز اربعین میان ...
    نه کسخل جان برو یه کمی تحصیل کن تا بفهمی اصلا خرافه به چی میگن و واقعیت چیه
    اگه حال درس خوندن نداری لااقل از دو سه نفر سوال کن شاید بفهمی فرق یه وبلاگ مجازی با یه حرم واقعی پر از زایر یعنی چی؟
    ببین میخوام برات یه مثال خیلی ساده بزنم تا تو و رفیقای هم باورت یه خورده البته تاکید میکنم یه خورده شاید روشن بشین
    اگه زوار یک ساعت از حرم اون آقایی که اسمش رو تو قصه ات آوردی
    تاکید میکنم فقط زیارت کننده هایی که در فاصله زمانی یک ساعته به حرم اون آقا مشرف میشن
    تف کنن آره درست فهمیدی فقط تف کنن - تو و هزار تا مثل تو رو سیل میبره اما حیف و صد حیف که لایق اونم نیستین
    حالا اگه روشن شدی برو از مادرت عایشه خانم بپرس ببین به کدوم عمری کس داده تا تو از توش پس افتادی
    کونگشاد وهابی اومدی با یه وبلاگ کیری و دو تا قصۀ کیری تر بچه شیعه هارو بپیچونی- کیرم تو کس مادرت
    ببین این و یادت نره
    پشت سر تاریخ شیعه ابوعلی سینا ها- ابوریحان بیرونی ها - خواجه نصیر طوسی ها و جابر ابن حیان ها و هزاران هزارهای دیگه هستند که هنوزم که هنوزه توی به روز ترین دانشگاه های دنیا حرفشون و میزنند . اونوقت توی کون نشور اومدی دم از خرافه میزنی
    نظریات خواجه نصیر طوسی تو علم نجوم هنوزم تئوری بهترین محققان سازمانهای فضایی دنیاست اما وصیت کرد قبرش پایین پای قبر آقا موسی ابن جعفر باشه تا شامل برکات قدوم آقا موسی ابن جعفر علیهما السلام باشه . آیا خواجه نصیر طوسی رحمت الله علیه ، زبانم لال خرافه پرداز بود؟
    نه بابا
    این شما وهابی ها هستین که با یه تاریخ چند سالۀ مجهول که همش توش مارمولک خوردین اومدین بگین شیعه خرافه پردازه
    اما شیعه سرمایه هایی داره که میلیون ها سال دیگه هم شما ندارین چون همش توی تخیلین
    یه خلیفه دارین اسمش ابوبکره که تو همه جنگا هم فرار کرده . یه کونی دیگه هم دارین که نصبش هم از تو کتابای خودتون معلومه همش مفعول بوده اون سومی هم که اصلا آدم نیست حتی اسمشو بیارم
    کیرم تو دهن همتون راستکی نه تخیلی
    هاهاهاهاها.....هاهاهاهاهاها......هاهاهاهاها.......هاهاهاهاها.......

    پاسخحذف
  31. خرافه پرستی یکی از افت هاییه که انسان رو از مسیر درست اندیشیدن دور می کنه و دقیقا مثل تعصب می مونه .فرقی هم نمی کنه که این جزم گرایی و تعصب مذهبی باشه یا از مدل گمنامیان دین ستیزانه. ضمن این که شواهدی زیادی برای تایید داستان ایشون مبنی بر خرافه پرستی و سو استفاده برخی از اعتقادات مذهبی مردم دارم اما شیوه ای که گمنامیان برای دین ستیزی در نظر گرفته هم تایید نمی تونم بکنم جون افراد زیادی رو میشناسم که واقعا باور قلبی دارن نه خرافی به دین حتی در بین زرتشیان ایران هم گاه نشانه های از این باورها رو می شه دید که ممکنه حتی اسم خرافات رو هم روش گذاشت . البته در فضای داستانی همه چیز قابل توجیه و نمی شه از نویسنده خواست که به موضوع از همه جوانب نگاه کنه و مثل یه مقاله مساله رو تحلیل کنه اما بعضی از جواب هایی که گمنامیان در پاسخ به سوالات یا ایرادات دوستان مطرح می کنه متاسفانه نشان دهنده نگاه دگماتیک ایشون برای حذف اسلامه

    پاسخحذف
  32. دنبال داستان سکسی می گشتم که به اینجا رسیدم. واقعا بهت تبریک میگم. داستانت منحصر به فرده .این جماعت مسلمون خودشونم حالیشون نیست به چی ایمان دارند. کار درست رو شما کردی که زن آخوندشونو نمودی. ایول....

    پاسخحذف
  33. ایول.داستان هیجانی بود.آخرشم که ملت رفته بودن سرکار آخر خنده بوووود.با این داستان نمیشه جاهللان رو راضی کرد،چون مغز داستان رو نفهمیدند،ولی من که خداییش خوشم اومد

    پاسخحذف
  34. ناشناس
    تنها میشه براتون متاسف بود. شما رو میشه یه بهائی منفور و کافر دانست. که زیبایی های دین عزیز اسلام رو نادیده میگیرید و با سوءاستفاده از بعضی اعتقادات مقدس و شریف مردم به دین اسلام توهین میکنید . مشخصه که مسلمانان همچین اعتقاداتی ندارن و این افکار پوچ جنابعالی است.
    هر چیزی جایگاهی دارد . واین مضخرفات را نباید به دین مبارک اسلام نسبت داد.
    متاسفم براتون.

    پاسخحذف
  35. سلام آقای گمنامیان
    داستان زیبای شما رو خوندم اما متاسفانه داستان خیلی پراکنده و دور از عقل اتفاقات خیلی سریع رخ می دن و این ناشی از غیر واقعی بودن و شتابگری در نوشتن بوده
    آقای گمنامیان : من مطمن هستم شما با دین اسلام مغرضانه و بدون مطالعه ی کافی وارد قضاوت شده اید لطفا تعصب را کنار بگذارید و با واقعیت کنار بیایید اسلام را آنطور که هست ببینید نه آنطور که نشان می دهند .

    پاسخحذف
  36. داستان زیبایی بود.البته شاید مبالغه هم داشت.اما از واقعیت خیلی هم دور نبود.ما خیلی مردم خرافه پرستی هستیم.

    پاسخحذف
  37. عغا (اقا) فقط دو نفر ميتونستن برن رو بام ؟
    ملت داريم؟! همچين چيزي داريم؟! يعني ميشه!!! يه دوربين اون بالا داريم واسش دست تكون بده
    قربون قد بالاي كيفيت

    



    اقا ديگه شعر نگو ديگه اخه ميشه همچين چيزي

    پاسخحذف
  38. من خدا قبول دارم(کاری با تعریفش ندارم) انرژی کائنات ، الله یا هر تعریف دیگری
    ای کاش در مملکت ما این را آموزش میدادند که چه اتفاقی میافتد ، که شخصی در نزد یک امامزاده ، شفا می یابد !!!
    حال امامزاده باشه یا مرقد یک امام اصلی( رضا ع ) یا یک درخت در فلان جای ایران یا قبری که در روستای هفت چشمه ایلام بوده(البته افراد سودجو جسد یک سگ را دفن کرده بودند) خلاصه باید آموزش منطقی داده شود تا عموم بفهمند که چه رازی در پشت پرده پنهان است .(آموزش همگانی تکنولوژی فکر)
    ما اگر بخواهیم به عقل خود یا به قرآن یا به کتاب های علوم مختلف مراجعه کنیم درخواهیم یافت که این حرفها در مورد شفاعت غیر منطقی هستند
    البته لازم بذکر است که حرفهای آقای گمنامیان در نظر اینجانب بصورت کامل درست نیستند( پوزش )
    توهین نباید کرد و ایمان داشت که ( لا اکراه فی الدین)
    (ابوذر)

    پاسخحذف
  39. واقعاكه خيلي حروم زاده اي خاك توسركثافتت كنن لااقل يه چيزي مينوشتي كه ارزش خوندن داشت به قول خودت پدرسگ

    پاسخحذف
  40. توهمات خداباوری ست که توی هر دینی خودش رو بشکلی نشون میده.همه جزئی از فرهنگه.فرهنگ مانع آزاد زیستن و روشی برای گرد هم گله ایی شدن و نرمیدن انسانهای حراسان است و متولیان فرهنگ سگهای گله اند

    پاسخحذف
  41. سلام داستان شمارو خوندم و قبول دارم که بعضی ها در دین اسلام به خرافات اعتقاد دارن و این اشتباه هست ولی با توهین شما به دین اسلام دینی که کاملترین دین خداست به شدت مخالفم و از اونجایی که ادمهایی مثل شما که میخوان با این داستان ها دین اسلام را خراب کنن زیادن هستن به مشاجره و بحث نمیپردازم فقط دعا میکنم همه به راه راست هدایت شوند

    پاسخحذف
  42. اخه تولسگ تورو چی به این گو خوریا تــــــــــــــــــــــــــولسگ حرومزاده اویزون دچار مصیبت قوم لوط بشی همین ما که دستمون بهت نمیرسه پلنگ(منظورم شیلنگ به خودت نگیر حرومزاده جغی)

    پاسخحذف
  43. ایشالا امام حسین به کمر تو و خاندان کثافتت بزنه....

    پاسخحذف
  44. ای به کس ننت ریدن که به جایه اینکه بخاد بزایه ریده اونم چه انی والبته کیربه کس زنده مرده طرفدارایه کونیت

    پاسخحذف
  45. این داستانها که نوشتی علکی است
    اگر راست میگی درباره اسلام تحقیق کن
    نه مسلمانان بلکه پیروان ادیان دیگر هم از امام حسین معجزه ها دیده اند.
    خدا همه را هدایت کند
    همه دشمنان اهل بیت پیوند عجیبی با سکس دارند -من میدانم چرا-تو فکر کن

    پاسخحذف
  46. مادر جنده دروغ گو//کیر تو کس مادر کس گندت حرومزاده//تو ننه خیز میخوای اسم اسلام رو خراب کنی کس کش/// کیر حاجی نجفی تو کس خاهر مادرت///خانواده سگ// کیر هرچی مرده تو کس ناموست

    پاسخحذف
  47. کودن بیشعوری که حتی نمیتونه مصادیق تاریخی رو باهم مطابقت بده حالا داره واسه ما از خرافات دم میزنه، هرکی ندونه من میدونم که با دیدن هری پاتر 1 یه هفته جارو تو کونت گیر کرده بود چون فکر میکردی چیزی از هری پاتر کم نداری سوار جارو شده بودی!!!!!!!!!!! حالا حرف از خرافی بودن اسلام و امام حسین میزنی؟؟؟ یادت رفته بچه بودی تو استخر سه بار خودم کردمت؟؟؟ البته منم اگه بودم بعد از اینهمه کونی که تو بچگی دادم میگفتم حافظ بچه بازه و فردوسی مخالف اسلامه و ......

    پاسخحذف

نکاتی که هنگام استفاده از بخش کامنتها بهتر است به آن دقت فرمایید:
**١_ بنا به اعتقاد راسخ و بی چون و چرای من به آزادی بیان ، کامنت های شما مستقیما منتشر می شود. ** ٢_لطفا هنگام گذاشتن کامنت، یک اسم برای خودتان در نظر بگیرید تا دیگران و نویسنده وبلاگ راحتر بتوانند به شما پاسخ دهند. ** ٣_تمام کامنت ها را بدقت می خوانم و تنها در جایی که واقعا لازم باشد ، در بحث ها دخالت می کنم، چون من تریبون خودم را داشته ام و حرفم را زده ام ، باید اجازه دهم بقیه حرفشان را بزنند. ** ٤_تنها کامنت های ترولرها و کامنت هایی که شامل لینک های غیر معتبر ، مانند سایت های آلوده به بد افزار هستند،برای امنیت خواننده های وبلاگ ، حذف می شوند. ** ٥_در سمت چپ جعبه ای که در آن نظر خود را می نویسید، شما عبارت (اشتراک ایمیل) را می بینید، درصورتی که ایمیل خود را در آنجا وارد کنید، کامنت های جدید را با ایمیل، دریافت خواهید نمود. ** ٦_شما حتی در فحش دادن به نویسنده وبلاگ هم آزاد هستید! حتی به بهانه توهین به خودم نیز کامنتی را حذف نمی کنم، من جانم را می دهم که تو حرفت را بزنی، اما خواهش میکنم به جای فحش دادن، به موضوع نوشته بپردازید.